می‌شه ماهی‌ی ِ سیب‌اش رو بوس کنه؟

جلال که سازش را دست می‌گیرد، نگاه من خیره می‌ماند روی پرده‌ی آخر و همیشه همان شبی است که دوست داشتم قشنگ‌ترین آهنگ دنیا را کسی بزند و من همه‌اش را یک‌جا بدهم به تو، همان شبی که سر گذاشتم روی شانه‌ات، تا اشک‌هام را نبینی، که می‌خواستی برویم و  سیم‌های ساز من را عوض کنیم تا من خودم برات ساز بزنم، اما کسی نمی‌داند که انگشت من همیشه سه پرده پایین‌تر قفل می‌شود روی نت هفتم.
کمال آن گوشه می‌ایستد و من پیاده که می‌شوم، پشت سرم را نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم که نیستی، می‌دانی! آن‌روزها می‌دانستم که ایستاده‌ای و رفتن‌ام را تماشام می‌کنی و می‌دانستم اگر پشت سرم را نگاه کنم، هیچ‌وقت نمی‌توانم دور تر از آن میله‌ی جلوی در بروم.
بهار که بیاید، می‌شود هزار سال، هزار سال و یک روز که دارم دوام می‌آورم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌توانم در کنار همه‌ی این‌ها از تو بنویسم، که دل‌تنگ‌ات نمی‌شوم، که نمی‌خواهم‌ات، تنهایی را عصیانی اگر باشد من نیست، در به در به دار به قاب روی دیوار که عکس دو سالگی من است وقتی که هنوز می‌ترسیدم، وقتی که هنوز کنارت که می‌نشستم دست‌ام را دور شانه‌ات می‌انداختم که در که باز می‌شود من هم با تو بیرون پرت شوم، نشدم اما، همان در بود، همان که همیشه، عریان که می‌مانم می‌بندم که نبینی که بازو ندارم، که آرام زیر گوش‌ام نجوا می‌کنی که آرام باشم، همین‌ها، به ساده‌گی فصل اولی که می‌خواستی دخترم را برای تو بگذارم و بروم، آلما را می‌گویم، همه‌ی اتاق‌ها آینه دارند رو به دیواری که من تکیه می‌دهم پشت به پشت تو، و هر بار می‌گویی: نترس و من می‌دانم که بار دیگری نیست، که تا جلو در بدرقه‌ام کنی و من لب‌هات را ببوسم و فکر کنم بار دیگری نیست و در باز شود، تو پرت شوی و بازوی من جا بماند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌گوید: من همیشه دوست دارم تو گاهی کنارم باشی.
می‌گویم: من گاهی دوست دارم تو همیشه کنارم باشی.

بیرون برف می‌بارد. و هم‌کاران‌ام دارند کارهای ام‌سال‌شان را تمام می‌کنند. خیلی تلاش کردم که از 85 کاری برای 86 باقی‌نماند. و کاری نمانده است. برنامه‌ریزی‌ ِ کلی سال بعد را هم انجام داده‌ام. همه چیز خوب است. سال ِ پر تلاطمی بود و خیلی زود گذشت. برای آدم پاستوریزه‌یی مثل من که زنده‌گی ِ محدود و بسته‌یی داشته و دارد، تجربه‌های کاری گوناگون اثر عمیقی در روند فکری و روحی‌اش می‌گذارند. در سالی که گذشت فقط در کار و کار و کار غرق بودم. به تمام چیزهایی که می‌خواستم رسیدم. بخش بزرگی از گذشته را از دست دادم، دوستان زیادی را، شاید همه ‌شان را، با این‌حال هنوز هم فکر می‌کنم آن‌ها که باید بمانند، می‌مانند. زیاد غمگین بودم، زیاد هم خوش‌حال بودم، شش ماه آخر سال را تمام در سفر بودم و تنها بودم. سفر و تنهایی خوب بود. هر چند گه‌گاه دل‌تنگی نفس‌ام را بند می‌آورد.
خیلی کم رسیدم که کارهای مورد علاقه‌ام را انجام بدهم، کم کتاب خواندم، کم فیلم دیدم، زیاد خوردم. عاشقی کردم، عزیزان‌ام را بدرقه کردم، مرگ‌شان را دیدم، سکوت بود، باد بود و آغوش – آغوش‌هایی – که دور بودند و دورتر شدند.
به احتمال زیاد تعطیلاتی نخواهم داشت و یکی دو روز اول سال، شرکت هم نیایم، در خانه کار خواهم کرد.

هفت‌سین ندارم، سیب ندارم، ترنج ندارم، گنجشک ندارم، ماهی ندارم، کلاغ ندارم، جیرجیرک ندارم، مشق ندارم. فقط همین دخترک برام مانده و من دوست‌اش دارم حتا اگر نباشد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

بعد از سه ساعت، بالاخره پرواز اعلام می‌شود. منتظر هستیم که‌ اتوبوس راه بیافتد که می‌گویند پیاده شوید، مشکل فنی هنوز برطرف نشده! مردم که از سه ساعت انتظار کاملن بی‌حوصله هستند عصبانی می‌شوند و داد و بی‌داد راه می‌اندازند. پیاده می‌شوند ولی برنمی‌گردند توی سالن، همان‌جا توی محوطه می‌ایستند، محافظان و مأموران خواهش می‌کنند که مردم بروند توی سالن، هیچ‌کس نمی‌رود؛ می‌گویند این‌جا منتظر می‌مانیم، مأموران امنیتی ِ باند با بی‌سیم و اسلحه‌ی کمری می‌رسند، دور اتوبوس‌ها را قرق می‌کنند و با زبان خوش از مردم می‌خواهند که برگردند داخل سالن. پسری که کنار من است می‌گوید: نمی‌رویم، بیایند به زور من را ببرند تو. دختر کنارش می‌گوید توی دانشگاه که زور گفتند زدیم شیشه‌ها را شکستیم، زور بگوید شیشه‌های این‌جا را هم می‌شکنیم! می‌گویم کدام دانشگاه؟ می‌گوید آزاد تبریز، می‌گویم: خب پس زور ندیده‌اید و کتک نخورده‌اید. پسر می‌گوید: این همه آدم این‌جاست این‌ها هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند، مردم که داغ شوند دیگر کسی جلودارشان نیست، یک‌هو خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم: این‌ها دارند خواهش می‌کنند، اگر بخواهند صداشان را بلند کنند، هیچ‌کس جرأت نمی‌کنند اعتراض کند، مردم الان داغ اند،‌ این‌ها هیچ‌کدام دنبال دردسر نیستند، فقط می‌خواهند بروند سر خانه و زنده‌گی‌شان. می‌گوید: نه! مردم نمی‌ترسند. باز می‌خندم، دل‌ام می‌خواهد بگویم احمق جان! این مردم و در رأس آن‌ها خود من، این‌قدر زود جا خالی می‌کنند که نگو، تا حالا شلوغی ندیده‌ای، پس حرف زن، این‌ مزخرفات فایده‌ای ندارد، به جای آن می‌گویم: اصلن برای چه نمی‌خواهید بروید تو، این مأموران حق دارند، تأخیر که تقصیر آن‌ها نیست، باند فرودگاه منظقه‌ی نظامی و امنیتی است درست نیست این‌جا بمانیم، می‌گوید: می‌خواهیم اعتراض کنیم! اگر برگردیم توی سالن پرواز را کنسل می‌کنند، می‌گویم: اگر قرار باشد پرواز کنسل شود، با این‌جا ایستادن درست نمی‌شود. گوش نمی‌کند، می‌رود با یکی از مأموران دست به یقه می‌شود!
توی آن هیری ویری، پسری را می‌بینم که ساز به دست دارد دور خودش می‌چرخد، دقت که می‌کنم پسر عموی‌ام را کشف می‌کنم.
پس از یک ساعت مردم خودشان خسته می‌شوند، کم کم برمی‌گردند توی سالن و یا با مشایعت مأموران می‌روند روی سکوها. من و پسر عموی‌ام هنوز ایستاده‌ایم روی باند، فرهام، تارش را گرفته توی دست‌اش، می‌گوید جان می‌دهد من الان ساز ام را دربیاورم و بزنم، می‌خندیم، همان پسری که با مأمور دعوا می‌کرد صدای‌ام می‌کند، می‌گوید شما که الان از همه رادیکال‌تر (!) شدی، چرا نمی‌آیی این‌ور بیاستی؟ می‌خندم و می‌روم با نماینده‌ی هما صحبت کنم.
سه ساعت بعد‌تر، پرواز آماده می‌‌شود، برمی‌گردیم، به تبریز که می‌رسیم، خلبان که خیلی زود خودمانی شده، می‌گوید: امیدوارم در این پرواز به شما خوش گذشته باشد!

و ما از ادبیات یک پرواز رسمی کلی کیف می‌کنیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

some dance to remember, some dance to forget


آدم‌ها همین‌طور که دور هم نشسته‌اند ناگهان دو دسته می‌شوند، آن‌هایی که با هم خاطرات مشترک دارند و آن‌هایی که با هم خاطرات مشترک ندارند. دسته‌ی دوم ناخودآگاه ساکت‌تر هستند. دسته‌ی‌ اول هی حرف می‌زنند، هی خاطره تعریف می‌کنند، هی می‌خندند و در نهایت هر کدام یک گوشه می‌افتند و می‌خوابند.

و این، خاطره‌ی جدیدی می‌شود از ساعت‌ها و ساعت‌ها خوردن و نوشیدن و حرف زدن که می‌شود بارها و بارها تکرارش کرد بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ پیش‌زمینه‌یی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

دل‌واپسی

فردا می‌روم سفر، کاری؛ مثل همه‌ی این چند صباح گذشته. پیش‌تر جلسات مشابه هم رفته‌ام، با آدم‌های مشابه، اما این‌بار یک فرق کوچک اما اساسی هست بین این جلسه با جلسات قبل: باید کاری را تمام کنم، باید؛ این باید را کسی تعریف نکرده، خودم می‌خواهم که تمام‌اش کنم و باید تمام‌اش کنم. همه چیز آماده است، فقط مشکل فنی که امروز صبح از آن خبردار شدم و تا فردا یا پس فردا نمی‌توانم از برطرف شدن آن مطمئن باشم به شدت مضطرب‌ام کرده است. نمی‌خواهم جلسه را که حاضران‌اش هر کدام از شهری می‌آیند به تعویق بیاندازم، که تعطیلات نوروز هم مزید بر این تعجیل است. به شدت عصبی هستم، متن قرارداد را بارها مرور کرده‌ام، سؤالات محتمل را، جواب‌های ممکن را، شرایط را. با این‌حال این مشکل فنی نابه‌هنگام، معادلات‌ام را کاملن ناممکن کرده است و باید فردا بتوانم مسیر جلسه را از قرار قبلی به راه‌حل جدید سوق دهم، تا به حال این‌کار را انجام نداده‌ام.

برای‌ام دعا کنید.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

"هشت مارس"

یک با یک برابر نیست
.
.
.
یک اگر با یک برابر بود...

/ خسرو گلسرخی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

‌می‌گفت: اگر یک روز نبودم و خواستی از من بنویسی، بنویس: کسی که هیچ‌چیز نمی‌خواست.

زنده‌گی کردن با یک مشت داستان که خودت سر هم می‌کنی خیلی راحت نیست، راست‌اش سخت هم نیست. هر مشت را که باز کنی پنج انشگت بیش‌‌تر پیدا نمی‌کنی، همان پنج انگشت هم کافی‌ست که بتوانی روی یک تکه کاغذ آن‌قدر نقش درست کنی که خیلی زود انگشت‌هات را لابه‌لاشان گم کنی. چند اسم، فقط همین است، حتمن همین است. اصلن چیز دیگری نمی‌تواند باشد، همه‌اش هم همین فردا که شوهر کنی و مجبور شوی انگشت‌هات را جمع کنی بگذاری زیر یک لحاف تا یک نفر همیشه مطمئن باشد که فاصله‌اش از تو یک وجب بیش‌تر نیست، فراموش‌ات می‌شود؛ دیر یا زود. نام‌ها به انضمام همه‌ی امضاها، و صفحات اول خیلی از کتاب‌ها که یادگار انگشت‌های پراکنده‌ی زنی بودند که دیگر زن نیست، فکرتان جای بی‌ربط نرود لطفن، همه‌ چیزش سر جاش است به جز حوصله، کلن وقتی زنی حوصله ندارد دیگر اسم هم ندارد، چه برسد به این‌که اسم هم داشته باشد: من. اشتباهی در کار نیست، جمله را از اول نخوانید؛ این همان کاری است که خودم کرده‌ام، به‌تر است راحت با موضوع کنار بیایید. من می‌توانم توی نوشته‌ام هر چیز را در استثنای خودش تکرار کنم، مثلن تو را یا تو را یا حتا تو را، این آخری کمی پیش‌از بقیه تکرار شده بود و من خیلی زود حوصله‌ام سر نرفت و این شاید یک اشباه کوچک بود در مقابل همه‌ی آن اشتباه‌های بزرگ و حوصله‌های سر به سر ِ ممتد. من نام‌های‌ام را دیر پس می‌گیرم، خیلی دیر، حالا به فرض این زمستان برف نباریده باشد و ساکسیفون تو همین‌طور مانده باشد پای پنجره‌ی من، دلیل نمی‌شود هنوز حوصله داشته باشم، اس ام اس هم برسد که می‌بوسم‌ات، شب به خیر، شب شما هم به خیر، شب همه‌تان به خیر. پوست این درخت خراش زیاد دارد، یادگار این همه سال که زیر و بم این‌همه عاشقانه از سر و کول‌ام بالا می‌رفت؛ کم نبود، زیاد هم نبود، حالا همه‌ی چیزی که از تو دارم همان یک شبی‌ست که خوابیدی و  تماشات کردم تا صبح، یا صدای نفس‌هات است وقتی با لب‌هات موهام را کنار می‌زدی از صورت‌ام که حال‌ام را بدانی، و از تو، همان گنگی عمیق‌ آغوش‌ات که (...) این یکی تمام نمی‌شود، هیچ‌جور تمام نمی‌شود، که شروع شده باشد؟ حرف‌ها می‌زنی عزیز جان، صدا را که خاموش کنیم، سکوتی نمی‌ماند، مراقب خودت باش! این دیگر از آن حرف‌هاست، مراقب خودت باش! (دهان‌ات را هم کج می‌کنی که ریتم‌اش را حفظ کنی). تمام دست‌‌‌ترمزها، دست‌ترمزهای زائدی هستند، بگذریم، نوشتم که نوشته باشم، بوی سیب با بوی آناناس و بوی ترنج و بوی کتاب‌های نیمه‌کاره و مشق‌های پاره و سه‌تارهای بدون سیم قاطی شده، کسی به من و من به کسی نمی‌رسم... تو هم از ما نبودی...ما؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌روم سفر، سبک، با یک کیف‌دستی،  چند سی‌دی، چند صفحه کاغذ و یک کتاب. نمی‌دانم چند روزه می‌روم، اما دوست دارم سبک بروم، بدون کوله‌بار.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

تو نیستی
اما من برای
‌ات چای می‌ریزم
دی‌روز هم
نبودی که برای‌ات بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچک‌ام
دیگر چه فرق می‌کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می‌کنم...

/ رسول یونان


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

قاف

ناخن‌هام را بلند می‌کنم، مانیکورشان می‌کنم و از این لاک‌های رنگ به رنگ می‌زنم، روی هر کدام از ناخن‌هام هم یک ستاره می‌چسبانم.
موهام را هم بلند می‌کنم و به جای شرابی این بار های‌لایت زیتونی می‌کنم.
یک دست‌بند هم می‌خرم از آن نقره‌های خیلی نازک، که دور مچ آدم می‌مانند.
یک شلوار هم می‌خرم، سفید، شیری. دوست دارم پارچه‌ای باشد و سعی می‌کنم وقتی می‌پوشم‌اش احساس نکنم که لخت‌ ام.
تا یادم نرفته، سایه‌ی چشم هم‌ می‌خرم، نمی‌دانم چه رنگی، فقط از آن‌هایی باشد که به من خیلی می‌آید، که
چشم‌های درشت پشت ویترین عینک‌ام را درشت‌تر نشان می‌دهد.
مجله‌ هم می‌خرم، شش سال، شاید هم هفت سال باشد که مجله نخریده‌ام.

بعد، دوست دارم با نرگس و سحر و سحرناز، یا با هاجر و لیلا برویم ائل‌گلی، دور دریاچه راه برویم، بستنی بخوریم. امین هم باشد، قایق‌سواری کنیم، یا با وحید برویم بالای دیوار و گل بچینیم و دور حوض بدویم، سر بخوریم و بخندیم، قاصدک فوت کنیم، مجتبی باشد و حافظ بخوانیم، میان‌ترم الکترونیک یک داشته باشیم و من و آرش توی کلاس 203 باشیم و نرویم که درس بخوانیم، که رامتین برای هزارمین بار 555 به من یاد بدهد و من نفهمم، برویم توی اتاق مجمع و بی‌خودی هی پاگیرایی بنویسیم و ویرایش کنیم و چاپ کنیم، که پلیس من و وحید را بگیرد و بعد که خواست ول‌مان کند، به من بگوید شما از این طرف بروید و به وحید بگوید شما هم از آن طرف، من و نرگس و محمد و رامتین و امین برویم کوه و باز پلیس بگیردمان و از من و نرگس بپرسد: آن بالا که بهتان دست نزدند؟ و من پقی بخندم و پلیسه عصبانی بشود و از ما تعهد بگیرد که دیگر با نامحرم کوه نرویم و رابطه‌ی نامشروع نداشته باشیم، بعد زنگ بزند خانه‌هامان و قطع کند که مطمئن شود شماره‌ی اشتباهی نداده‌ایم. بعد وقتی من و آرش را پلیس می‌گیرد و از من آدرس خانه‌مان را می‌خواهد، من از آرش بپرسم: آدرس ما کجا بود و پلیسه هر چه از دهان‌اش در می‌آید نثارمان کند و ماه رمضان باشد و من سحر و نرگس و محمد و آرش رفته باشیم بیرون شهر برای هواخوری. دوست دارم، آن ولنتاینی باشد که آرش کراوات بسته بود توی دانش‌کده و با وحید نشسته بودند و من داشتم برای آرش فرنچ کیس توضیح می‌دادم که چه‌جوری‌ به‌تر است، همان ولنتاینی که اولین کادوی ولنتاین را برام فرستاده بود،  بعد هاجر که قرار بود برای من و ماه ماه ماکارونی درست کند، که وقتی مهمان آمد علی مجبور شد بدود توی راه‌پله‌ی پشت‌بام قایم شود، که توی دانشگاه سحرناز آرین می‌گذاشت توی ضبط و می‌رفتیم دور استادیوم دانشگاه و بعد خوابگاه پسران و می‌رقصیدیم توی ماشین، که عروسی نرگس باشد و دسته گلی که بی‌نام به باشگاه فرستاده می‌شود، که توی سهند همه با ترس بالا رفتن من را تماشا کنند از دکل توربین بادی و تو بیایی بالا و شب بشود و برف باشد و جاده‌یی که توی بلندی فقط من را دارد و تو را دارد، که شب بشود و من برگردم خانه و تو بگویی کاش یک شب... و بعد آن‌قدر دور بشویم از هم که...، که بنشینم کنار امین و برام قصه بگوید.

دل‌ام تنگ می‌شود... فقط تنگ می‌شود و چیز بیش‌‌تری نمی‌خواهد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

Message delivered.
این را برای تو می‌نویسم و می‌دانم که نمی‌خوانی.

صدا از رو به رو می‌آید. تاریک است. من پشت به دیوار ام. رو به آن‌سوی دیگر.
بلند می‌شود. آهسته در امتداد پنجره قدم می‌زند. برمی‌گردد. مه‌تاب روشن‌اش می‌کند. انگشت می‌گذارد روی پوست ِ من؛ درست جایی که تو تمام شده‌ای. می‌داند. پایین می‌رود، پایین‌تر. و می‌ایستد. توی سر من صدایی نیست. انگار تو نیستی. انگار آینه نیست. انگار ملافه‌ها را آویزان کرده‌ایم جایی که دست کسی نرسد. داغ می‌شود. داغ می‌شود. گلوی من آواز می‌خواند. تو گوش می‌دهی. پوست بر پوست بر تن بر تن‌ - ها. می‌پیچیم. می‌پیچد در من در امتدادی که تو نیستی. در همان امتدادی که فرفره‌های من و تو می‌چرخند و من از بلندی فقط تو را می‌بینم. سوت می‌زند. از کجا شروع شده باشد؟ کف دست‌ام را می‌بوسد. جایی که نیستی. جایی که بودی. که ساز می‌زدی. که گریه می‌کردم که حسرت همان یک شب... بود. بود. بود. باد می‌آید. پنجره را می‌بندیم و آب می‌خوریم و می‌خوابیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :


 

Sitting naked by the phone

حال من خوب است. دلیل ندارد. هر روز صبح خیلی زود بیدار می‌شوم، دوش می‌گیرم، صبحانه می‌خورم و می‌روم شرکت، پیاده‌‌روی می‌کنم. سر ِ کار، کار می‌کنم، نامه می‌فرستم، تلفنی حرف می‌زنم، قیمت تنظیم می‌کنم، با مدیر عامل یکی به دو می‌کنم، سر هم غر می‌زنیم (این یکی از آن چیزهایی است که اگر یک روز اتفاق نیافتد روزمان شب نمی‌شود، فرقی هم نمی‌کند کنار هم باشیم یا من این شهر و او شهر دیگر یا حتا من این‌ور دنیا و او آن‌ور دنیا – تمام این غر زدن‌هامان هم یک دلیل خیلی ساده دارد که نه من به روی خودم می‌آورم و نه او – همین‌طور الکی به پر و پای هم می‌پیچیم، اشک‌ام را در می‌آورد، من هم تلافی می‌کنم، می‌گوید تقصیر من است و من چیزی نمی‌گویم – اما آن روزها هم که کاری به کارش ندارم، خودش یک بهانه‌یی چیزی درست می‌کند و روز از نو – روزی از نو). نهار هم که معمولن نمی‌خورم (این دیگر از تنبلی ذاتی من است – اگر کسی پیدا شود که ندای نهار بدهد، لبیک می‌گویم). بعد دوباره همین‌طور نامه و فکس و تلفن و ای‌میل و مشتری و فروشنده و طرح و نقشه و نمونه و کاغذ و کاغذ و کاغذ. گاهی هم با هم‌کاران‌ام صحبتی می‌کنیم. بعد از ظهر هم می‌روم کارخانه، خودمان کارگاه می‌گوییم، دست و پای‌ام را روغنی می‌کنم (عشق سیاه شدن از کار بدنی از کودکی در من ریشه داشته!)، بعد می‌نشینم پای کامپیوتر و هی نقشه می‌کشم و پلان در می‌آورم وسایز می‌کنم و هی غلط از آب در می‌آید و دوباره و دوباره و دوباره. توی کارگاه، با بچه‌ها حرف می‌زنیم، می‌خندیم، چای می‌خوریم به حد وفور، می‌روم توی حیاط با سگ‌ها بازی می‌کنم، گاهی هم لباس کار می‌پوشم و زور می‌زنم که پیچ و مهره باز کنم و ببندم. شب که می‌شود برمی‌گردم خانه، دوش می‌گیرم، شام می‌خورم، با خواهرم و مادرم حرف می‌زنم، کتاب می‌خوانم، موسیقی گوش می‌‌دهم و می‌خوابم.
حال من خوب است. دلیل هم ندارد.

عنوان را هم فقط و فقط  برای سینا نوشته‌ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :