گفته بودم به زودی یک ایگوانا به دنیا می‌آورم...

 

-    راستی! این روزها حال‌ات نباید زیاد خوب باشه.

-    فعلن که خوب‌ ام.

-    جدی خوب ای؟

-    آره!

-    رد شد؟

-    نه، فکر می‌کنم تاریخ‌ها رو قاطی کردی.

-    ولی الان باید تموم شده باشه.

-    حالا یا من دارم مامان می‌شم، یا تو داری بابا می‌شی، یا هنوز زوده.

...

 

انگار به جز من يک نفر ديگر هم می‌شمارد... بشماریم؟  

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

1-  ترک ساختمان زندان اکیدن ممنوع است.

2-  سر به زیر بودن زندانی مایه‌ی مباهات زندان است.

3-  اکیدن از شما خواسته می‌شود که هر روز بین ساعت یک و سه بعد از ظهر سکوت را مراعات کنید.

4-  اجازه‌ی پذیرایی از بانوان را ندارید.

5-  آواز خواندن، رقصیدن و شوخی کردن با نگه‌بانان فقط با موافقت طرفین و در روزهای معین مجاز است.

6-  پسندیده است که زندانی رؤیاهای شبانه‌یی نداشته باشد که مضمون آ‌ن‌ها ممکن است با وضع و موقعیت زندانی ناسازگار باشد و در صورت داشتن چنان رؤیاهایی باید بلافاصله آن‌ها را سرکوب کند؛ رؤیاهایی از قبیل مناظر پرشکوه، گردش با دوستان، شام با فامیل و هم‌چنین روابط جنسی با اشخاصی که در زنده‌گی واقعی و در حالت بیداری تحمل نزدیک شدن نام برده را ندارند؛ فردی که چنین خواب‌هایی ببیند، قانونن مجرم و تجاوزکار شناخته خواهد شد.

7-  زندانی تا آن‌جا که از مهمان‌دوستی زندان برخوردار است به نوبه‌ی خود باید از شرکت در نظافت و دیگر کارهای کارکنان زندان تا اندازه‌یی که مشارکت گفته شده به او پیش‌نهاد شود ابا نکند.

8-  مدیریت زندان در هیچ مورد مسؤول گم شدن اموال یا خود هم‌بند نخواهد بود.

 

 

// دعوت به مراسم گردن زنی – ناباکوف

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

گاهی آدم یک نخ سیگار است لای دندان‌ منتظر کبریت یا فندک یا آتش.

نقشه از روبه‌رو فقط یک تکه کاغذ است از پشت سر گوشه ندارد.

پرگار در حاشیه‌ قوس می‌زند کمر را خم می‌کند.

چند اقیانوس وجب به وجب از دور که خاک برمی‌دارد.

ماهی که لیز لیز است لیز می خورد از لای انگشت روی علف می‌افتد.

لب که باز کنی از لب همین دود بیرون می‌آید و بالای سر هول می‌کند سر ریز به.

زن

زن

زن

ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

اول‌اش عشق نهان می‌کردم، آخر از سوختن دل بو برد

 

دی‌شب ماه خیلی بزرگ بود. خیابان را که دور زدیم، آمد درست جلومان.

 

-    الان دل‌ام می‌خواست یه گرگ بودم، بالای یه تپه رو به ماه زوزه می‌کشیدم.

-    اما من دل‌ام می‌خواست یه گرگ باشم، با یه گرگ دیگه، بالای یه تپه، اون‌قدر مشغول باشیم که متوجه ماه نشیم.

 

دی‌شب ماه خیلی بزرگ بود. فکر می‌کردم حتمن باید خیلی به زمین نزدیک باشد. اما می‌گفت این جور وقت‌ها ماه از همیشه از زمین دورتر است.

 

حالا... از همیشه از...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

ناف مرا با نبایدهایی بریده‌اند که پک می‌زنند به نفس‌هام...

 

برمی‌گردم، چشم می‌گذارم روی دیواری که تو پشت‌اش قایم می‌شدی و سعی می‌کنم چیزی را بفهمم. چیزی را که نه شبیه من است، نه شبیه تو، و نه شبیه هیچ کدام از لالایی‌هایی که...

وقتی بعد از سال‌ها سکوت چند کلمه‌یی حرف می‌زنی، خیلی زود فراموش می‌کنی که نباید، بعد، خیلی زود همه چیز برمی‌گردد سر جای اول‌اش و می‌فهمی که شاید دیگر حتا این‌جا هم نباید، بعد دوباره تو می‌مانی و سکوت و انگشت‌هایی که بوی سیگارهای نکشیده می‌دهند...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

اما تولد من فرداست.

 

 

این‌جور وقت‌ها خیره می‌شدم به دیوار رو به رو. بعد می‌گفتم: خب چه اشکالی دارد. تو با دست‌های من بنویس. هیچ کس نمی‌فهمد. توی این دنیایی که همه چیزش با این کلیدها دیده می‌شود، هیچ کس نمی‌تواند دست‌خط من و تو را از هم تشخیص بدهد. بعد می‌نوشتم. خوب از آب در می‌آمد. فرض می‌کردم که تو نوشته‌ ای. و آن‌قدر خوش‌حال می‌شدم که جایی بین دو ساله‌گی‌های گیج و بیست و چهار ساله‌گی‌های منفرد گریه می‌کردم. بعد تو با همان دست‌ها بغل‌ام می‌کردی و من فکر می‌کردم کاش دیر نکرده باشم. اما این بار خیلی دیر بود. از همیشه دیرتر بود. نمی‌دانم شاید هم نبود و هیچ فرقی نداشت با همه‌ی آن وقت‌ها.

می‌دانی! وقتی می‌نوشتم عشغ و خانوم معلم از پنجره به انارهای توی حیاط خیره می‌شد و تو می‌خندیدی و می‌گفتی که نباید ناراحت بشوم چون همه‌ی چپ دست‌ها ممکن است در دیکته غلط داشته باشند، من خیال می‌کردم برای دل‌داری من و خانوم معلم، چپ دست بودن من و انارهای توی حیاط بهانه‌های خوبی نیستند. بعد بزرگ می‌شدم، کمی بیش‌تر از دو ساله‌گی. بعد می‌فهمیدم که می‌شود عشغ را یک جور دیگر هم نوشت؛ مثلن شبیه اشغ یا اشق، اما تا بیایی و بفهمی که از اول تا آخرش همین یک شین می‌تواند عوض نشود... خیلی سال باید بگذرد. توی همه‌ی این سال‌هایی هم که می‌گذرد خیلی چیزها یاد می‌گیری. یاد می‌گیری که هر بار سر سطر می‌روی باید آخر سطر قبلی نقطه بگذاری، یا علامت تعجب، یا علامت سؤال. یاد می‌گیری که تا سر سطر بعدی پابرهنه بروی تا سر خیابان و چند فرفره بفروشی و برگردی و هیچ‌کس نفهمد. یاد می‌گیری که کلاغ‌ها هیچ‌وقت عاشغ نمی‌شوند و پوست انارها همیشه قرمز است.

 

این جور وقت‌ها خیره می‌شدم به دیوار رو به رو. این جور وقت‌ها من همیشه دو ساله ام. حالا چه فرقی می‌کند خیلی سال گذشته باشد و من هیچ وقت نفهمیده باشم که هیچ وقت دو ساله نبوده‌ام.

دوست دارم دنیا آن‌قدر کوچک بشود که دست‌ چپ‌ام از آن بیرون بزند و من بمانم و خواب‌های بیست و چهار ساله‌گی‌ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

دخترهای بیست و چهار ساله هیچ وقت به یاد نمی‌آورند در دو ساله‌گی آن‌قدر کوچک و دوست داشتنی بودند که مردی با یک دست بغل‌اشان می‌کرد و هر دو خوش‌حال بودند.

دخترهای بیست و چهار ساله هیچ وقت به یاد نمی‌آورند در دو ساله‌گی کسی به شیطنت‌های آن‌ها افتخار کرده باشد.

دخترهای بیست و چهار ساله هیچ وقت به یاد نمی‌آورند که دو ساله بوده باشند.

دخترهای بیست و چهار ساله فقط دست‌های بیست و چهار ساله‌گی‌شان را به یاد دارند و شیطنت‌های ممنوع را.

 

... بماند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :


 

یکی از همین روزها دست‌ات را می‌گیرم و با هم می‌رقص‌ایم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :