آدم‌ها زیاد عاشق می‌شوند، اما هیچ‌وقت دوبار عاشق یک نفر نمی‌شوند.


خداحافظ

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

چهار سال و یازده ماه و دو روز باران هم کم است برای خیس شدن با تو.
کوچه – پس‌کوچه‌های تنگ شهر کفاف دل‌تنگی‌های من و تنهایی تو را نمی‌دهد.
فکرش را بکن! روی آینه ملافه کشیده باشی و چک چک آب را نبینی از موهات...

دل‌ام تاریکی می‌خواهد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


 

:: می‌شود مادر دختری بود که از مادر دیگری متولد می‌شود ::

دیگر زمان نیست که نگاه‌ام را بر ساعت‌ام خیره می‌کند!
می‌دانی، همه‌ی این‌ها هستند که حقیقت دارند.

باران که بارید، چاله‌ها پر شد، پنجره باز شد.
کودکی گریست: کاش مادر چتر را با خود می‌برد.
آسمان نزدیک، ابرها نزدیک‌تر، فریاد زد: من کجا هستم؟
خندیدم: باز باران با ترانه، رقصیدم: با گوهرهای فراوان، می‌خورد بر بام خانه...
- به همین زودی یادت رفت؟
کودک بزرگ شد، همان موقع چتر را از من دزدید. فریاد زدم: مادرت را باران برد، تو را باد خاهد برد.
خندید: توپ‌های‌ام هنوز روی بام خانه‌تان قل می‌خورد.
شب عاشق‌ات شدم، ترسیدیم بخابیم و ابرها بروند. کودک گفت: مادرم هم بعد این که من می‌خابم، بی‌سر و صدا می‌رود، می‌رود توی خابم.
گریه کردی: بگذار بروند.
در آغوش‌ات رفته رفته چشمان سیاه‌ات را یافتم، ابرها می‌رفتند.
صبح مادر کودک آمد، بوی باران می‌داد، عاشق‌اش شدم، چترم را پس داد، شکسته بود.
گفتم: کودک‌تان...
خندید: بله، حتا زودتر از من رسیده بود.
توپ‌ها را به سوی کودکان قل دادم، باد می‌وزید.
به مادر کودک گفتم: بگذارید زیر باران هم بازی کنند. 

// آیلین


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


 

از اتاق که می‌رود بیرون، عینک‌ام را می‌زنم، می‌روم سراغ آینه، ملافه را کنار می‌کشم و خودم را تماشا می‌کنم: تمام قد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :