این سفر هم تمام شد. جای دوستان خالی کلی دور خودمان و بقیه چرخیدیم. بیست و پنج شش روزی چمدان به دست بودیم. در کل فقط سه شب امکان خواب فراهم شد آن هم در اصفهان و به یمن سرماخوردگی و یک روز هم در کاشان رفتیم زیر سرم که اولین بار بود که زیر سرم تشریف می‌بردیم از جهت مقادیری مسمومیت کذایی و همان‌جا بودیم که عده‌یی جهت حجامت آمدند تخت‌های کناری ما را اشغال فرمودند، ما هم که حساس شروع کردیم مثل بید لرزیدن و بعد هم دادمان در آمد و سرم را نصفه گذاشتیم و برگشتیم هتل تا صبح افتادیم به کابوس دیدن.

برای تفریح نرفته بودیم که بگوییم خوش گذشت (القاعده وقتی مدیر عامل گرامی این‌جا را می‌خواند آدم نباید خودش را لو بدهد که به جای کار چه‌قدر خوش گذرانده!) اما خب، دروغ چرا؟ تا قبر آآآآآآآآآآآآآآآ...

از این‌طرف، همین که رسیدیم منزل، تشریف بردیم درمانگاه و صبح هم تشریف بردیم چند تا بیمارستان و مرکز درمانی.

دفتر تبریز هم مثل همیشه است. اتاق‌مان همان‌طور که درهم برهم رهاش کرده بودیم و رفته بودیم در اوج به هم ریخته‌گی می‌باشد و ما کارمان را ول کرده‌ایم داریم برنامه‌ریزی می‌کنیم که این‌جا را چه‌طور مرتب کنیم که بار سال‌ها آشفته‌گی حفظ شود جهت حفظ ارزش‌ها.

از حال ما اگر جویا باشید، نظر به این‌که همه‌ی آن‌چیزهایی که باید سر و سامان می‌گرفت، نگرفت، ما هم‌چنان سگ می‌باشیم.

موقع بازگشت یک ساعتی در سالن ترانزیت خوابیدیم که بسی چسبید. چشم که باز کردیم یک عدد موجود مذکر دیدیم که ایستاده بر و بر ما را نگاه می‌کند. ما هم کم نیاوردیم و بر و بر نگاه‌اش کردیم تا این که کاشف به عمل آمد ایشان از دوستان دانش‌کده‌ بوده‌اند در دوران جهالت ما در ساختمان هشت و ‌هم‌چون ما خورده‌اند به چهار ساعت تاخیر ایران ایر. آن‌قدر ذوق‌ کردیم از دیدن‌شان که خواب از سرمان پرید و آن‌قدر حرف زدیم که قرار شد بیزینس شویم!!

این بود شرح حال ما در سفر قندهار.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌شد اسم آن یکی را گذاشت هتل. اما این یکی برای خودش مسافرخانه‌یی است. آدم را یاد فیلم‌های دهه‌ی نمی‌دانم چندم می‌اندازد و چشم‌اندازهای نوستالژیک غروب‌های برفی و بارانی و بی‌قراری‌های بی‌خودتر از خود زنده‌گی.

توی این بیست و چند روز هر جا که رفتیم برف و بوران را هم با خودمان بردیم. راننده می‌گفت بیست سالی می‌شود که توی سمنان برف درست و حسابی نباریده. ما خندیدیم. روی تابلو که نوشت به سمنان خوش آمدید برف شروع شد و ما باز خندیدیم. این رفیق برف ندیده‌مان هم نشسته بود داشت برای خودش از برف فیلم می‌گرفت؛ انگار کن من رفته باشم لاس وگاسی... جایی... این مال همان پنج روز اول سفر بود. حالا، بعد از بیست روز ، توی پنجمین شهر ‌خسته‌ی دل‌گیر که تمام خیابان‌هاش مرا یاد تو می‌اندازد این رفیق‌مان که از سرما روی پا بند نمی‌شود، گوشه‌‌ی کاپشن‌ام را می‌گیرد و می‌گوید: من می‌خواهم برگردم، نگاه‌اش که می‌کنم دل‌ام براش می‌سوزد، به این آب و هوا عادت ندارد، لب‌هاش ترک برداشته‌اند و دور چشم‌هاش کبود شده است. دی‌شب براش تعریف کردم که رگ دست امیرکبیر را دو کوچه آن‌طرف‌تر توی حمام زده‌اند و بعد هم یک فیلم ترسناک براش تعریف کردم، آن‌قدر ترسید که رفت توی اتاق پسرها و شب ماند پیش آن‌ها. هر بار که بستنی می‌خورم آب دماغ‌ام را نشان می‌دهد و می‌گوید: YOU ARE COMPLETELY CRAZY!، می‌گویم خسته‌ام. می‌گوید زنگ زدی که نق بزنی؟ راست می‌گوید خب؛ همه‌ی نق‌هام را سر او خالی می‌کنم. می‌گوید راست‌اش را بگو از چه خسته شده‌ ایی؟ من یک‌هو یاد دخترکم می‌افتم و دل‌ام می‌خواهد های های براش گریه کنم. دخترک از دایناسورها می‌گوید و من زنده می‌مانم تا دل‌تنگ‌ترش شوم. استاد می‌گفت کتاب‌هات را گذاشته توی ماشین تا بهت بدهد. بعد از من می‌پرسد تو را از کجا می‌شناسم تو که بچه‌ی تبریز نیستی. و من می‌گویم یک فامیل دور هستی. هستی؟ انگار نه انگار. آن روزها چه‌قدر حسرت این شهر را داشتم که تو باشی. آن روز فقط یک انگشت باقی مانده بود و چه‌قدر دور...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

واقعن ارزش‌اش را نداشت؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

تنها یادگار آن‌سال‌ها یک ساعت دیواری بود که کار نمی‌کرد و یک آینه روی دیوار. میم می‌گفت آدم‌های زیادی آمده‌اند و رفته‌اند و هیچ‌کدام توی این آینه‌ نمانده‌اند. من فکر می‌کردم چرا کسی باید این آینه را این‌جا، درست همین‌جا که من به دیوار تکیه می‌دهم بکارد. میم می‌گفت نون آن آینه را آن‌جا کاشته، حتا آن ساعت دیواری را هم نون روی آن یکی دیوار گذاشته و رفته – بعدها یک باتری قلمی انداختیم توی ساعت –
هیچ‌کس به آینه فکر نمی‌کرد. اصلن کسی یادش نبود که آینه‌یی هست که عکس تو را توی خودش حبس کرده. حالا، عدل ظهر، نون بعد از سال‌ها از پله‌ها بالا می‌رود، یک دور توی اتاق می‌چرخد و می‌خندد: ها! این آینه که هنوز این‌جاست... هنوز نشکسته؟
و من فکر می‌کنم چه چیزی از من توی آن جا مانده، یا از تو؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :