او خوب مرا می‌شناسد و می‌داند که من همیشه پس از کشت و کشتارها، عشق بازی‌ها و امیدهای بربادرفته به دیر باز می‌گردم.

 

// ایتالو کالوینو – شوالیه‌ی ناموجود

 

یاد من می‌ماند که فعل‌های بی‌قاعده صرف نمی‌شوند؛ می‌شکنند.

درد که شروع بشود، اولین عددی که معنا ندارد همین امروز است. زمان بی‌هوده می‌گذرد. شرط بسته بودم- آدم باید مرد باشد، شرط را که می‌بازد -  بدهد – همه‌اش را بدهد – می‌دهم – همه‌اش را می‌دهم – اما مرد نیستم – وقتی آدم نامرد نباشد، لزومن مرد نیست . این قاعده‌ی کوچکی نیست.

پسرش که مرد، گریه که می‌کرد و مرثیه می‌خواند، می‌گفت سیل آمد و پسرم را با خود برد... سیل آمد و فقط پسر من را برد... چند نفری هم نمی‌توانستیم آرام‌اش کنیم. راست می‌گفت: سیل که آمد، فقط پسر او را برد. خودم دیدم...

 

من آدم لج بازی هستم، دیر که می‌کنم، لج باز تر می‌شوم. این‌ها را برای رد گم کردن نوشتم...

آدم‌ها موجودات مزخرفی هستند، چون به همه‌ی تاریخ‌ها و عددها عادت می‌کنند و به همین دلیل هیچ‌وقت منقرض نمی‌شوند.

 

همه‌ی تغييرها به معنی تمام شدن نيستند. اما همه‌ی تمام شدن‌ها تغييرهای بزرگی هستند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

جاده‌ها انوع زیادی دارند،

بعضی‌هاشان خاکی اند

بعضی‌هاشان آسفالت اند

بعضی جاده‌ها سر بالایی اند

بعضی دیگر سرازیری

جاده‌هایی هستند که کویری اند

و جاده‌هایی کوهستانی

بعضی جاده‌ها تونل دارند

و بعضی دیگر دست انداز

 

می‌گفت: هر بار یک نفر می‌رود، تکه‌یی از دل من را با خود می‌برد.

می‌گفتم: هر بار یک نفر می‌رود، تمام دل من را با خود می‌برد... همه‌اش را.

 

ما، جاده‌های بدون چراغ را دوست داشتیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

ما، زن‌ها و دخترها، نشسته‌ایم در ردیف‌های جلو. مردها عقب.

استاد در مورد دیه صحبت می‌کند. می‌گوید: دیه‌ی مرد 26500000 تومان است و دیه‌ی زن نصف این مقدار.

کلاس پر از هم‌همه‌ می‌شود. چرا؟...

استاد می‌گوید: لابد به خاطر احترام به زن‌ها... لبخند اندوه‌ناکی دارد.

کلاس را نگاه می‌کنم. همه دارند نظر می‌دهند. هیچ کس از این قانون حمایت نمی‌کند. هیچ کس نمی‌داند این قانون از کجا آمده... عصبانی می‌شوم... چرا کسی نمی‌داند؟

کنار من، زنی نشسته است که توی این کلاس‌ها خیلی فعال است. مقنعه‌ی مشکی، مانتو مشکی، و چادر مشکی می‌پوشد. هر روز، بعد از کلاس، شوهر اش هم‌راه دو بچه‌اش می‌آیند دنبال‌اش. اطلاعات خوبی دارد.

رشته‌ای کلام را گرفته و دارد توجیه می‌کند که دیه‌ی زن‌ها باید برابر با مردها باشد... اما جا به جا می‌پرسد که نمی‌داند این قانون از کجا آمده.

همه‌ی زن‌ها و دخترها توی این گرما، بدون این‌که الزامی باشد، مقنعه سر کرده‌اند. به جز من. سر ام را تکان می‌دهم، طوری که شال‌ام کاملن از سرم می‌افتد روی شانه‌های‌ام، برمی‌گردم طرف زن، نگاه‌ام می‌کند و ناگهان سکوت می‌کند. می‌گویم: یعنی واقعن نمی‌دانید این قانون از کجا آمده؟ همین چادری که سر کرده‌اید... همین چادر این قانون را وضع کرده؟ با وحشت نگاه‌ام می‌کند، اشاره می‌کند به شال‌ام. منتظر همین هستم. می‌گویم: کلی اطلاعات دارید درمورد خودروهای قاچاق شده به ایران از عراق، در مورد آمار تصادفات و مرگ و میر، در مورد آموزش در اروپا و امریکا، اما نمی‌دانید قانون مملکت خودتان از کجا آمده؟ این چه معنایی دارد؟ نمی‌دانید همین قانون می‌تواند بچه‌های‌تان را ازتان بگیرد؟ نمی‌دانید همین قانون شهادت شما را به اندازه‌ی شهادت یک مرد قبول ندارد؟... می‌گویم... داغ کرده‌ام...

یاد ام نیست چه چیزهای دیگری هم گفتم...

زن هم‌چنان مات نگاه‌ام می‌کند...

استاد می‌گوید: خانم توفیقی، خون‌سرد باشید.

بعد ادامه می‌دهد: بله. خانم توفیقی درست می‌گویند. قسمت زیادی از قانون‌های حقوقی ما شرعی هستند... البته اگر خسارت کم باشد تا 3/1 دیه زن هم کامل است. مثلن اگر یک انگشت زن یا مرد قطع شود، دیه 10/1 دیه‌ی کل است. اما از 3 انگشت بیش‌تر دیه‌ی زن نصف می‌شود...

دیگر نمی‌شنوم. یاد هم‌کلاسی دانش‌گاه‌ام می‌افتم که رو به روی دانش‌گاه تصادف کرد. بعدها وقتی ازش پرسیدم چرا شکایت ات را پیگیری نکردی؟ گفت: آن وقت به جای این 9 میلیون تومان، 5/4 میلیون تومان به من تعلق می‌گرفت...

بعد از 3 سال هنوز می‌لنگد...

 

زودتر از همه از کلاس می‌آیم بیرون... شوهر زن منتظر اش است، با بچه‌های‌اش... سوار می‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

كفر گفتم،
همه‌جا فرياد كشيدم:
خدا نيست!
و خدا
از قعر ِ مغاكي داغ
زني آفريد
آن‌سان كه به تماشاي‌اش
حتا كوه
رنگ پريده مي‌لرزيد.
و خدا گفت:
عاشق‌اش خواهي بود.
و مردي خسته
در پرت‌گاه ِ زير ِ آسمان
دگر باره وحشی
فرو مُرد.

// ماياكوفسكي

 

 

کاش سنگ نبودم؛ تکه‌یی گِل بودم.  آن‌وقت اولین باران مرا می‌شست و چیزی باقی نمی‌ماند از من توی این زمین دور.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

متأسفانه آدمی ظرف نیست که وقتی تهی شد، لااقل بتوان به اندازه‌ی اول پرش کرد.

 

نمی‌دانم چرا آن قدر از خواندن حرف‌هایی که خیلی خوب همه را از بر هستم لذت می‌برم. نمی‌دانم هم که نمی‌شود گفت، شاید یک حس مازوخیستی بی‌هوده که ریشه در نمی‌دانم کجای آدم دارد باعث می‌شود که من این‌قدر خودم را دوست داشته باشم و هی بروم بگردم دنبال چیزهایی که هی من را خوش‌حال‌تر می‌کند.

اول‌اش تصمیم گرفتم این‌جا بنویسم، بعد فکر کردم شاید لازم باشد اجازه بگیرم، زنگ زدم که اجازه بگیرم، جواب نداد؛ حالا یا نشنید، یا نخواست بشنود. پس من تصمیم گرفتم بدون اجازه بنویسم که هیچ، حتا بعدها هم آخر نوشته‌اش اسم‌اش را نیاورم و نگویم که نوشته مال چه کسی است. البته خوب از نظر خودم اصلن مهم نیست که این نوشته مال چه کسی است و مهم این است که من این نوشته را دوست دارم، و این خودش همه چیز را توجیه می‌کند. راست و دروغ نوشته‌ها هم پای نویسنده‌اش؛ بنده مسؤول آن نخواهم بود.

من سفر کردن را دوست دارم. قبلن هم عرض کردم. اما دوست ندارم «آدم‌ها»ی من سفر کنند. می‌ترسم بروند و بازنگردند و این خوره‌ی جدید زنده‌گی من شده‌است. مثلن می‌ترسم یکی برود جایی که گویا خیلی دور است و برنگردد. آن‌وقت من در شعاع بسیار بزرگی دوست و دوستی‌یی به قدرت او و دوستی‌اش نخواهم داشت. البته این بدان معنا نیست که من برای او چنین حقی قایل نیستم. حتا شک ندارم که او برای من چنین حقی قایل است که گاهی راجع به حقوق‌اش فکر کنم. اما خوش‌بختانه من در نهایت تعیین‌کننده نیستم.

لا به لای این نوشتن‌ها، من دوباره شماره‌ی نویسنده را گرفتم، اما او باز هم جواب نداد و من کمی هم خوش‌حال شدم، چون در هر حال فرق زیادی هم نمی‌کرد و من همه‌ی چیزهایی را که دوست داشتم می‌نوشتم. نشان به آن نشان که تمام دست‌خط‌های نویسنده را تا آخرین لحظه مال خودم می‌دانم و می‌دانم که واکنش او در مقابل تمام پدیده‌هایی که یک جورهایی دست‌خط‌های او را شامل می‌شود، یک شانه بالا انداختن ساده است. البته این را هم نباید فراموش کنم که ناموس برای او چیز باارزشی است، یا بود، یا چیزی در همین حدود.

داشتم تمرین می‌کردم دل‌ام برای کسی تنگ نشود. هر چیزی که تنگ نشود لزومن گشاد هم نیست و من تمرین ناموفقی داشتم.

من کاری به اندازه‌ها ندارم، اما بعضی چیزها را خیلی دوست دارم. مثلن بستنی را، یا حتا آب آناناس، یا فرفره‌های سفید بزرگ را و البته سیب‌ها را. حتا یک بار خیلی وقت پیش‌ها عاشق یک لک لک بودم که خیلی دور بود و من آن موقع پنج سال داشتم و همیشه عکس او را نقاشی می‌کردم. بعد‌ها عاشق یک گنجشک شدم که از دست‌ام افتاد توی جوی آب و مرد. چند تا اردک و خرگوش و بچه گربه هم داشتم. البته باید بگویم که من در مزرعه زنده‌گی نمی‌کردم. بزرگ‌تر که شدم، یک روز داشت روی میز را جمع و جور می‌کرد و من داشتم تماشاش می‌کردم که خیلی ناگهان فهمیدم که او یک ماهی است. من ماهی‌ها را خیلی دوست داشتم و همیشه با زبان ماهی‌ها با خواهرم حرف می‌زدم تا او را که از من خیلی کوچک‌تر بود و او هم ماهی‌ها را خیلی دوست داشت، خوش‌حال کنم.

یکی از همین روزها بود که من فهمیدم که او ماهی است و وقتی بهش گفتم، او هم قبول کرد که همیشه یک ماهی بوده و بعد ما با هم به یک سفر رفتیم و حالا تنها چیزی که از آن سفر باقی مانده، یک ورد آرام است که بالای یکی از آن کوه‌ها از زبان یک پسر خیلی جوان شنیدیم که اصلن هم به‌ش نمی‌خورد که سالک یا عارف یا هم‌چین چیزی باشد، چون خیلی معمولی نشسته بود و داشت سریال خاله یوکیکو را تماشا می‌کرد، و چند تا هم سگ داشت که یکی‌شان مادر آن یکی‌ها بود.

در همین زمان من اسم آن فیلم را از همان ماهی پرسیدم و بعد به نویسنده زنگ زدم تا باز هم جواب ندهد. اما این‌بار شانس با من نبود چون نه تنها جواب داد، حتا گفت که نوشته‌اش به درد لای جرز هم نمی‌خورد که من با لحن خیلی خشنی گفتم که این به خود من مربوط است و او گفت به‌تر است که من استفاده‌ی ابزاری نکنم از شاه‌کارهای‌ش و وقتی آدم قرار است دزد باشد، اصلح‌ آن است که یک دزد با وجدان باشد، بعد من گفتم خداحافظ و برگشتم.

...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

سال‌ها سال پيش...

چيزی که از اين‌جا حذف می‌شود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

-   سلام خانم!

-   روزتون به خیر. بفرمایید

-   می‌تونم با آقای علی‌زاده صحبت کنم؟

-   شما؟

-   من دکتر! م. هستم، از دانشگاه امیرکبیر مزاحم‌تون می‌شم. قراره یه  servo motor  برای آزمايش‌گاه ماشين از شما بخریم. می‌خواستم با آقای علی‌زاده صحبت کنم.

-   آقای علی‌زاده تشریف ندارن. من می‌تونم کمک‌تون کنم؟

-  از مهندس‌ها کسی نیست؟

-  بفرمایید آقای دکتر! ... فاکتور و مشخصاتی رو که براتون فرستاده شده، من تهیه کرده بودم و با مهندس ت. در مورد موتور مذاکره کردم. اگر باز هم موردی هست من خدمت‌تون هستم.

-  از آقایون مهندس کسی نیست؟

-  آقای دکتر این مورد رو من تعقیب می‌کنم. اگه مساله‌یی هست بفرمایید.

-  خب، پس از آقایون مهندس کسی نیست؟

-   ...

 

شرح ندارد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

«خواب هلیا! تنها خواب

دستمال‌های مرطوب علاج دردهای بزرگ نیست»

 

نام‌هامان را از لحظه‌هایی عاریت می‌گیریم که می‌مانند، همیشه می‌مانند و کسی نمی‌فهمد چرا...

نام‌هامان الفبایی هستند از زبان‌هایی که بیرون از مرزهایی که دوست‌اشان نداریم زاده می‌شوند...

نام‌هامان گاهی تک سیلابی اند، چند هجا... و یک نقطه... هر کجا بگذاری فرقی نمی‌کند... مرزی نیست...

نام‌هامان... خوب اند...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

پرواز را به خاطر بسپار

 

دل دست به دست دل دل دار به دار تن به تن ها رو به رو نفس نفس زن زن زن زن

 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مرد

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

گریه امان نمی‌دهد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

ت... مثل تکرار

 

با اولين فرفره مي‌رقص‌ ام.
برهنه در باد مي‌رقص‌ ام.
مي‌آيي،
در مي‌زني،
طعم دهان‌ات را روي لب‌هام جا مي‌گذاري،
مي‌روي.
هم‌چنان مي‌رقص‌ ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

... ... ...

 

و آستانه پر از عشق می‌شود

 

 

و پری کوچک غمگینی،

می‌سپارد جان.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :


 

از عشق،

باز،

من،

کوتاه،

آمدن

و

رفتن يی

من،

 

 

دست‌ام را می‌گیرد توی دست‌اش. می‌گوید: بعضی آدم‌ها خط‌های کف دست‌شان شبیه هیچ چیز نیست.

 

یاد من باشد، امروز می‌خواستم این‌جا چیزی بنویسم... چیزی که... ننوشتم، اما تو فرض کن که خوانده‌ای... خوانده‌ای و فهمیده‌ای...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :