کنار هم نشسته‌ایم. تاریک است؛ آن‌قدر که حتا آسمان هم دیده نمی‌شود. فقط صدای موج‌هاست که یادت می‌اندازد در دو قدمی ِ دریا نشسته‌ای و قطره‌های آب که گه‌گاه روی دست و پات می‌پاشد.
تکیه می‌دهم به تو، سرم را می‌گذارم روی شانه‌ات – شانه‌ی چپ – تو چای داغ می‌خوری و من به چیزهای خیلی دور فکر می‌کنم.
صبح می‌شود. روی تخته سنگ‌ها می‌رویم. خیس می‌شویم و زمستان دریا استخوان‌هامان را می‌لرزاند.

یک گوش ماهی برمی‌دارم برای تو – سوغاتی این سفر –
خورشید بالا می‌آید. برمی‌گردیم و در راه گم می‌شویم در برف‌های جاده‌یی که هیچ چراغی ندارد، هیچ علامتی ندارد و به هیچ شهری نمی‌رسد – درست همان‌جا عاشق‌ات می‌شوم – راه را که پیدا می‌کنیم، برای اولین و آخرین بار به اسم صدام می‌کنی‌: الهام!


-   این را گذاشته بودم برای روزی که مانده باشی... نماندی.
-   آدم این حرف‌ها را نباید برای کسی تعریف کند، حتا برای تو.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

Я не могу найти свой ключ

هی آلفردو! آدم اصلن با ولادمیر و نیکلای و دیمیتری و واسیلی حال نمی‌کنه. شخصن ناتاشا و الگا و لیوبا و ناتالیا رو ترجیح می‌دم.


پ.ن: میل باکس‌ات را که باز می‌کنی ببینی یک میل داری از «الگا». چه حالی می‌شوی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

هیچ لزومی هم ندارد که اسم‌ها همیشه معرف یک نفر باشند. اصولن اسم خاص را می‌شود خیلی راحت عام کرد؛ مثلن در مورد همین آینه. این را به تو و تو و تو و تو می‌گویم. هر کس می‌تواند هر تو یی را برای خودش بردارد – من هیچ اعتراضی ندارم. چون خودم هم نمی‌دانم کدام تو مالِ کدام تو است – توی آن لحظه‌هایی هم که تو، تو می‌شود، آدم به هر چیزی ممکن است فکر کند جز این که ترتیب تو ها را چه‌گونه مرتب کند. حتا یادم می‌آید یک بار هم‌زمان توی چهار آینه ایستاده بودم، یعنی من پشت به چهار آینه بودم و رو به من، چهار آینه.
تصاعد در مفهوم هندسی همیشه چیز جالبی از آب در می‌آید و من کلن تصاعد هندسی را به حسابی ترجیح می‌دهم. القصه، هر جا حرفی از عینک باشد، ارتباط بین آینه و دست‌هایی که متصاعد می‌شوند، مضاعف است. حالا تو، یا تو، یا تو، یا تو – این (و) و (یا) نه فصل هستند نه وصل؛ چون وقتی آن‌قدر عریانی که آب هم رو (تو)ی تن‌ات بند نمی‌شود، دیگر کاری به این کارها نداری.
اما یک چیزی هست... چیزی مثل حس تمام نشدن...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

من به هم پیچیدن تو را دوست دارم در من، عریان.

آینه فقط یک بهانه بود. بهانه‌یی برای حرف زدن. آدم انتظار دارد که اقلن تو  یک نفر این را بفهمی. حالا نمی‌فهمی یا می‌زنی به نمی‌فهمی.
بحث چیز دیگری است. آدم‌ همین‌طور دور ِ خودش می‌چرخد. حناق می‌گیرد. زمین  و زمان را به هم می‌بافد و سر کلاف را گم‌تر می‌کند؛ که چه؟ یواش یواش دارم نمی‌فهمم. تو هم شبیه خودت، تقصیر تو نیست.
آینه که نباشد، می‌شود از سقف نوشت، که سیم‌های آویزان‌اش را بی‌عینک نمی‌بینم. حتا می‌شود از لیوان‌های شکسته، از حوصله‌های سر رفته یا از آب‌های ریخته حرف زد که دیگر به کمان برنمی‌گردند!!
از همین فردا گیر می‌دهم به همان سیم‌های برق که هی من عینک بخواهم، هی تو سٌر بخوری لای انگشت‌های من. آخرش  یک روز تماشات می‌کنم از دور با عینک.


پ.ن: اصلن آینه‌ی اتاق نرگس از همه‌ی این‌ها به‌تر است، یا حتا آینه‌ی اتاق سحر آن موقع که دنبال آن سوسک سیاه می‌گشت و هی زیاد می‌شد سحر ِ دمپایی به دست توی آینه،‌ معکوس.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

خیلی بیش‌تر از یک دوست
بود
بودی
هست

شب خواب‌اش را دیدم. توی سفر بودیم. خوابیده بود روی زمین. من نشسته بودم روی یک صندلی تا شو – از این صندلی‌های قهوه‌یی – شب بود. صدام نکرد که بروم پهلوش دراز بکشم. پتو را کشیده بود روی سرش – همان جور که همیشه می‌خوابد -  پشت‌اش به من بود.

کمی نگاه‌اش کردم و بعد بلند شدم رفتم پهلوش. دراز کشیدم. برگشت به طرف‌ام. گفت: می‌دانستم می‌آیی. نمی‌دانم از کجا یک لحاف برداشتم که بیاندازم روی خودم. لحاف را گرفت و انداخت آن‌طرف. من را کشید زیر پتوی خودش و بغل‌ام کرد – همان جور که همیشه بغل می‌کرد – خودم را به خواب زدم تا بتواند تا صبح تماشام کند – همان‌طور که همیشه دل‌اش می‌خواست.


هی نازی‌ ِ من! حال من خوب است. ملالی هم اگر هست، نه از دوری شما، که از نزدیکی ِ آدم‌های دیگر است.

اما باور کن راست می‌گویم: آدم نباید خر ِ هیچ‌کس را دو لنگی سوار شود... بالاخره آدم یک جایی مجبور می‌شود بپرد پایین و فرار کند، آن‌وقت اگر دو لنگی روی خر باشد... چماق روی سرش است...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌گویم: یعنی اصلن مهم نیست؟
می‌گوید: اگر دوستم داشته باشی، اهمیت دارد، اما اگر دوستم نداشته باشی، نه؛ مهم نیست.
می‌گویم: چرا؟
می‌گوید: اگر دوستم نداشته باشی نمی‌شود دیگر کاری‌ش کرد.

آیلین می‌گوید: حرف‌های عامیانه‌ی جالبی می‌زنید...


تکیه می‌دهم به دیوار، تکیه می‌دهد به من. می‌گوید: چته تو؟
بغل‌اش می‌کنم: هیچ
می‌گوید: تو نمی‌خواهی
و من یاد آینه‌یی می‌افتم که پشت سرم نیست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :