پنج‌شنبه‌های همه‌ی تقویم‌ها فرد هستند. پنج‌شنبه‌های تقويم‌های قديمی من زوج.

فقط اعداد زوج به دو تقسیم می‌شوند و باقی مانده، پنج‌شنبه‌یی‌ است بی علامت.

از دی‌روز عصر دارم فکر می‌کنم چرا نمی‌شود یک نفر همه‌ی اسم‌های دنیا را داشته باشد؟


 

پ.ن.

 

کش می‌آید... کش می‌آید... پاره می‌شود...

 

زمانی می‌خواستم که یاد اش باشد تا شاید روزی...

خیلی صبر کردم.

انگار دیگر یاد اش نیست.

و من دیگر نمی‌خواهم یاد اش باشد.

اما

از یاد من نمی‌رود.

گفتم که دخترم بی اسم می‌ماند، بی کتاب قصه، بی مداد رنگی.

 

بی دختر مانده‌ام... با یک عالمه اسم، کتاب قصه و مداد رنگی...


 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

بیدار که می‌شوم، می‌خواهم بنویسم: نازی! سلام... من برگشتم.

بعد،

چیزهای دیگری هم هست، مثلن چند کلاغ، یک لیوان، و یک خودکار

حرف‌ام نمی‌آید...

چشم‌هام را می‌بندم و باز می‌خوابم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

مومنان همه‌‌ی دين‌ها را بنگرید! از چه كسي از همه بيش بيزار اند؟ از آن كسي كه لوح ارزش‌هاي‌شان را در هم مي‌شكند! ‌از شكننده، از قانون‌شكن، ليك او همان آفريننده است.

 

 

می‌پرسم: چرا کار می‌کنی؟

می‌گوید: برای امرار معاش.

می‌پرسم: کار ات را دوست داری؟

می‌گوید: من هیچ چیز را دوست ندارم.

می‌پرسم: و هیچ کس را؟
می‌گوید: نه

 

تمام حرف‌هات را قبول دارم؛ مو به مو. به گمان‌ام اگر قرار بود من این بحث را شروع کنم دقیقن همین نکته‌ها را یادآور می‌شدم، پس ترجیح می‌دهم بحث را از جای دیگری ادامه بدهم و با این سؤال: آیا زن بودن و مرد بودن چیزی منهای پاره‌یی خصوصیات کاملن فیزیکی ِ جنسی است؟

آیا تمام ویژگی‌ها و به دنبال آن توانایی‌هایی که امروزه به زنان یا مردان نسبت داده می‌شود بر پایه‌ی همین محدودیت‌های فیزیکی است؟

آیا می‌شود شعور انسان را به وسیله‌ی جنسیت مرزبندی کرد؟

آیا پیش از آن که مرد یا زن باشیم، انسان نیستیم؟

آیا منصفانه است تمام انسان را خلاصه کنیم در جنسیت‌اش؟

معیار عقلی برای مقایسه و تقسیم زن و مرد چیست؟ و آیا این معیار می‌تواند وارد چهارچوب روح و ذهن انسان شود؟

 

چند روز پیش اتفاقی افتاد:

پسر بچه‌ی 3 ساله‌یی در مقابل یک لودر اسباب بازی و چند بادکنکی که از سقف آویزان بودند قرار گرفت. مادر پسر بچه می‌خواست لودر را بدهد تا پسرک با آن بازی کند، پسرک بدون توجه به لودر، به سمت بادکنک‌ها رفت و از آن‌ها خواست. مادر گفت: مگه تو پسر نیستی؟

 

آیا یک بچه‌ی سه ساله می‌تواند پسر یا دختر باشد؟ آیا ممکن است یک انسان بالغ 30 ساله در مواجهه با روزمره‌گی‌های غیر جنسی - تاکید می‌کنم غیر جنسی – زن یا مرد باشد؟

آیا برای بازی کردن با یک لودر باید پسر بچه بود؟

در این مثال کوچک که هر روز و هر روز شاهد اش هستیم، مادر پسر انسانی فهمیده، روشن فکر و آزاد  است. پدر این بچه هم انسانی آزاد اندیش است و در نتیجه مشکلات و پیچیده‌گی‌های ناشی از حکومتی مرد سالار در این جامعه‌ی کوچک نمونه نمی‌تواند محرک بیان این جمله باشد. این‌بار اما شاید عادت، شاید سنت، شاید فرهنگ، شاید تلقی،  یا رسم و انتظار تاریخی از یک پسر  باعث می‌شود که مادر و به احتمال زیاد ناخوآگاه چنین توقعی از فرزند پسر اش داشته باشد.

اما این جمله، که ریشه‌ در فرهنگ و سنتی کهن دارد چرا خطاب به یک بچه بیان شد؟

آیا جامعه‌یی مرد سالار که کاری جز تشویق و ترغیب مرد بودن ندارد، عامل چنین تفکرات عمیق فرهنگی نبوده است؟

و اصلن چرا جامعه‌یی با عنوان جامعه‌ی مرد سالار وجود دارد؟

 

بدون شک برای رفع چنین نقصی از چامعه‌ی انسانی – با فرض قبول این نقص – ریشه یابی دلایل ایجاد و استقرار جامعه‌ی مرد سالار و دوام آن ضروری خواهد بود.

از سوی دیگر بحث فمنیسم، به عنوان ابزاری برای تلطیف و میزان کردن کفه‌های ترازوی عدالت – واژه‌یی که تنها و تنها از لحاظ حقوقی اجتماعی و مدنی معنا دارد و از لحاظ فلسفی فی نفسه مفهومی برای آن نمی‌توان پیدا کرد – راه‌کار مناسبی است.

در واقع به‌تر است نهضت‌ها و حرکت‌های اجتماعی در محدوده‌ی اعمال تغییرات و ایجاد تحول فقط و فقط به عنوان ابزار شناخته شوند. چرا که به دنبال  پیروزی هر کدام از این حرکت‌های اجتماعی اسلوب و چارچوب‌های منطقی و انسانی به اجبار – با توجه به سابقه‌ی تاریخی ِ عادی -  زیر پا گذاشته شده و سر انجام تبدیل به همان موقعیتی می‌شود که باید برای اصلاح‌اش نهضت جدیدی ابداع کرد.

 

و در نهایت،

تنها عنصر وجود ما كساني هستند كه دوست‌شان داريم و ديگر هيچ.

زندگي‌مان هر چه هم كه در سنگري مخفي باشد، بر بلندي‌هاي خسته از باد پنهان باشد، باز هم در چهره‌هايي كه دوست‌شان داريم به ما نزديك است. در فكري كه متوجه آن‌هاست، در نفس كشيدن آن‌ها براي ما، در نفس كشيدن ما براي آن‌ها...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

شیشه‌ی عینک‌ام را پاک می‌کنم

 


هی آلفردو! دی‌شب که پدر ژپتو از سر کار برگشت خونه دید که بعله... پینوکیو و پری ِ مهربون و ... از این حرفا دیگه...


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

بعضی از ماهی‌ها موقع تخم ریزی بستر رودخانه را در خلاف جهت آب شنا می‌کنند، آن بالا که می‌رسند، آن جایی که فکر می‌کنند جای خوبی ست برای بزرگ شدن ِ بچه ماهی‌ها، تخم ریزی می‌کنند و بعد روی آب شناور می‌مانند؛ روی آب می‌میرند...

لحظه‌هایی هست که آن‌قدر خسته‌ ام، آن‌قدر درمانده ام و آن‌قدر دوست‌اش دارم که آرزو می‌کنم کاش یکی از آن ماهی‌ها مرا به دنیا می‌آورد.

 

 

 

توضیح: دی‌شب بالاخره بعد از مدت‌ها تقلا نامه به کودکی که هرگز زاده نشد- اوریانا فالاچی را خواندم. سبک ترجمه‌های یغما گلرویی آزار ام می‌دهد. شیوه‌ی محاوره‌یی را که در روایت متن به کار می‌برد دوست ندارم. داستان، منهای ترجمه‌اش - که به شدت برای من آزار دهنده بود-  قشنگ بود: دردهای آشنایی داشت، دل‌هره‌های آشنا و ترس‌هاس آشنا. با این حال کتاب را دوست نداشتم... همین.

 

دی‌شب شب خوبی نبود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

 

 



تنها سؤالی که برای من مطرح می‌شود این است که آیا خانم‌های پلیسی که این روزها به انجام وظیفه‌ی مقدس‌شان مشغول هستند نمی‌توانند به تنهایی و بدون همراهی پلیس‌های مرد به بانوان محترم و حتا نیمه محترم بی‌حجاب، کم حجاب یا پدر سوخته‌ی فلان فلان شده تذکر شرعی، قانونی، عرفی و خواهرانه بدهند؟

آیا خانم‌های پلیس نمی‌توانند خودشان پشت فرمان این بنزهای مامانی بنشینند و وظیفه‌شان را انجام بدهند؟

 

چرا؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

هیچ چیز به اندازه‌‌ی هم آغوشی ِ دو عاشق جراحت روح را التیام نمی‌دهد. مهیا ‌‌می‌شوی برای مرگ‌‌‌‌، بی هیچ حسرت و درد. انگار ‌این همه راه را دویده‌ای تا برسی به ‌این لحظه. كرخت از فراغتی بس نامنتظر‌‌‌‌، ‌‌می‌خواهی بیاید مرگ، ابدیت بدهد به ‌این لحظه‌‌‌‌. اما مرگ نمی‌آید. سیگاری روشن ‌‌می‌كنی برای خودت،‌‌ یكی هم برای فلیسیا‌‌‌: چقدر خوب عشق‌بازی ‌‌می‌كنی‌‌‌‌.

 

// چاه بابل- رضا قاسمی


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

این برای ماه ِ من

 

می‌گوید: چیزی نگو. این‌جا ساکت است و من سکوت می‌خواهم. می‌خواهم فکر کنم.

و فکر می‌کند. بلند بلند فکر می‌کند.

سقف این اتاق سفید است و خسته

و آدم‌ها زنده‌اند چون کسی را، کسانی را دوست دارند

و آدم‌ها می‌میرند چون کسی را، کسانی را دوست دارند

و من تنهام.

و ما تنها ایم.

 

و بعد سر اش را برمی‌گرداند. احتمالن دارد گریه می‌کند. دوست دارم کنارش بنشینم و سر اش را بگذارد روی پام؛ هر چند می‌دانم آغوشی که او می‌خواهد آغوش من نیست.  

 

می‌دانی ماه ماه! آدم‌ها هیچ وقت از دوست داشتن هم‌دیگر سیر نمی‌شوند. همیشه چیزی کم است. چیزی مثل پنجره‌هایی که رو به بلندی باز می‌شوند...

 

و اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می‌گشت...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

خب دیگه، تمام مشکلات مملکت گل و بلبل ما حل شد و خانوم‌ها هم اجازه‌ی ورود به ورزش‌گاه رو گرفتن (البته مثل اکثر خبرهایی که به شکل وبلاگی پخش می‌شه این خبر هم به احتمال زیاد به زودی تکذیب می‌شه و همه به خوبی و خوشی می‌رن سر خونه و زنده‌گی‌شون.)

 

بعد از چند روز که به شکلی کذایی سرم به شدت شلوغ بود ( و دقیقن هم نمی‌دونم چرا؟) در حال حاضر به شکل غم انگیزی بی‌کار هستم، خسته و منتظر البته.

 

Eccehomo جایی بوده که بیش‌تر مواقع آینه‌ی واقعی احساسات و تنش‌های من بوده و صد البته این آینه به شکل وحشتناکی سورئال هم هست و گاهی هیچ تناسبی با من ِ من نداشته.

در هر صورت هیچ وقت عادی نبوده که این‌جا به زبون روزنگاری حرف بزنم. اما الان هوس نوشتن داشتم و به هیچ عنوان هم نمی‌تونستم به سبک eccehomo بنویسم. مدت‌ زیادی از زمانی که گه‌گاه اجتماعی می‌نوشتم می‌گذره ولی دی‌شب در حین کار، بحثی در مورد آزادی، مزرهای آزادی و ظرفیت پذیرش اون پیش اومد که باعث شد برم سراغ دست نوشته‌هام که البته هیچ قصد ندارم اون‌ها رو بازنویسی کنم و این‌جا رو از حس و حال همیشه‌گی‌ش دربیارم. با این حال...

 

منهای مفاهیم فلسفی که به راحتی می‌تونن تمام تعاریف متداول اجتماعی و حقوقی  را زیر و رو کنند، چارچوب‌های انسانی و تاریخی که امروزه به عنوان الگوهای تعریف آزادی، دمکراسی و مفاهیم مشابه استفاده می‌شن ریشه در سابقه‌ی فرهنگی، هنری، اقتصادی و مذهبی جوامع دارند. این بحث پیچیده و گسترده‌ هست. اما به هر حال باعث نمی‌شه این سوال رو برای هزارمین بار نپرسم: آیا مصداق آزادی برای عام و خاص یک‌سان است؟

و کمی خودمونی‌تر، آیا ما (من و همه‌ی کسانی که با من در این مرز پر گهر و به دور از ابتدایی ترین ابزارها و مفاهیم آزادی زنده‌گی می‌کنیم) در شرایط مواجهه با این نعمت انسانی (که به هیچ وجه نمی‌تونم آن‌را با نعمات الاهی (؟) هم سنگ بدونم) به چه میزان قابلیت هماهنگی با اون رو از خودمون نشون می‌ديم؟

و باز خودمانی‌تر: آیا ما (من و همه) چه‌قدر حق داریم که آزادی بخواهیم؟

 

توضیح اول: شاید به‌تر بود اول کلمه‌ها رو معنا می‌کردم و بعد بحث رو باز می‌کردم، اما خوب ترجیح دادم این‌جوری و بی تعریف بنویسم.

توضیح دوم: اگه لازم شد...

توضيح سوم:‌ اين که اول و آخر اين نوشته می‌تونن (تاکيد می‌کنم: می‌تونن) هيچ ربطی به هم نداشته باشن، دليل نمی‌شه که هيچ ربطی به هم نداشته باشن. 

 

پ.ن: دوستی می‌گوید: نمی‌ترسی eccehomo با این پست به گه کشیده شود؟

می‌گویم: این‌جا همه خودی اند... حرف در گوشی نداریم... رودربایستی هم نداریم... ریختن خلط گلو هم آزاد است... مثل همیشه...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

دختر ام بزرگ می‌شود، عاشق می‌شود و یک ایگوانا به دنیا می‌آورد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :


 

وسوسه‌ی اين دختر دارد دیوانه‌ام می‌کند... حالا هم که دارم می‌شمارم... هنوز نمی دانم اوينار را می‌خواهم یا آلما را...

وسوسه‌ی این دختر که همه‌اش مال من می‌شود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :