خوشتر آن باشد که سرّ دلبران                  گفته آید در حدیثِ دیگران

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

آلفردو: روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همهی شاه‌زاده خانم‌های قلم‌روش در آنجا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشقاش شد. اما یک سرباز بی‌چاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دست‌اش بر می‌آد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه. شاه‌زاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس اون قرار گرفته بود به سرباز گفت: "اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو می‌شم." و سرباز به آن‌جا رفت و ایستاد! یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز... هر شب شاه‌زاده خانم از پنجره اونو می‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید، اما اون جم نخورد. پرنده‌ها روی سر و کله‌اش خراب‌کاری می‌کردن و زنبورها نیش‌اش می‌زدن! بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ پریده شده بود؛ از درد اشک می‌ریخت، اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه. شاه‌زاده خانم هم‌چنان اونو تماشا می‌کرد... و درست در شب نود ونه‌ام، سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!

سینما پارادیزو - جوزپه تورناتوره -  سکانس60

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

روی آینه ملافه می‌کشد.

کار که بهانه است اما بهانه‌ی خوبی است برای خسته‌گی‌ها و کرختی‌های بی‌دلیل. معاف می‌شوی از هر چیزی که چیزی را به جایی یا کسی را به چیزی راه به راه می‌چسباند: vice versa. با این‌حال پیدات می‌کند.

می‌نشیند رو به رو. یک عکس می‌گذارد روی میز: سیاه- سفید. خود ِ خودش است. می‌گوید: بنویس. فکر می‌کنم شاید من محمد باشم و او جبرییل: اقراء. می‌گوید: اورشلیم؟ فکر می‌کنم: الان است که شکم‌ام بالا بیاید – Ave Maria – می‌گوید: داری اذیت می‌کنی؟ فکر می‌کنم: دارد تحریک‌ام می‌کند – coming to videos soon  می‌گوید: شدی یک تنبل به تمام معنا. فکر می‌کنم: بد نیست کمی عصبانی بشوم – و یسر لی امری -  سرم را که بلند می‌کنم، می‌بینم‌اش. برای اولین بار توی این چند ساعت می‌بینم‌اش. مثل همیشه مطمئن – فتحا مبینا – حواس‌ام پرت می‌شود با کمر دردم که از صبح می‌پیچم در خودم تا او نبیند، تا خیال‌اش راحت باشد که توی این بحث خیلی مهم، زنانه‌گی جایی ندارد. می‌گوید: نگفتی، اول اسفندیار بود یا آشیل؟ فکر می‌کنم: هنوز دارد فکر می‌کند به پاشنه‌ی من – نمی‌دانم کدام قبیله است اما کف دست را ترجیح می‌دهند؛ حرف من نیست. –

می‌گویم: فرق زیادی نکرده‌ای. من هم فرق زیادی نکرده‌ام؛ فقط نمی‌نویسم، خیلی وقت است.

می‌پرسد: چرا؟

می‌گویم: دارم فکر می‌کنم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

نه گابیک! این‌جا نه...*

می‌گفت: آدم نباید خواب‌های بدش را برای کسی تعریف کند، چون آن‌وقت تعبیر می‌شوند.

همیشه درست همان وقتی زنگ می‌زند که انتظار ندارم (به همین خاطر همه‌ی وقت‌هایی که انتظار ندارم می‌دانم که زنگ می‌زند و انتظارش را می‌کشم). می‌گوید: خواب دیدم مُردی- یک نفر تو را کشت.
فکر می‌کنم خواب‌هاش هم به درد خودش می‌خورند: هیچ‌وقت تعبیر نمی‌شوند.

فرداش می‌گوید: وقتی که داشتی می‌مردی لخت بودی. یک نفر با چاقو سرت را برید – سرم را بغل کرده –
می‌گوید: شبی که این خواب رادیدم، پیش از خواب با چاقو بازی می‌کردم...


* / رضا قاسمی - هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

آینه در فاصله است؛ نمی‌شود نشست و تکیه داد به آن و خیال کرد که...


چشم‌هاش را می‌بندد.
می‌گوید: اما من دوست‌ات ندارم.
- و من این را خیلی خوب می‌دانم. -
چشم‌هام را می‌بندم و فکر می‌کنم اصلن خوب نیست آدم کسی را آن‌قدر بشناسد که بی‌صدا هم حرف‌هاش را بشنود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

سکس با عینک برای من، مثل سکس با کاندوم است برای تو.

پشت به آینه ایم؛ همیشه پشت به آینه‌ ایم. جای دیگری نیست، نداریم، فرقی نمی‌کند. آن‌ها که آینه‌ی ما را دیده‌اند می‌دانند چه می‌گویم. جای بی‌ربطی است، اما هست. خیلی پیش از آمدن من انگار کسی کاشته باشد آن‌را همان‌جا.

عینک همیشه مزاحم است. درش که می‌آورم نمی‌بینم. روی چشم هم که می‌ماند گیر می‌کند به من و تو و بقیه‌ی ماجرا.

پشت به آینه یا رو به آینه، جهان مضاعف می‌شود. دست‌های ما، روی هم چهار تا هستند؛ در آینه هشت تا. و این یعنی تصاعد تن در تن – ها –

بی عینک اگر می‌دیدم، یک بار آن موقع که انگشت‌ها می‌لغزند در مسیر التهاب آب‌ها آینه را تماشا می‌کردم: تقلای مضاعف من را در تو و تو را در آینه.

-  کافی‌ست.
-  چرا؟
-  می‌ترسم.

آینه تردید را می‌دزدد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

Download Complete

آن‌چه رها می‌شود، هیچ‌وقت نمی‌میرد. بلکه سرگردان، بی آن‌که لحظه‌یی آرام گیرد، به راه خود ادامه می‌دهد و درد آن‌را هم‌راهی می‌کند.

// فراتر از بودن - بوبن

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :