فکر می‌کنی چه‌قدر عوض شده باشد؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

من از تشنه‌گی ِ آدم‌ها می‌ترسم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

تنهاتر از آن ام که دوست‌ات نداشته باشم.

وقتی کسی خودش را یک‌دفعه از بالای برج ایفل پرت می‌کند حتمن احساسی شبیه این دارد؛ دل‌اش می‌خواهد توی هوا بایستد.

/ سفر به انتهای شب - فردینان سلین

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

رشک برم کاش قبا بودمی
چون‌که در آغوش قبا بوده‌ای

می‌گوید: بوی سیب می‌دهی. سرم را بلند می‌کنم، زل می‌زنم توی چشم‌هاش.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

تو گفته بودی گل درآیو من می‌آیم
گل عالم تموم شد، کی می‌آیی

ساز می‌زند و آواز می‌خواند. بین میزها راه می‌رود، ساز می‌زند و آواز می‌خواند. نگاه می‌کند، بین میزها راه می‌رود، ساز می‌زند و آواز می‌خواند...

می‌گوید همین که دوام آورده‌ای...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

دوست دارم دخترم که به‌دنیا می‌آید بیایی به دیدن‌ام؛ توی بیمارستان. آن‌موقع که فامیل‌ها و دوست‌ها جمع شده‌اند تا دخترم را ببینند که چشم‌هاش شبیه من است و لب‌هاش شبیه تو. آن‌موقع هیچ‌کس نمی‌فهمد که طرح لب‌‌های تو افتاده روی صورت دختر من، همه فکر من‌کنند فقط و فقط شبیه من است.

دوست دارم وقتی می‌رسی دخترم خواب باشد و تو بغل‌اش کنی، کنار تخت بایستی و زل بزنی توی چشم‌هام و بعد بپرسی: اسم‌‌اش را چه ‌می‌گذاری؟ و همه ناگهان ساکت شوند و گوش کنند تا اسم دخترم را بشنوند که می‌گویم: آلما...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

یازده هزار و نه‌صد و نود و نه ماهی کوچولوِ شببهخیر گفتند و رفتند و خوابیدند. مادر بزرگ هم خواب‌ش برد٬ اما ماهی سیاه کوچولویی هر چه‌قدر کرد خواب‌ش نبرد٬ شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

این را برای تو می‌نویسم که بی‌ندایی رفتی.
خواهرت که جواب داد فهمیدم رفته‌ای. به روی خودم نیاوردم. پرسیدم از تو. گفت رسیده‌ای آن‌جا و حال‌ات خوب است. بغض کردم. نمی‌خواستم خواهرت بفهمد. گفتم بی خداحافظی رفتی. خواهرت غم‌گین بود. گفت ناگهانی بود. دل‌ام گرفت و ناگهان یادم افتاد که آخرین بار بستنی نخورده از هم جدا شدیم.
دل‌ام گرفت... همین.
خواستم برات شعر بنویسم، شعری نبود شاید وقتی دیگر...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي
گويم
از عاشق از عارفانه مي
گويم
از دوست
ات دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي
من با گذر از دل تو مي‌كردم
من با سفر سياه چشم تو زيباست
خواهم زيست
من با به تمناي تو خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه مي‌گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ايم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگويم را
اي جلوه یي از به آرامي
من دوست دارم از تو شنيدن را
تو لذت نادر شنيدن باش
تو از به شباهت از به زيبايي
بر ديده‌ی تشنه‌ام تو ديدن باش

// رویایی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

‌دست‌ام را از جیب کاپشن‌ام بیرون می‌آورد. دست در دست هم می‌رویم. تلفن‌اش زنگ می‌زند. حرف می‌زند. صدا‌ی دخترانه‌ی آن سوی خط می‌پرسد الهام تهران است؟ می‌گوید بله. می‌پرسد با هم هستید؟ می‌گوید نه. شماره‌ی من را می‌گیرد. زنگ می‌زند. می‌گوید شما الهام خانم هستید؟ می‌گویم بله... شما؟ می‌گوید من سین هستم. خودم را می‌زنم به آن راه. می‌گویم کدام سین؟ می‌گوید آقای الف را که می‌شناسید؟ باز هم آن راه: کدام الف؟ می‌گوید الف – میم. می‌گویم آها، الف – میم، ‌بله می‌شناسم‌اش. می‌گوید خب من سین هستم. می‌گویم آها، مشتاق دیدار، خوب ‌اید؟ می‌پرسد تهران هستید؟ می‌گویم بله، چه‌طور؟ می‌گوید شما امروز الف را دیدید؟ می‌گویم نه – دروغ می‌گویم؛ الف ده متر آن‌طرف‌تر است. می‌گویم از کجا شماره‌ی من را آوردید؟ می‌گوید از الف گرفتم، بیرون بود فکر کردم شاید با شما باشد. می‌گویم این وقت شب؟ چیزی نمی‌گوید. از درس‌اش می‌پرسم. حرف‌هاش برخلاف چیزهایی‌ست که الف تعریف می‌کند. می‌گویم به آقای الف سلام برسانید. می‌گوید شما که باهاش حرف می‌زنید. می‌گویم بله، گه‌گاه مزاحم‌اش می‌شوم؛ نشوم؟ می‌گوید فرقی ندارد. خنده‌ام می‌گیرد: اگر فرق ندارد پس چرا الان به من زنگ زده‌اید؟ - البته این را توی دل‌ام می‌گویم.
3 سال از من کوچک‌تر است و 3 سال از آقای الف. حال‌اش را می‌فهمم اما حرکت‌اش را درک نمی‌کنم. خداحافظی می‌کند. هیچ حسی ندارم. ‌
بلافاصله به الف زنگ می‌زند. آن سوتر می‌ایستم. حرف‌هاشان را نمی‌شنوم. سر  چهار راه الف جدا می‌شود از من تا سریع خودش را به خانه برساند تا سین بیش‌تر مشکوک نشود.
همین ‌طور پیاده می‌آیم و تصمیم نمی‌گیرم که بعد از این دیگر آقای الف را نبینم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

من مهربان ندارم، نا مهربان ِ من کو؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


 

ما یک زوج خوش‌بخت هستیم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :