آی پیرمرد! هنوز نفهمیده‌ام دروغ‌ گفتن به من و فریب دادن آدمی با درجه‌ی حماقت من چه حکمتی دارد؟

و اين جهان
پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست
که هم‌چنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

/ فروغ

1- یخ‌بندان را دوست ندارم، الان که زمستان است می‌شود بهانه‌یی آورد و تحمل‌ش کرد، فردا که بهار بیاید چه‌ می‌شود کرد؟

2- سعی می‌کنم قیافه‌ی یک آدم عاشق به خودم بگیرم، چه خوب می‌شد اگر این قیافه واقعی بود.

3- هر صبح قبل از این‌که بیایم سر کار می‌روم دیدن‌ش، در را که باز می‌کند، خودم را می‌اندازم توی بغل‌ش و آن‌قدر همان‌جا می‌مانم که دیر می‌شود. لباس‌هام را عوض می‌کنم و می‌دوم تا شرکت.

4- هیجان‌ش فقط مال همان چند شب اول بود؛ همان چند شب اول که هوا این‌قدر سرد نبود و او هم هنوز نرسیده بود این‌جا و این همه اتفاق ِ بی‌دلیل نیافتاده بود.

5- همان‌طور پشت فرمان نشسته بودم و فکر می‌کردم همه‌ی آن چیزها همین‌جا اتفاق افتاد.

6- کاش کمی هم من شانس داشتم.

7- بعد پیاده شدم و قدم زدم، یک نفر از پشت بازوم را گرفت، راست‌ش کمی هم ترسیدم. برگشتم، مهشید بود، از دیدن‌ش آن‌قدر خوش‌حال شدم که فراموش کردم توی این سرمای سگ‌کش عجیب‌ترین چیز توی دنیا دیدن مهشید است توی این گوشه‌ی دنیا.

8- می‌گفت خوش‌بخت‌تر شده است، دخترش مدرسه می‌رود و هم‌سرش- هم‌سر سابق‌ش- دیگر کاری به کارش ندارد. توی این سرما... جای امیدواری است.

9- سوار شد، رساندم‌ش تا خانه‌ی جدیدش و یادم رفت بپرسم که آن‌وقت شب، توی این سرما، آن‌جا چه کار می‌کرد... لابد مثل من...

10- هر صبح، آن‌جا که می‌رسم، در را که باز می‌کند، تنها هوس‌م این است که بمانم همان‌جا و دیگر برنگردم، آن‌جا مرا یاد خیلی چیزها می‌اندازد که دیگر نیستند و طوری ته ِ دل‌م ازشان خالی شده که انگار هی‌وقت نبودند اصلن. کسی راه‌حل ِ به‌تری سراغ دارد؟

11- به سختی سر ِ پا می‌ایستد تا مرا راهی کند، همان‌وقت چشم‌م می‌افتد به چشم‌های سبزش، سبز سبز هستند – با این وصف عینک‌م را برمی‌دارد از صورت‌م و می‌گوید: شرط می‌بندم تا به حال کسی بهت نگفته که چه چشم‌های بی‌نظیری داری. می‌خندم: دو حالت دارد، یا بی‌نظیر نیستند، یا خیلی‌ها این را فهمیده‌اند.

12- «لابد آن‌ها را هم همین‌طور بی‌چاره کردی». بغل‌م می‌کند: یک بار بمان، برای من.

13- می‌گویم منتظرم هستند، کلی کار دارم، ولی یک روز می‌آیم...

14- «برای همیشه می‌مانی؟»

15- همیشه خیلی طولانی‌ست و عمر ِ من خیلی کوتاه

16- «عمر ِ من کوتاه‌تر است، باور کن خسته نمی‌شوی»

17- نام‌ها همیشه فریب‌دهنده هستند؛ نام‌ها و القاب. تن که تن را بخواهد... «چه فایده دارد که تن ِ من بخواهد؟»

18- برای اثبات همه‌ی آن چیزها، کمی دیر شده است.

19- حرف‌هام را نمی‌فهمد. بعد ِ این‌همه سال، توی این سرمای سگ‌کش، صداش را نمی‌شنوم، می‌ایستم پشت شیشه، قیافه‌ی آدم‌های عاشق را به خودم می‌گیرم و نگاه‌ش می‌کنم.

راستی پیرمرد! باور کن برای همیشه، پشت همین شیشه‌ها می‌ایستم و تماشات می‌کنم، اما همیشه زمان خیلی زیادی‌ست و من بازی‌گوش‌تر از آن‌ ام که آن‌قدرها دوست‌ت داشته باشم...

کاش می‌فهمیدی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


 

می‌دانی که من برف دوست ندارم. می‌دانی که من زمستان دوست ندارم.

هر سال همین موقع‌ها عاشق می‌شوم، عاشق یک آدم برفی. همیشه هم خدا خدا می‌کنم که یا بهار نرسد یا پری مهربانی پیدا شود و آدم برفی من را آدم کند...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


 

TONY


ناگهان دل‌م برای نینا تنگ می‌شود، با آن صداقت و ساده‌گی کودکانه‌اش. با آن‌همه یک‌رنگی و مهربانی‌ش. شاید اولین بار بود که کسی بی غل و غش بود، مثل آب.

دخترجان رفتن‌ات هم مثل آمدن‌ت ناغافل بود. تو که این چیزها را نمی‌فهمی. مثل بچه‌ها از تمام دیوارهای من بالا رفتی. کاش دنیا همین‌قدر کوچک بود نینا، آن‌قدر کوچک که تو جا بشوی توی این صفحه‌های بی‌خاطره و بخندی به تجربه‌های کال من. لااقل می‌دانستم که توی دل‌ت بهم نمی‌خندی، هر چه بود همان‌جا بود، توی کلمات تو.

احمقانه‌ترین حس دنیا وقتی به آدم دست می‌دهد که...

راست‌ش آن‌قدرها هم عجیب نبود. این که من غافل‌گیر می‌شوم- این‌که هنوز هم از قرار گرفتن توی بعضی شرایط غافل‌گیر می‌شوم- باعث نمی‌شود که انتظارم را از آدم‌ها عوض کنم.
لزوما برای شناختن آدم‌ها زمان زیادی لازم نیست؛ عملن زمانی لازم نیست. می‌توانی همه‌شان را بریزی توی یک کاسه و غربال نکنی. فرقی ندارند به خدا. نه که فرقی نداشته باشند، فرقی نداریم. همه مثل هم هستیم، هیچ‌کس هم در خسران نیست، مگر ابلهی که چشم‌هاش را می‌بندد روی تنها حقیقت مسلم زنده‌گی و اعتماد می‌کند.
تازه دروغ شنیدن که لطیف‌ترین جای ماجراست. اصلن چرا که نه؟
برای آدم ساده‌یی مثل من که زنده‌گی براش فقط یک معنا دارد و آن‌هم صداقت و رو راستی، دروغ شنیدن، دو رویی، چاپلوسی و تظاهر گناهان بزرگی هستند.
برای آدم ساده‌یی مثل من که توی زنده‌گی‌ش هیچ چیز برای پنهان کردن ندارد، هیچ رازی ندارد، هیچ سری ندارد، سخت است که گوشی تلفن را بردارد و بگوید: ببخشید که من احمق‌ ام اما می‌فهمم که دروغ می‌گویید.

من همیشه صادقانه با همه چیز و همه کس برخورد کرده‌ام، بارها و بارها هم به خاطر همین موضوع دچار مشکل شده‌ام، عزیزترین دوستان‌م را از دست داده‌ام و نارس‌ترین کلمات را شنیده‌ام. حتا پشیمان شده‌ام، پشیمان از این‌که دروغ نگفته‌ام، که فریب نداده‌ام، که تظاهر نکرده‌ام. بارها تصمیم گرفته‌ام که دروغ بگویم، که کتمان کنم، که چشم ببندم. صادقانه اعتراف می‌‌کنم که تمام تلاش‌م را کرده‌ام که بتوانم، اما تنوانسته‌ام، درست مثل این‌که بخواهی یک ماهی توی خشکی نفس بکشد، نمی‌تواند، شش با آب‌شش خیلی فرق دارد و من نتوانسته‌ام، چیزی کم دارم، چیزی که در وجودم نیست یا شاید هست، همان‌طور که چپ‌دست هستم و همان‌طور که جمع شماره‌های عینک من 16 است و همان‌طور که بی‌دلیل، بی هیچ دلیلی، دوست دارم که همه‌ی آدم‌ها خوش‌بخت باشند.

خیانت برای من تعریف ساده‌یی دارد: وقتی کسی را احمق فرض کنیم.
خیانت هم که باشد، هیچ چیز عوض نمی‌شود، فقط، آن چیز خیلی کوچک که توی دل من هست، ناگهان از بین می‌رود. به همین ساده‌گی.

این نوشته مخاطب خاص دارد، اما عزیزجان! مخاطب خاص‌‌ش تو نیستی. مخاطب‌ش پیرمردی‌ست که ماه‌هاست از خاطر من رفته و هرگز آن‌قدر بزرگ نبوده که عصر جمعه صداش کنم و بگویم که (ش ک س ت)

تنها اصل من توی زنده‌گی صداقت است. هر چیزی هزینه‌یی دارد و هزینه‌ی سکوت من...

و اين جهان
پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

/ فروغ

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


 

از اول مهر ماه تا همین لحظه، خانه نبوده‌ام؛ تهران، تایوان، تبریز، تهران، تبریز، تهران، تبریز، استانبول، تبریز، تهران، تبریز، دبی، تبریز، تهران، اراک، تهران، اصفهان، تهران.
هنوز تهران هستم. بلیت برگشت ندارم. هم‌کاران‌ام برنامه‌ریزی می‌کنند که برگردند تبریز، ناگهان دل‌م می‌‌خواهد که من هم برگردم. ایلیا تبریز است و من دل‌تنگ او...
برمی‌گردم.

بعد التحریر: ‌با ذوق و شوقی غریب دارم وسایل‌م را جمع و جور می‌کنم. یاد سال‌ها قبل تر افتاده‌ام. روزهایی که برای دیدن فامیل مسافرت می‌کردیم و من هر تابستان کوله پشتی‌ام را خیلی زود آماده می‌کردم و منتظر بقیه می‌ماندم.
حالا فقط برای کار سفر می‌کنم. این‌بار طولانی‌تر از همیشه بود و حالا که می‌خواهم برگردم، حسی کودکانه و شیطنت‌بار وجودم را پر کرده است.
برمی‌گردم جایی که می‌دانم به جز دخترک کوچک‌م کسی چشم به راه‌م نیست. دخترک تنها دلیل من است برای بازگشتن، برای همیشه بازگشتن.
برمی‌گردم پشت میز خودم و خیال می‌کنم تمام این روزهای رفته را خواب دیده‌ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٦
تگ ها :


 

نوید و نینای عزیز!
بازی جالبی بود و شما کاراکترهای خوبی هستید. ولی من ترجیح می‌دم تسلیم بشم و بخت رو قبول کنم. آدمایی مثل من برا بازی‌های سنگین ساخته  نشدن؛ من با خودم هم شیر- خط بندازم، می‌بازم...

/ میم


این‌جا پر از نام شده، نام‌هایی که هیچ کدام‌شان را نمی‌شناسم. می‌آیند، ردی می‌گذارند و می‌روند. کسی بازنمی‌گردد.

ایلیا نام تازه‌ی اوست. پیش‌تر نامی نداشت. براش که می‌نویسم، می‌گو‌ید این‌ها را کی می‌دهی به من؟ کی می‌گذاری نوشته‌هات را بخوانم؟ می‌گویم: هیچ‌وقت. من از آقای میم یاد گرفتم. او می‌شمرد. من هم می‌شمارم و ایلیا نمی‌داند. ایلیا بی‌ربط‌ترین آدم در تمام زنده‌گی من است. می‌گوید تفاوت‌های من و تو، مکمل هستند؛ خودم را جا می‌کنم توی بغل‌ش و می‌گویم: چه اهمیتی دارد اصلن؟ می‌گوید: ایلیا یعنی چه؟ می‌گویم: شاید اسم یک پیامبر بنی‌اسرائیل باشد!!
روی آن تخت یک نفره... همین‌طور رو به سقف دراز می‌کشم، می‌دانم اگر برگردم به طرف‌اش...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٦
تگ ها :