-          نمی‌گذارم ام‌شب بروی.
-          چند ساعت بعد بیرون‌ام می‌کنی.
-          پس اگر بیرون‌ات نکردم می‌مانی...

از کوچه‌ی اول که بیرون می‌آیم، برق قطع می‌شود، دیر وقت است، توی این منطقه‌ی شهر، روز  هم ماشین گیر نمی‌آید، چه برسد به این وقت شب، حتا کمی هم می‌ترسم، می‌خواهم برگردم؛ اما به کجا؟ فکر می‌کنم همین یک ساعت پیش می‌گفت بمان. سر خیابان می‌ایستم، هیچ جنبنده‌یی نیست، پیاده راه می‌افتم، ماشینی جلو پام نگه می‌دارد، می‌گویم در بست و راه می‌افتد، می‌رود توی اتوبان بیرون ِ شهر، از کنار تپه‌ها می‌گذرد، از تو دور می‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :


 

گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است، بند بر پام چه سود

یازده روز بعد می‌شود یک‌سال. گفته بودم تو آخرین نفر هستی. حالا دیگر همین ده انگشت کافی‌ست تا بشمارم که نیستی، که نخواهی بود، که حتا نبودی؟ شاید هم نبودی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :


 

خواهرم پیش‌دانش‌گاهی می‌خواند. کنکوری است به حسابی. خیلی وقت بود با هم بیرون نرفته بودیم. مرخصی گرفتم. تا یک روز برویم ول‌گردی، خرید شاید...

مکان: تبریز – آبرسان (همه‌ی آن‌ها که تبریز را می‌شناسند می‌دانند که جای شلوغی است این نقطه‌ی شهر – یک جورهایی مرکز تلاقی همه‌ی نقاط شهر است، دانش‌گاه 100 متر بالاتر است. مرکز تجاری، اداری و خرید شهر هم محسوب می‌شود)
من از شرکت آمده‌ام. استثنائا مانتو مشکی پوشیده‌ام و مقنعه سرم است. خواهرم هم از مدرسه آمده. مانتو مشکی خیلی کوتاهی پوشیده، شال مشکی رنگی هم سر کرده که خب صد البته تمام موهاش بیرون است، یقه‌ی مانتوش باز است، کفش‌ها و کوله‌پشتی‌اش قرمز است.

یک سرگرد مرد، یک ستوان مرد و یک خانم پلیس که درجه‌یی ندارد لابد.
از  پاتوق روزگار دانش‌‌جویی من (همان‌جا که آب‌میوه می‌خوردیم!) بیرون می‌آییم. خواهرم جلو تر از من است. خانم پلیس بهش می‌گوید موهات را بگذار تو. من می‌رسم. می‌گویم چه شده؟ خانم پلیس من را نگاه می‌کند: شما هم موهات را بگذار تو. (آن‌ها که مرا می‌شناسند می‌دانند که از بد روزگار من نه اهل مد هستم نه اهل مو بیرون گذاشتن و نه اهل هیچ قرتی بازیِ دیگر – نه که بدم بیاید – آن‌قدر ورجه وورجه می‌کنم که هیچ قرتی بازی روی من دوام نمی‌آورد. راست‌‌ش وقت هم ندارم) مقنعه‌‌ی عقب رفته‌ام را می‌آورم جلو. خواهرم دست به موهاش نمی‌زند. می‌گویم: تقصیر شما نیست خانم. شما وظیفه‌ داری اما اصلن وظیفه‌ی جالبی نیست. خانم پلیس سرگرد را که عقب‌تر ایستاده صدا می‌کند.

20 متر آن‌طرف‌تر نمی‌دانم از کدام برنامه آمده‌اند دارند با مردم مصاحبه می‌کنند. فیلم می‌گیرند.

سرگرد و سروان می‌آیند. خانم توضیح می‌دهد. سرگرد شروع می‌کند به اندرزهای عارفانه؛ به خیال خودش. که روزگار امن نیست. که برای خود شماست. اگر حجاب باشد متلک نمی‌شنوید و... می‌گویم: خانم پلیس یعنی تا به حال شما متلک نشنیده‌اید؟ می‌گوید: نه. می‌گویم: دروغ را هم همین رئیس‌هاتان یادتان داده‌اند؟
بحث می‌کنیم. می‌گویم آقا جان این راه‌اش نیست. دارید توهین می‌کنید به شعور مردم. و .. و .. و..

آن وسط سروان به خواهرم می‌گوید: یقه‌ات را ببند دخترم. خواهرم می‌گوید: شما هم خوب چشم‌چرانی می‌کنید! می‌گوید خب وقتی باز باشد... می‌گویم پس به‌تر است چشم کسانی را که نگاه می‌کنند در بیاورید، شما که با کتک لباس تن مردم می‌کنید... می‌گوید: فعلن که این است. می‌گو‌یم: پس اصل به چشم‌چرانی است؟ سرگرد بازوی سروان را می‌کشد. سروان می‌گوید: اگر دوست ندارید از ایران بروید. خواهرم دیوانه می‌شود: ایران مال ماست، چرا شما نمی‌روید؟ جمعیت جرات ندارند بایستند. جمع شده‌اند از توی مغازه‌ها تماشا می‌کنند.
می‌گویم: آقا... اوضاع این‌جوری نمی‌ماند. فردا ممکن مجبور شوی توی خیابان چادر از سر مردم باز کنی... مراقب باش! سرگرد نگاه‌ام می‌کند و آدم‌هاش را می‌برد. مردم از مغازه‌ها می‌آیند بیرون و تشویق‌مان می‌کنند! پسری می‌گوید: خوب گفتید... می‌گویم: به تو که بد نمی‌گذرد... چشم‌چران... و راه می‌افتیم.

خواهرم از بین جمعیت راه باز می‌کند. می‌گوید: احساس می‌کنم Malena  هستم!!!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :


 

"... و دوست‌ات دارم چيز تازه‌اي نيست، معذالك
چيزي است كه بيش‌تر از هر چيز دوست دارم..."
*

از لذت می‌گوید، از چیزی شبیه انتظاری که آدم می‌کشد، که لذت برتر از عشق است و زنده‌گی همه‌اش چیزی برای لذت است. من اما فکر می‌کنم که آدم نمی‌کشد؛ کشیده می‌شود و در طول و عرض این کشیدگی دوام می‌آورد به بهانه‌یی که لذت؛ شاید.
او از لذت می‌گوید و من به غریزه فکر می‌کنم. ام‌سال همه‌شان دارند از لذت حرف می‌زنند، حتا وقتی دست می‌کنم توی موهاش، وقتی نفس نفس می‌زنم زیر انگشت‌هاش که جست‌وجو می‌کنند چیزی را در مثلثی از تن من که تن‌ام سرشار می‌شود و حتا وقتی نجوا می‌کنم که به چه فکر می‌کند آن‌هنگام که آرام آرام (دست من از سكوت پهلوهاي‌ت بود/ و آن مايع تپنده‌ی محبوس/ از پله‌های مردانه بالا می‌رفت* ) ...
می‌گوید لذت از رگ‌های بالای سرش شروع می‌شود، پایین‌تر می‌آید و پخش می‌شود در تمام موی‌رگ‌هاش. می‌گویم لذت از کف دست‌ام شروع می‌شود و همان‌جا می‌ماند و من همیشه دوست دارم در آن اوج لذت چیزی را جدا کنم از من که من است و بکشم دست‌ام را تا تو که تو ایی و من نیستی. و باز همیشه فکر می‌کنم این غریزه در من است که لذت را بکشم از من در من در تو یا در تو در من به من. و همیشه فرض بر ما می‌گذاریم که لذت است در ما.

با این‌حال همه‌شان از لذت می‌گویند و من به غریزه فکر می‌کنم.


* یداله رویایی – دوات

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :


 

داشتیم بزرگ می‌شدیم.

با کمی فاصله کنارش دراز می‌کشم. سرش درد می‌کند. می‌گوید: از من دوری می‌کنی؟ نگاه‌اش می‌کنم، می‌کشدم کنار خودش و بغل‌ام می‌کند. می‌گویم: اگر من یک شب تا صبح تو را بغل کنم سیر می‌شوم؟ می‌خندد: من که خوردنی نیستم. نگاه‌اش می‌کنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :


 

لخته
لخته
می‌شود

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :


 

8:25 . نشسته‌ام پشت میزم، نیم ساعتی هست که رسیده‌ام دفتر. ای‌میل‌ها را چک کرده‌ام؛ یک‌شنبه است و خبری نیست. توی مغزم پر است از تمام کارهایی که باید انجام بدهم. وول می‌خورند برای خودشان و من حوصله ندارم نظم بدهم به‌شان و همین‌طور زل زده‌ام به مونیتور. به خاطر دو جلسه‌ی پیش‌بینی نشده‌ی دیروز، بیش‌تر برنامه‌های دی‌روز نیمه‌تمام ماندند. حالا باید آن‌ها را جا بدهم توی برنامه‌ی امروز و این تقریبن ناممکن است؛ چون برنامه‌ی امروز را از هفته‌ی قبل پشی‌بینی کرده‌ام و حالا مثل خر مانده‌ام توی گل.
از آن یکی طرف اصلن یادم نبود امروز از 2 بعد از ظهر کلاس دارم تا 8 شب؛ باید بروم خانه و لباس‌هام را عوض کنم.

شب خواب دیدم داریم می‌رویم کوه. 7 نفر بودیم. کنار من بود. زمستان بود و نمی‌دانم از کدام جبهه‌ی کدام کوه داشتیم می‌رفتیم بالا. سرد بود، بوران بود، گرگ بود. کنار من بود. ناگهان توی آن کولاک سیگاری در آورد و روشن کرد، نگاه‌اش کردم و قدم‌هام را آهسته کردم که سیگار کشیدن‌اش را نبینم، او قدم‌هاش را تند کرد و من عقب ماندم.

هوس ِ شیراز کرد‌ام. صبح با مامان برنامه‌ریزی کردیم که برویم شیراز. سه نفری؛ من و مامان و آیلین.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :