می خواستی بدانی؟

*هیچ چیز گناه نگفتن مرا جبران نمی‌کند

" من کسی را از دست داده‌ام. نه به آسانی ٍ کلامی که گفته شود.
نه به آسانی ٍ تماشای شما وقتی چیزی از دست می‌دهید.
من کسی را از دست داده‌ام . با چیزی که گنگ‌م کرده است.

و چهره‌یی‌ بی‌تفاوت از زخم ٍ شفا نایافته‌ی دائمی‌ ام."

مراد/ ف

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

یاد دخترک می‌افتم. می‌گفت: یاد گرفته‌ام پای تلفن بی‌صدا اشک بریزم. گوشی در دست بغض‌ام می‌ترکد.

گفته بودم،
لذت از کف دست‌های من شروع می‌شود
و همان‌جا می‌ماند.
دست‌های تو را که می‌گیرم
ذوب می‌شود چیزی
در دست‌های من - که من است در تو -
و تمام می‌شود.

و درد،
از جایی شروع می‌شود - که خیلی دور -
از پشت سر.
برمی‌گردم
پیش‌تر
و درد ادامه دارد.
عقب‌تر می‌روم - جایی که درد نباشد -
که شروع نمی‌شود.
جا به جا در من در دار در کلمه،‌

ن - والقلم -
آیه آیه
نیت می‌کنم - هفت بار -
- باید -
من درد می‌شوم.
تو در من می‌مانی.

ما منتظر مهمان نشسته‌ایم، با لباس‌های تازه‌مان...  چشم‌‌ام سیاهی می‌رود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

با چمدانی که پر از لباس است برای این فصل گرما... تهران، اصفهان، کاشان، نطنز، قم و کرج. بدون بلیت رفت، بدون بلیت برگشت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

تو را به جای
همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینیم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی
ِ خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینان‌ام

/ پل الوار

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :


 

آن‌روزها به این کارها می‌‌گفتند تبادل لینک. حالا من مانده‌ام و این لینکی که مدام به دست و پام می‌پیچد و من را یاد گِتمی و سیسکا می‌اندازد. هر بار با زنجیرهای دور گردن‌شان دنبال هم می‌کنند، آخر سر می‌پیچند به نرده‌ها و میله‌ها. گتمی باهوش‌تر است؛ خیلی راحت مسیر زنجیر را می‌گیرد، عقب‌گردی می‌کند و خلاص. سیسکا نمی‌تواند. کز می‌کند، زل می‌زند به میله‌یی که زنجیرش را دور آن کلاف کرده؛ لینک می‌شود و همان‌جا می‌ماند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :