جای‌گزین

می‌گویم: و تو؟
می‌گوید: همین که می‌بینی؛ بدون شرح.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

شب، هر بار که به هر دلیلی از خواب بیدار می‌شوم، روی گوشی new message  می‌بینم. می‌خوانم و می‌خوابم. حس جالبی دارند این شب‌ها.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

می‌گوید: می‌دانی اگر این‌جا خیابان نبود چه‌کار می‌کردم؟
می‌گویم: خب من دیوانه‌وارترین کارهای زنده‌گی‌ام را توی خیابان انجام داده‌ام.
می‌خندد. می‌گویم: خیلی مزخرف است که آدم بتواند خودش را کنترل کند.
سکوت می‌کند. می‌پیچد توی کوچه‌یی که به خانه‌ی من می‌رسد.

می‌خواهم از این شب‌ها بنویسم. می‌بینم نمی‌شود؛ نمی‌توانم. همین‌قدر بگویم که دیگر تو هم نمی‌توانی مسؤولیت کارهای این شب‌ها را به عهده بگیری.
و این نشانه‌ی خوبی نیست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

ترسا بچه‌ای صاحب جمال مسلمان شد. محتسب فرمود كه او را ختنه كردند. چون شب در آمد او را بگایيد. بامداد پدر از پسر پرسيد كه مسلمانان را چون يافتی؟ گفت: قومی عجيب ‌اند، هر كس كه بديشان در می‌‌آيد روز كيرش مي‌برند و شب كون‌اش مي‌درند.

* /عبيد زاکانی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

هفته‌ی بعد نمایش‌گاه داریم. قرار بود دو دست‌گاه مختلف برای show داشته باشیم که توفان در بندرعباس کار تخلیه‌ی یکی از دست‌گاه‌ها را متوقف کرد. پس تمام معادلات (طبق قانون مورفی) در لحظه‌ی آخر به هم خورد و این به‌هم‌خورده‌گی حتا شامل فضای غرفه و آرایش آن هم می‌شود. از طرفی چون آن یکی دست‌گاه مربوط به آن یکی دپارتمان شرکت است، در نتیجه بازرگانی ِ آن یکی دپارتمان کلن بی‌خیال نمایش‌گاه شده (البته همیشه بی‌خیال همه چیز است!) و در نتیجه‌ هماهنگی ِ تمام این به‌هم‌خورده‌گی‌ها افتاده به این یکی دپارتمان و من ِ بخت برگشته تک و تنها نشسته‌ام و دارم سعی می‌کنم کارها را رو به راه کنم.
جالب این‌جاست که بچه‌های واحد فنی همه‌گی در مأموریت تشریف دارند (همه برای راه‌اندازی دست‌گاه‌هایی از آن یکی دپارتمان رفته‌اند و یار مثلن فنی این‌چانب هم در مرخصی به سر می‌برند جهت تکمیل پرونده‌ی سربازی‌شان – و به زودی عازم دفاع از ناموس بنده هستند) و توی این گیر و دار، نوشتن برنامه و تست و آماده کردن این یکی دست‌گاه هم به عهده‌ی من ِ گردن شکسته است. جالب‌تر این‌که لوله‌های تست این یکی دست‌گاه هم در همان بندر عباس تشریف دارند در جوار آن یکی دست‌گاه‌!
بماند که هیچ بنی بشری نیست که حتا کاتالوگ‌ها را مرتب کند، سی‌دی‌ها را آماده کند یا محض رضای خدا لیست قیمت جدید را ویرایش کند.
کجایی کمال که یادت به خیر!
ها ها! غرفه‌آرای عزیزم هم زنگ زده که بیایید برویم غرفه را ببینیم و شما طرح بدهید من بکشم!!
از آن یکی طرف منشی دفتر تهران (در تبریز منشی نداریم!) آن‌قدر سرش شلوغ است که فرصت نکرده دعوت نامه‌ها را بفرستد. (به احتمال زیاد تنها آدم بی‌کار این شرکت من هستم که دارم وب‌لاگ آپ‌دیت می‌کنم).
حالا که دارم ناله می‌کنم، این را هم بگویم که مسؤول دفتر ترکیه‌مان هم آن‌قدر منگل‌بازی در می‌آورد که حالا می‌فهمم مدیر عامل چه می‌کشید از دست من وقتی سال پیش همین‌ موقع برای هر مسأله‌ی کوچکی می‌رفتم سراغ‌اش. (البته همین الان هم می‌روم!)
منی که ترکی ِ تبریز را نمی‌توانم مثل آدم حرف بزنم، دارم کاتالوگ استانبولی را اصلاح می‌کنم.

وب‌سایت هم که بماند. در یک حرکت مذبوجانه دارم سعی می‌کنم وب‌سایت را هم آپ‌دیت کنم (3 تا محصول را باید اضافه کنم و یک محصول را باید حذف کنم و این یعنی تمام سایت باید از اول بازسازی شود).

آن یکی غرها هم بماند برای نمایش‌گاه بعدی که می‌دانم همین آش است و همین کاسه.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند،
از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم.

امروز شد یک‌سال. صبح، خواستم بروم کنارش بنشینم و بگویم دیدی! دیدی که یک‌سال گذشت؟ صبح خواستم راه‌ام را کج کنم و بروم بنشینم کنارش و بگویم که حالا دیگر هیچ‌کدام از نام‌ها، هیچ‌کدام از آن‌ نام‌های ساده و ساکت وجود ندارند. خواستم بنشینم کنارش و بگویم که حالا انگشت‌های کوچک من، توی مشت هیچ‌کس جا نمی‌شوند و من تنها و تنها سایه‌ی تو را می‌بینم که در را باز می‌کند و دنبال من می‌گردد، از پله‌ها بالا می‌رود، رو به روی آینه می‌ایستد و انگشت می‌کشد روی غبار این یک‌سالی که گذشت و شاید من را می‌بیند که تکیه‌ داده‌ام به آینه و دست کرده‌ام توی موهات و فکر می‌کنم که چه‌قدر ابلهانه‌ است کرکره‌هایی که از شمال تا جنوب کشیده می‌شوند و من کرکره‌های شرقی- غربی را دوست‌تر دارم که می‌شود دزدکی از لابه‌لای‌شان منتظر آمدن تو بود که هیچ‌وقت نمی‌آیی. ابلهانه است که یک‌سال گذشته است و من هنوز هر صبح رو به روی همان آینه می‌ایستم که نیستی، که نبودی.
شد یک‌سال.
باور می‌کنی؟

شاید فقط منتظر یک علامت هستم از تو. یک علامت که بدانم می‌دانی که یک‌سال شد و بعد هیچ. ابلهانه ام؛ می‌دانم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

*

دستهام را بگیر سهیل، بگو که توی ِ این رعشهی تب آلود ِ ناخودی تو آمدی و تکههای مرا از توی هزار کاشی مدفون زیر قرنها صدا جمع کردی و پر انحنا آغشتی به تمام خندهی پسرکی که قدش به زانوان من میرسید و به زخم زانوان دلاله ...
به گاست ، به گام ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

Это Было,
Было в Одессе.
«Приду в Четыре», - сказала Мария.
Восемь.
Девять.
Десять.

-
Влади́мир Маяко́вский

خواب دیدم موهام را جمع کرده‌ام پشت سرم، با یک گل‌سر نارنجی بسته‌ام و تو عاشق‌ام شده‌ای.
می‌دانم که نمی‌دانی چه‌قدر هوس عاشقی دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :


 

بد نگوییم به مه‌تاب اگر تب داریم

چند روز پیش یاد فرزانه بودم، دوستی از زمان‌های خیلی دور؛ دبیرستان. همیشه وقتی به سهراب می‌رسم یاد فرزانه می‌افتم که سهراب می‌‌خواند برام.

(جمله فقط خبری است. دوستان دوران دبیرستان من، هیچ‌کدام اهل دور شدن از فضای کوچک شهر نه چندان کوچک‌مان نیستند. هیچ‌کدام اهل شکستن نیستند. حتا اهل اینترنت، چه برسد به این‌که خواننده‌ی این صفحه هم باشند. آن‌هم چه کسی؛ فرزانه- که خیلی دوست‌اش دارم. اما از وقتی ازدواج کرده…)

دوم یا سوم دبستان که بودم، یک بار سر زنگ املا ( یادتان که هست، نیمکت‌هایی که سه نفری می‌نشستیم و موقع دیکته، نفر وسط دفترش را می‌گذاشت روی صندلی) من بالا بودم و بغل دستی‌ام دفترش روی صندلی بود. دیکته‌ی کلمه‌ی (فقط) را بلد نبودم. کلی زحمت کشیدم و با ترس و کراهت از روی ورقه‌ی بغل دستی‌ام تقلب کردم. (از دوران دبستان خاطره‌ی زیادی ندارم. اسم هیچ کس یادم نیست. اسم هیچ معلمی. اصلن انگار آن سال‌ها طی نشده‌اند از من، یا شاید من همیشه همین‌جا بوده‌ام یا کمی قبل‌تر)

حال و روزم این روزها خوش نیست. البته که کرم از خود درخت است. حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. احساس می‌کنم این همه تلاشی که می‌کنم بی‌هوده است و راه به ترکستان دارد (بماند که هر چه باشد من از ترکستان به آن‌طرف‌تر را هیچ‌وقت ندیده‌ام.) به شدت عصبی هستم و غمگین. در کارم درگیر هستم (که این اصلن تازه‌گی ندارد) با مدیرعامل دعوام نمی‌شود. چون هی فرار می‌کند از هرگونه برخورد و درگیری با من. با هیچ چیز مخالف‌ات نمی‌کند و در مقابل هیچ کدام از حرف‌هام واکنش نشان نمی‌دهد که این بیش‌تر عصبی‌ام می‌کند (بالاخره یک نفر بود که می‌شد باهاش یکی به دو کرد... که آن‌هم گویا فسیل شده)

خیلی چیزها را نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا همه چیز را این‌قدر برای خودم بزرگ می‌کنم. چرا این‌قدر حساسیت نشان می‌دهم. چرا این‌قدر عجول و کم‌طاقت هستم. چرا این‌قدر تند و تیز ام. چرا اعتماد به نفس‌ام را از دست داده‌ام. چرا تبدیل شده‌ام به یک آدم منفعل. چرا نمی‌توانم قوی باشم. چرا نمی‌توانم سیاست داشته باشم. چرا نمی‌توانم جلو خودم را بگیرم. چرا توی دل‌ام هیچ علامتی از خوش‌بختی نمی‌بینم. چرا خودم را این‌قدر تحقیر می‌کنم. چرا می‌گذارم دیگران تحقیر ام کنند. چرا کوتاه می‌آیم. چرا بلند پرواز نیستم. چرا حرف‌شنو شده‌ام. چرا خجالت می‌کشم. چرا جرأت ندارم. چرا کسی من را جدی نمی‌گیرد. چرا این‌قدر غیرقابل تحمل هستم. چرا کسی رادوست ندارم. چرا می‌ترسم. اصلن نکند من همیشه همین‌طور بوده‌ام و خیال می‌کردم طور دیگری هستم؟

چه‌طور باید این‌ها را عوض کنم؟ خسته‌ام. خیلی زیاد. فکرم کار نمی‌کند. نگران‌ ام.

بدی ماجرا این است که در مقابل همه‌ی این چراهایی که بی‌جوابی‌شان کلافه‌ام کرده، خانواده من را آدم موفقی حساب می‌کند. خیال می‌کنند خیلی حالیم است. فکر می‌کنند از فروتنی‌ام است که هی خودم را می‌زنم به آن راه و تعریف‌هاشان را اعتنا نمی‌کنم. این بیش‌تر از هر چیز رنج‌ام می‌دهد و فراری‌ام می‌کند از جمع‌هاشان.

همیشه دارم فکر می‌کنم. راه لذت بردن را گم کرده‌ام. راه بی‌خیال بودن را. راه جریان داشتن و پذیرفتن را. نمی‌شود؛ نمی‌توانم سرم را بیاندازم پایین و خوش بگذرانم. دروغ بگویم و بعد حتا فراموش کنم که دروغ گفته‌ام. نمی‌توانم هم‌رنگ شوم. چون حتا نمی‌توانم رنگ را تشخیص بدهم. حتا نمی‌توانم واکنش نشان بدهم به اتفاقات ریز و درشت اطراف، به گران شدن بنزین، به حماقت‌های رئیس‌جمهور (چون اصلن نمی‌فهمم کجای کارش ایراد دارد!!!) ، به فیلتر شدن کلمه‌ی س ک س. به فرنچ کیس‌های دزدکی. به نیمکت‌های دو نفره. به باران وقت و بی‌وقت. به کتاب‌های نخوانده‌ام. به تنهایی سرهنگ، به نگرانی‌های برادرم، به بزرگ‌واری مادرم، به مهربانی‌های خواهرم. همه‌اش دارم فکر می‌کنم. آن‌قدر غرق شده‌ام در خودم که حتا نمی‌دانم کجا هستم. چه‌ می‌کنم. واقعن نمی‌دانم. زنده‌گی کردن را بلد نیستم. بلد نیستم سکوت کنم؛ سکوت را که می‌شکنم بلد نیستم حرف بزنم. بلد نیستم جمع‌‌بندی کنم. لکنت می‌گیرم. و بغض می‌کنم در مقابل همه‌ی آن‌ها که نباید بغض من را ببینند. و بچه می‌شوم. آن‌قدر بچه که دوست دارم یک جوان‌مرد آن وسط پیدا شود و همان‌جا من را توی بغل خودش قایم کند. و من آب بشوم و بروم توی زمین. نمی‌توانم اعتراض نکنم. اما اعتراض که می‌کنم چرت و پرت می‌گویم. زبان را و نشانه را گم می‌کنم. حتا آن وسط ناگهان از دهن‌ام می‌پرد که ویتگنشتاین در فلان رساله‌‌اش زبان را ساختاری از... که ناگهان می‌بینم جمع جمع عده‌ای آدم است که پیچیده‌ترین متنی که تا به حال خوانده‌اند حکایت (دو سگ است که بر مرداری... از گلستان سعدی – می‌دانید که من از سعدی خوش‌ام نمی‌آید). آن‌وقت می‌مانم که اصلن ویتگنشتاین چه ربطی دارد به پیش‌بینی تعداد فروش فلان دستگاه در شش ماه‌ دوم سال 86. و فکر می‌کنم حق دارند این جماعت که فکر کنند من یک آدم از خود ممنون هستم که خیال می‌کنم خیلی حالیم است و از دماغ فیل افتاده‌ام لابد. اما هیچ‌وقت نمی‌فهمند که خودم هم در بی‌ربطی فکرهام و حرف‌هام و پردازش ایده‌هام مانده‌ام.

توی این گیر و دار، کمال بی‌چاره که از همه جا بی‌خبر است جمله‌ایی می‌گوید که حالا یادم نیست اما توش یکی از یکی آویزان بود. و من خیال کردم نکند من هم از کسی آویزان باشم. از کسی که سال‌هاست چیزی بیش از یک دوستی بزرگ یا حتا یک مهربانی بزرگ بین ما هست. و همان موقع رفتم پیش‌اش و سوال کردم. خب. فقط سوال کردم. خب من می‌دانستم که جواب‌اش چیست. اصلن چرا سوال کردم؟ شاید چون می‌خواستم انکارش را بشنوم؟ اما نباید می‌خواستم که انکارش را بشنوم. و انکارش را نشنیدم البته، اما به شدیدترین شکل ممکن دیدم. راست می‌گوید. آدم حق بعضی چیزها را ندارد. من هم حق نداشتم که از او سوال کنم. حتا حق نداشتم به آن موضوع فکر کنم. اما خب تقصیر من نیست. جایی که وسط یک بحث خیلی جدی، با یک آدم خیلی جدی، و در حضور یک جمع خیلی جدی که همه‌شان منتظرند یک جای کارت بو بدهد تا خوش‌حال شوند، تو خیلی خون‌سرد می توانی موقع دفاع و توضیح یک بند از فلان قرارداد به جای شرح الگوریتم خیالی خودت، به فکر تغییر دکوراسیون اتاق‌ات بیافتی، نباید انتظار داشت که مغز من به بعضی چیزها فکر نکند. یا وقتی فکر می‌کند به زبان نیارد. دست خودم که نیست.

دست خودم که نیست. حال‌ام خوش نیست. اصلن هیچ قوت حال‌ام خوش نبوده. چه کارش کنم؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :