خانم معلم دست‌اش را مشت می‌کرد، رو به پنجره می‌ایستاد، چشم‌هاش را می‌بست و می‌کشید: آآآآآ.....
نگاه‌اش می‌کردیم، دست‌هامان را مشت می‌کردیم، و چشم می‌دوختیم به لب‌هاش که پشت مشت‌اش پنهان می‌شد و می‌کشیدیم: آآآآآ......
مشت ما زود باز می‌شد، صدامان تمام می‌شد و می‌شنیدیم که خانم معلم هم‌چنان می کشد: آآآآآ.....
من می‌ترسیدم که هیچ‌وقت کشیدن را یاد نخواهم گرفت. تو می‌خندیدی و رد نگاه خانم معلم را از پنجره دنبال می‌کردی و می‌کشیدی: آآآآ..... و صدای تو تمام نمی‌شد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


 

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

سقف پر بود از آینه، دیوارها هم، آینه‌های کوچک، کنار هم. سر گرداندم شاید علامتی ببینم، از تو، یا تو یا تو. هیچ فایده‌یی نداشت. این آینه‌های کوچک هیچ چیز را توی خودشان نگه نمی‌دارند. سرگردان می‌شوی بین دیدن و انعکاس.

-  خانم چادرت رو سر کن، طوری قدم می‌زنی که انگار این‌جا پارکه... آینه‌ پر می‌شود از او.

آینه‌ی ما، آینه‌ی من، همیشه علامتی دارد از التهابی دور هر بار که از کنارش رد می‌شوم... تو نیستی.

به سینا می‌گویم: این آینه‌ها هیچ فایده‌یی ندارند.
می‌خندد، از آن خنده‌هایی که از ته دل‌اش هستند. می‌گوید: ورپریده! اون‌جا هم...
می‌خندم... از ته دل...


پ.ن: من که نمی‌توانم رنگ چشم‌هام را عوض کنم. تو همین یک صفحه‌ی باقی مانده از شعرت را بده به من. خودم تمام‌اش می‌کنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


 

این‌جا نشسته‌ام و خیال می‌کنم دل‌تنگ هیج‌کس نیستم.

می‌نویسد: اگه بیام فرودگاه دنبال‌ات، بوس می‌دی؟
می‌نویسم: هیچ‌وقت به خاطر این‌که میای دنبال‌ام بهت بوس نمی‌دم.
می‌نویسد: چی کار کنم؟
می‌نویسم: خودت چی فکر می‌کنی؟
می‌نویسد: که بی‌خیال بشم.
می‌نویسم: این هم یک راه‌اش است.
می‌نویسد: باشه، خوش بگذره.
می‌نویسم: boos
می‌نویسد: من دیگه راه‌ام رو انتخاب کردم؛ همه‌ش مال ِ خودت.
می‌نویسم: boos
می‌نویسد: من دیگه راه‌ام رو انتخاب کردم؛ همه‌ش مال ِ خودت.
می‌نویسم: boos

...
دیگر چیزی نمی‌نویسد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


 

تک مضراب

 

پشت‌نویس دست‌های من، هی تو انگشت بزن، هی من پلک می‌زنم.

تمام دست‌های من مال ِ تو، هر چه‌قدر خواستی ببر؛ دست‌های من گم نمی‌شوند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


 

ماهی‌ها که حرف نمی‌زنند، فقط از دست آدم سُرمی‌خورند. دود سيگار که به آب تنگ سرايت می‌کند، اذيت می‌شوند؛ ولی باز هم صداشان در نمی‌آيد. اين‌ها تفاوت دارند با باقی موجودات. آن‌قدر فهم‌نمی‌شوند که می‌ميرند. ماهی‌های قرمز عيد صداشان در‌نمی‌آيد. نگه‌شان می‌دارند تا سال تحويل‌شود. سه چهار تا می‌خرند که دست‌کم يکی‌شان به سال نو بدشگونی نرساند. بعد که مردند، برای کسی مهم نيست. شايد بچه‌ی خانه مردانه‌گی به‌خرج‌دهد و آن‌قدر پا بکوبد به زمين، تا شايد بزرگ‌تری جان‌به‌لب شود و ماهی را در باغ‌چه خاک‌کند. تازه اگر خانه‌شان باغ‌چه داشته‌باشد. بعد هم، برای آن‌که جلوی هم‌سايه‌ها خفيف‌نشود، می‌گويد برای خاک خاصيت‌دارد. ماهی‌ها چنان می‌ميرند انگار که وظيفه‌شان يک سال را تحويل‌کردن و مردن است.

پا می‌کوبم. پا می‌کوبم. پا می‌کوبم... هنوز پا می‌کوبم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :


 

اتفاقی که نیافتاد؛ در دو قدمی.

چه‌قدر دوست‌ات داشتم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :