آقای پرشین بلاگ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


 

می‌پیچد توی کوچه. قلب‌م آن‌قدر تند می‌زند که شک ندارم همه‌ی دنیا صداش را می‌شنوند. این کوچه آن‌قدر آشناست که نمی‌شود انکارش کرد، نمی‌شود فراموش‌ش کرد. جلوتر می‌رود. نفس‌م بند آمده. فکر می‌کنم این شهر این همه خیابان دارد، این همه کوچه دارد، چرا باید این‌قدر به این‌جا نزدیک شویم. جلوی ساختمان می‌ایستیم. من سنگ شده‌ام. در را باز می‌کند. از پله‌ها بالا می‌رود. دنبال‌ش می‌روم. روی پله‌ی آخر دست می‌کند توی جیب‌ش، کلید را در می‌آورد. حالا من دیگر نفس نمی‌کشم. در را برام باز نگه می‌دارد. می‌روم تو. همه چیز مثل همان روزهاست. می‌رود توی آشپزخانه. سرم را برمی‌گردانم؛ سمت راست، توی اتاقی که هرگز دست‌م به پنجره‌هاش نمی‌رسید، هنوز همان آینه بود، همان آینه‌ی قدی که هر بار...
می‌گوید: دوست داری؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


 

۱- ما همیشه آنجا بازمی‌گشتیم، بی‌توجه به اینکه که بودیم یا پاریس چه‌گونه تغییر کرده بود یا با چه دشواری‌ها و راحتی‌ها می‌شد به آن رسید. پاریس همیشه ارزش‌ش را داشت و در ازای هر چه برای‌ش می‌بردی چیزی می‌گرفتی. به هر حال این بود پاریس در آن روزهایی که ما بسیار تهی‌دست و بسیار خوش‌بخت بودیم.

ارنست همینگوی / پاریس جشن بیکران


۲- صدا می‌کند:‌ نازنین! چشم‌هام را باز می‌کنم:‌ بله. بغل‌م می‌کند:‌ چرا فکر کردی تو را صدا می‌کنم؟ دور و برم را نگاه می‌کنم: ‌این‌جا به جز ما کس دیگری هم هست؟‌


۳- می‌گوید: این‌جا بودن‌ت مثل یک خواب است. می‌گویم:‌ مثل همه‌ی خواب‌ها تمام می‌شود.


۴- می‌گویم:‌ نیستی؟
می‌گوید:‌ بودم؟
فکر می‌کنم:‌ بود؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :