هی آلفردو! می‌گه می‌دونی فرق بلند با دراز چیه؟ می‌گم نه. می‌گه: هر چی که دراز باشه حتمن یه سرش به یه جایی وصله!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

دختر فهميده بود که دواي دردش اين‌جا هم نيست. آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همان‌طوري که ديده بودي خوابيده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه کرد
. بعد گفت: مرا ببر بفروش.

 // قصه‌ي آه - صمد بهرنگي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌گوید: حق نداری بروی.

 

فکر می‌کنم چه کلمه‌ی جالبی ست حق: هیچ معنایی را نمی‌رساند...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

جهان فقط یک بٌعد دارد، زمان.

و زمان دو حالت دارد: ماضی بعید و مستقبل بعید.

 

من، حال‌ام. بی هیچ محتوای ِ موضوعی.

تو، ماضی ِ بعید با صرف فعل ناقصی که تداوم لکنت تعبیرهای من است.

 

اگر چهل روز اون بالا می موندم

منم می تونستم برات يه قاچ ماه بيارم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

(لام میم نون سین)

 

ماندن دلیل می‌خواهد.

رفتن اما به معنای تمام شدن دلایل ماندن نیست.

ماندن هم

همیشه به معنای داشتن دلیل برای ماندن نیست.

گاهی فقط چاره‌ی دیگری نیست... برای ماندن... یا رفتن.

 

 

 

آزاده می‌گوید: انگار پارسال همین موقع‌ها بود که خوش‌بختی از قطار پیاده می‌شد.

 

-    نه عزیز جان‌ام همین موقع‌ها نبود. خیلی قبل‌تر بود. حالا اما فرقی نمی‌کند، چون ریل‌های شهر ما آخر ندارند و هیچ قطاری این‌جا نمی‌ایستد؛ همه‌شان از پشت همین دیواری که رو به روی من است دور می‌زنند و برمی‌گردند سر جای اول‌شان.

 

اصلن همه چیز برمی‌گردد سر جای اول‌اش به جز این دل من.

 

می‌دانی نازی! کلی حرف دارم برات. اما نیستی. انگار نه انگار که همین چند روز پیش‌ برام آواز می‌خواندی و...

می‌خواهم برات بنویسم. اما نمی‌خواهم بدانی که از تو می‌نویسم یا برای تو.

 

من هر بار برای اولین بار عاشق می‌شوم، برای اولین بار و با تمام احساس‌های دختری 16 ساله که زیر درخت‌های نارون فقه می‌خواند – آخر من فقه را خیلی دوست دارم و هر بار که عاشق می‌شوم اولین چیزی که ترک می‌کنم فقه است- و به همین دلیل هر بار وقتی معشوق‌ام عشق‌ام را گم می‌کند، به اندازه‌ی همه‌ی دخترهای 16 ساله گریه می‌کنم و بعد می‌روم سراغ کتاب‌های فقه‌ام که زیر کم‌یاب‌ترین نارون زمین جا گذاشته بودم... و دوباره روز از نو، روزی از نو.

 

بیش‌تر از این هم نیست.

فردا صبح دست هم رو می‌گیریم، می‌ریم یه جای خیلی دور... حالا بشین بغل من و گریه کن... تا فردا صبح گریه کن...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

۱- این سوی چهارراه منتظرش هستم. از همان طرف که می‌رود می‌رسد به خانه‌اش.

 

۲- کلافه‌ام. 10  ماه است ندیده‌ام‌اش. نمی‌دانم کسی که منتظرش هستم چه‌قدر شبیه کسی هست که مدت‌ها پیش رفیق گرمابه و گلستان‌ام بود.

 

۳- دیر کرده. عصبی می‌شوم. فکر می‌کنم مبادا برود آن سوی چهارراه. چشم می‌گردانم. اما حتا نمی‌دانم دنبال چه جور آدمی باید بگردم. چه لباسی. چه رنگی.

 

۴- سال‌ها این خیابان‌ها را کنار هم راه می‌رفتیم. حرف می‌زدیم.

 

۵- سرم را که بلند می‌کنم. می‌بینم‌اش. می‌خندد. تمام نیروی‌ام را جمع می‌کنم که گریه نکنم. نمی‌شود. شلوغ است. نمی‌شود هم‌دیگر را بغل کنیم. روبوسی می‌کنیم.

 

۶- می‌گویم: خیلی خری. می‌خندد. صداش می‌لرزد. می‌گوید: خودتی. دیوونه گریه نکن.

 

۷- فکر می‌کنم که چه‌قدر دل‌ام می‌خواهد الان نشسته‌ بودیم توی اتاق‌اش روی تخت‌اش و چرت و پرت می‌گفتیم.

 

۸- می‌گوید: صبر کن نگاه‌ات کنم. نگاه‌اش می‌کنم.

کارت را می‌دهد دست‌ام. دارم خفه می‌شوم.

 

۹- می‌گوید: بیا بریم ول‌گردی کنیم.

 

۱۰- راه می‌رویم. مغازه‌ها را تماشا می‌کنیم. از مهمانی‌اش حرف می‌زنیم و از مهمان‌هایی که دعوت کرده. از دوستان قدیم. از زنده‌گی جدید.

 

۱۱- می‌گویم: چی بپوشم که آبروت نره!! می‌خندد: بالای ناف نباشه.

 

۱۲- راه می‌رویم. می‌گوید: برات بستنی بخرم؟ می‌گویم: نه. بیا بریم من برسونم‌ات خونه.

 

 

نزدیک خانه‌اش جدا می‌شویم.

برمی‌گردم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

ای روی تو آیینه‌ام عشق‌ات غم دیرینه‌ام...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

حال من خوب نیست، نه خیلی زیاد، نه خیلی کم

دارم باز شاعر می شوم

و این یعنی این که باز خواب دیده ام که نیستی

و من نبودن‌ات را دوست ندارم

همان‌طور که نبودن خودم را دوست ندارم

نبودن تو هم

مثل همه‌ی نبودن‌های دیگر

ترس دارد

- من همیشه به خودم فکر می‌کنم

اما به جای کسی فکر نمی‌کنم-

تازه امروز صبح چیز دیگری هم فهمیدم

این‌که منتظری آن جمله‌ را بشنوی

و بعد

نگاه کنی توی چشم‌هام و بپرسی چرا؟

و من هیچ جوابی نداشته باشم

و گریه کنم

و بروم.

و تو در سکوت تماشام کنی

و پشت سرم

یک سیگار روشن کنی و فکر کنی: این هم از ما نبود!

و بعد زل بزنی به دورترین جای آسمان

و آواز بخوانی

 

می‌دانی!

من عادت نمی‌کنم

تو هم عادت نمی‌کنی...

نشان به نشان همه‌ی آن عادت‌های قدیمی‌مان

این نیز بگذرد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

دل

تنگ

یی

 

کل می‌کشم برای دل تو،

کاش خدا نمرده بود

پیشانی‌ام خط می‌افتد

روش می‌نویسی.

پای  چشم‌هام کبود است

می‌شنوی؟

کسانی هستند مثل ما، آن‌ها که دوست‌شان داریم.

حوا شعر می‌گوید و آدم سیب‌ها را می‌شمارد

- من به شماره نمی‌آیم-

این باغ انجیر ندارد

حرفی ندارم.

- تو هم حرفی نداری؟ -

می‌بینی نازنین!؟

حالا شب به شب، منتظر جیرجیرک می‌مانم، قصه‌هاش را می‌شنوم و خواب‌هام تعبیر می‌شوند،
یک
به
یک.

فکرش را بکن،

بعد از این همه سال

با هم سکوت می‌کنیم

- تفاهم شرط اول است-

داری؟

نه من ماهی حوض تو می‌شوم نه تو ماهی حوض من،

گربه ما را خورده است

من حافظ‌ام را می‌گذارم برای تو،

قول بده یک شب خواب‌ام را ببینی

پیش از آن‌که فراموش‌ام کنی

اسم آخرین دختر من

ترنج بود

- برای تو –

.

---

تو هنوز بزرگ نشده بودي،‌ وقتی می‌خواستی بشماري،‌ زل می‌زدی به نُک انگشت‌هات و تند تند می‌شمردی. فايده‌يی نداشت. خانوم معلم هم نمی‌توانست شماره‌ها را تعقيب کند و انگشت‌های تو خيلی پيش از رسيدن پاييز، درست ۱۹۷ روز زودتر، تمام شدند، ترکه‌ی خانوم معلم بالای سر من می‌چرخید، چشم‌هام را می‌بستم تا تو نبينی که گريه می‌کنم، دست‌های ناتمام من‌ داغ می‌شدند و هيچ کس هيچ گاه نفهميد که تمام غلط‌های ديکته را از روی دست تو می‌نوشتم. مشق شب باشد يا شماره‌ی معکوسی که با چشم‌های نزديک بين من دور می‌شود،‌ فرقی نمی‌کند، کنار خيابان، سر می‌گذارم روی شانه‌ات،‌ شانه‌ات می‌افتد.

راستی! اين شعر را برای تو دزديده بودم، توی چمدان‌ات جا نمی‌شد...

 

و تو فکر می‌کنی

زنده‌گی چند بار اتفاق می‌افتد؟

و تو فکر می‌کنی

يک سيب چند بار می‌افتد

تا نيوتن به سيب گاز بزند

و بفهمد

چه شيرين می‌بود

اگر می‌توانستيم

به آسمان سقوط کنيم؟

چند بار؟

...

و تو فکر می‌کنی

من چند بار به دامن تو می‌افتم؟

...

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سيب نبوده
از دست‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه‌ برهنه‌ات

که بر تن‌ام می‌ريخت


----

صدای تو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

بيراهه رفته بودم
آن شب
دست‌ام را گرفته بود و مي كشيد

زين پس همه‌ی عمرم را
بي‌راهه خواهم رفت.

 

//حسین پناهی

 

 

دیر وقت می‌رسیم. همه‌جا تاریک است. با همان نور کمی که از جاده می‌زند توی اتاق می‌شود تخت‌ها را پیدا کرد و صندلی‌ها را. هر سه نفرشان می‌گردند دنبال کلید تا چراغ را روشن کنند.

دراز می‌کشم روی نزدیک‌ترین تخت.

بعضی چیزها شور هستند. در آغوش من گریه می‌کنی و‌ لب‌های من شور می‌شوند.

 

تو حرف می‌زنی و من دوست دارم همیشه حرف بزنی... ناگهان سکوت می‌کنی...

و ما فراموش می‌کنیم که مسؤول گل خودمان هستیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :


 

سلام آقا!

کاری ندارم

آمده بودم که حرفی بگویم، جمله‌یی، شعری...

اما

مهم نیست

برمی‌گردم

 

فقط توی جاده‌های یک طرفه می‌شود خلاف کرد

 

اصلن هم نمی‌خواستم بگویم که دل‌ام می‌خواهد برام یک بستنی بخرید، یا آن کتابی را که هیچ‌کس یاد اش نمی‌ماند برام بخرد،

کاری نداشتم

الکی آمده بودم

باور کنید

 

خب آقا!

من می‌روم

شکستن درد دارد. گاهی کم، گاهی زیاد.  شکستن هیچ فایده‌یی ندارد، چون تکه تکه‌هات را هیچ‌وقت نمی‌توانی کنار هم بگذاری و برسی به جایی که بشود گفت عبرت گرفته‌ ایی. شکستن دلیل هم ندارد. سنگ است دیگر، می‌خورد: می‌شکننداند: می‌شکند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :