پارچه سیاه است. با رنگ سفید نوشته‌اند: فوت نابه‌هنگام دوست عزیز...

از کنار تابلوها رد می‌شوم و فکر می‌کنم هیچ مرگی به‌هنگام نیست، نابه‌هنگام هم نیست. مرگ فقط مرگ است. 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

PUT IT AWAY

می‌گویم: یادت هست قم که بودم زنگ زدم و گفتم تا دعا کنی که یک چیزی درست شود؟
نیش‌خند می‌زند: تو از این حرف‌ها زیاد می‌زنی.
می‌گویم: درست نشد.

و نگاه‌اش می‌کنم که زمانی نگاه‌اش را دوست داشتم و نمی‌گویم که «درست نشد» یعنی «عزیزی مٌرد» و نمی‌گویم که وقتی عزیزی می‌میرد دیگر کسی نمی‌ماند که براش قصه بگویی و موهاش را ناز کنی و خودش را توی آغوش‌ات جا بدهد و حافظ بخوانی براش و انگشت‌اش را ببوسی که کلاغ پر...

این‌ روزها دل‌ام کوچک‌تر شده. لج کرده‌ام با مردن تو. سفر هم چیزی را عوض نکرد، آن آب، آن آبی، آن باد؛ هیچ‌کدام درد را آرام نمی‌کند. تنهایی چیز تازه‌یی نیست. اما تو که نباشی، برمی‌گردم سر همان حوض بی‌ماهی و برای دل کوچک خودم گریه می‌کنم.

و نگاه‌اش می‌کنم که...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

به هم می‌پیچیم

می‌گوید بنویس. می‌نویسم تو. و نگاه می‌کنم که آن‌جا نشسته‌ای و حرف نمی‌زنی. می‌گوید بنویس. می‌نویسم من. و نگاه می‌کنی که این‌جا نشسته‌ام و دارم با بند کفش‌ام بازی می‌کنم. سایه‌ات را پاک می‌کنم تا رد پات را دنبال کنم. انگشت می‌زنی روی چشم‌هام و من گریه‌ را فراموش می‌کنم. پیاده می‌شوم.

گویند که لحظه‌ای‌ست روییدن عشق...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

شهر برای کسی‌ که از آن می‌گذرد بی‌آن‌که به آن وارد شود یک شهر است و برای کسی که جذب آن شده و از آن خارج نمی‌شود شهری دیگر. یکی شهری است که برای بار نخست به آن وارد می‌شوی و دیگری شهری که ترک‌اش می‌کنی به قصد آن‌که هرگز به آن بازنگردی، هر یک شایسته‌ی نامی متفاوت است. شاید از «ایرن» تاکنون به نام‌های دیگری سخن گفته باشمُ شاید از هیچ چیز دیگر سخن نگفته باشم مگر از «ایرن».

/ شهرهای نامریی - ایتالو کالوینو

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

چشم‌های عسلی
چشم‌های عسلی
چشم‌های عسلی

چشم‌های عسلی
چشم‌های عسلی
چشم‌های عسلی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

می‌نویسم: دل‌ام می‌خواهد الان قشنگ‌ترین آهنگ دنیا را بشنوم؛ چرا کسی هنوز آن‌را نساخته؟
می‌نویسد: شاید قشنگ‌ترین آهنگ دنیا صدای قلب‌ات باشد، من یک‌بار شنیده‌ام؛ یاد‌ت هست؟

فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم... یادم نمی‌افتد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

این‌جا تنها چهار دیواری دنیاست که بی‌عینک می‌توانی توش دوام بیاوری. اینجا حتا یادت هم نمی‌افتد که نگاهی بیاندازی به دور و برت و دنبال آینه بگردی. عجیب تنها می‌شوی این‌جا و خیال می‌کنی انگار همین چند روز پیش بود که چپ و راست آواز می‌خواندید برای هم. این‌جا تنهای جای دنیاست که دوست نداری شب‌هاش تمام بشود.
مرزی بین سکوت‌های من و خواهش‌های تو نیست. تن‌درتن‌درتن‌ها. فروتر که می‌روی، تنهاتر که می‌شوم، همه از من در هجوم نگاه‌واره‌هایی که گم‌گم ندارم من دیگر.
زن در زن باکره نیست. من در زنی که نمی‌شناسم فرو می‌شوم تا تو برآیی در بازوان کسی که نمی‌داند این حجم معنایی از من ندارد وقتی در التهاب هیچ اثری نیست از تو یا تو یا تو، سه، بزرگ‌تر، کوچک‌تر، مساوی، بین ما تقسیم‌ می‌شود سهمی از کمان که تو را می‌کشد تا من در منی که جا ندارد و می‌گردد که تو را ببیند و بی‌عینک، های های که نیستی، تقلا در تقلا، نفس‌نفس‌، این‌ها هیچ کدام تو نیستی، موهام را کنار می‌کشد از روی صورت‌ام تا حال‌ام را ببیند که خلاصه می‌شوم هر بار داغ ِ داغ ِ داغ و من فکر می‌کنم که نشسته‌ایم پای پنجره‌ی پشت بام و من صدای قلب‌اش را می‌شنوم.
تمام که می‌شود کفش‌هام را می‌پوشم، لنگه به لنگه.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

پنج‌شنبه، 7 دی‌ماه 1385
ساعت 15: 15

تقدیم به مدیر عامل عزیزتر از جان‌ام که دقیقن نیم ساعت پیش هنگام بلند شدن پرواز ایران ایر در مهرآباد حوریان را ملاقات کرده، اما قسمت نبوده حالشو ببره!! و متأسفانه هنوز زنده‌ست و داره امر و نهی می‌کنه...

رئیس گرامی! وقتی آدم حداقل هفته‌یی دو بار مسیر تبریز - تهران را با هواپیما طی‌ می‌کند مسلمن باید حداقل یک‌بار در تمام عمرش در پرواز این مسیر بمیرد.
/می‌گویم خوش به حال‌تان... عجب هیجانی
/می‌گوید کدوم هیجان؟  ر..م به خودم
/ می‌گویم به به. مردم جیغ و ویغ کردن؟
/ می‌گوید نه بابا همه از ترس لال شده بودن، وقتی هواپیما تونست برگرده و بشینه رو باند همه صلوات فرستادن.


// با تشکر ویژه از هواپیما که به علت برف و یخبندان فقط دچار یخ‌زده‌گی شده و تونسته بعد از پرواز برگرده روی باند و منفجر نشه.

پ.ن:‌اما خودمون ایم خیلی ترس داره مردن؟ اتفاقن منفجر شدن خیلی خوبه که... کلن به‌تر از خفه شدنه...
یادم رفت بپرسم خودش هم صلوات فرستاده یا هنوز تو فکر حوری بود؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


 

سودای تو را بهانه‌یی بس باشد

دراز کشیده‌ایم کنار هم. می‌گویم حرف بزن. می‌گوید عاشق این آرامش و سکوت بعدش هستم.
… خیلی وقت است خوابیده. تا صبح  تماشاش می‌کنم. هوا هنوز تاریک است که بلند می‌شوم، دوش می‌گیرم. پیش از رفتنم بیدار می‌شود. می‌بوسم‌اش. هوا هنوز تاریک است که می‌روم.
سکوت می‌کنیم.

دراز کشیده‌ایم کنار هم. سر اش را می‌گذارد روی بازوم.
… می‌گوید بیش‌ترین لذت مال آن موقعی است که با هم دوش می‌گیریم. می‌گویم برای من مال همین موقع است که این‌طور سر ات را می‌گذاری روی بازوم.
سکوت می‌کنیم.

دراز کشیده‌ایم؛ روی دو تخت جدا از هم. می‌گوید می‌شه بیای کنار من دراز بکشی؟ می‌گویم نه.
… صبح، دارم گوش ماهی جمع می‌کنم، می‌گوید تو همیشه شب‌ها دوش می‌گیری؟ می‌گویم نه.
هیچ‌وقت کنار هم دراز نکشیدیم.
سکوت‌های من را دوست ندارد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٥
تگ ها :