همه‌جا مه است، دست‌اش را از شیشه‌ بیرون می‌گیرد، دست‌اش پر ِ برف می‌شود، دست‌ام را می‌گیرد، می‌گذارد روی دنده‌ی ماشین، دنده را عوض می‌کند،
می‌گویم: شما چی دوست دارید؟
می‌گوید: من، تو را.

«چرا هیچ خلوت عاشقانه‌یی خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تخت‌خوابی دو نفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره‌هایی تمامن گوناگون؟ چرا عاشق کسی می‌شویم اما با کس دیگری به بستر می‌رویم؟ چرا عشق جماعی‌ست دسته‌جمعی که در آن هر کسی هر کسی را می‌گاید جز من که همیشه گاییده می‌شوم؟ نکند سر بر شانه‌ی تو گذاشته بودم، مفیستو، وقتی به درد گریه می‌کردم؟»

/ وردی که بره‌ها می‌خوانند – رضا قاسمی - دوات



  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :


 

من هم نتوانستم مانع مردن‌اش شوم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :


 

مرا ای گنج پنهان‌ام، چرا بیگانه می‌خواهی؟

8:45 می‌رسم دفتر. سر رسید را باز می‌کنم. لیست کارهام...
15:10 می‌روم کارخانه. با مدیر فنی‌مان جلسه دارم.
17:40 توی شلوغی جلسه که بقیه‌ی هم‌کاران هم یکی یکی به جمع اضافه شده‌اند‌، صدای زنگ موبایل را نمی‌شنوم. از صنایع شهید ... (از صبح منتظر تلفن‌شان هستم)
18:20 برمی‌گردم دفتر. مدیر عامل می‌گوید با مهندس الف (از صنایع شهید ... ) صحبت کرده و با آقای کاف (از شرکت قاف!). نفس راحت می‌کشم که مجبور نشده‌ام با هر دوشان بحث‌های تکراری داشته باشم.
18:43 دارم آماده می‌شوم قبل از 7 برگردم خانه. مهندس الف (از صنایع شهید ... ) زنگ می‌زند: خانم مهندس قیمت‌ها خیلی بالا هستند. می‌شود قیمت دستگاه‌های مشابه NC را هم اعلام کنید؟

فکر می‌کنم همه‌ی رشته‌هام پنبه شد. از اول... برای هزارمین بار توضیح می‌دهم که NC به درد شما نمی‌خورد. می‌گوید می‌دانم اما از بالا اصرار دارند!!!
می‌گویم چشم! فردا اعلام قیمت را می‌فرستم. می‌گوید: نه خانم مهندس. الان! می‌گویم چشم!
مدیر عامل رفته، هم‌کاران اداری هم رفته‌اند.
19:20 قیمت و مشخصات را فکس می‌کنم. می‌آیم بالا. کامپیوتر مدیر عامل را روشن می‌کنم تا موسیقی گوش کنم. (کامپیوتر خودم را فرمت کرده‌ام و تصمیم دارم آن پایین موسیقی گوش نکنم)
چشم‌هام را می‌بندم، بیرون تاریک است. به دل‌تنگی‌هام فکر می‌کنم. ‌به این روزهای بی‌حس که حتا حوصله‌ی درگیر شدن با خودم را هم ندارم!

می‌خواند: به شمع‌ات سوزم و دانم تو هم پروانه می‌خواهی...

پ.ن: 19:43. می‌خواهم این‌ها را publish کنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :