اين تن من است. بخوريدش.

مسيح


پ.ن: شاید بعد از این دیگر نه من صدای دل تو را بشنوم و نه تو صدای زنگ تلفن مرا بشناسی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آيدين مي‌گويد كوير را دوست دارد. چون هر چه قدر كه بخواهد نام‌ات را روي شن‌ها مي‌نويسد و بعد هيچ اثري نمي‌ماند.
من اما برگ‌هاي زرد پاييز را دوست‌تر دارم. وقتي هيچ وقت هيچ علامتي روي‌اشان جا نمي‌ماند: رد مي‌شوم و جاي هيچ چيز خالي نيست؛‌ جاي هيچ كس.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

او زن جوان ِ زيباي بيست و سه ساله‌اي بود كه اوقات بي‌كاري ِ خود را صرف تحصيل باغ‌باني در دانش‌گاه كاليفرنيا مي‌كرد. چنان‌كه براي يك روشن‌فكر چيزي تكان‌دهنده‌تر از اين نيست كه فاحشه‌يي را در سوربون يا معادل كاليفرنيايي‌اش مشغول تحصيل ببيند، به راستي احساس كردم كه نسيم رحمت بر من شروع به وزيدن كرده است. شام هنوز تمام نشده بود كه دامنه‌ي صحبت به ادبيات كشيد و تا هنگام دسر كلمه‌ي اگزيستانسياليسم چند بار بر زبان آمد. فاحشه‌هاي امريكايي بيست سال عقب هستند، اگر طرف فرانسوي بود حتمن از استروكتوراليسم و ميشل فوكو صحبت مي كرد. از او نپرسيدم كه چرا اين شغل را انتخاب كرده است، زيرا كار عار نيست. اما وقتي دانستم كه اين زيباي من ازدواج كرده و دختركي پنج ساله دارد و شوهر اش پيش از آن‌كه در تلويزيون تهيه كننده شود، او را با تاكسي ِ خود به منزل مشتري‌هاي‌اش مي‌برده است از حرارت‌ام كاسته شد. وارفتم و نااميدي عميقي مرا فرا گرفت: البته به هيچ وجه موضوع غليان احساسات اخلاقي نبود؛ بلكه احساس كردم كه پير شده‌ام و نسل‌هاي جوان با سرعت عجيبي مرا پشت سر مي‌گذارند. در پايان شام، وقتي دانستم كه دخترك روزي ده دوازده مشتري راه مي‌اندازد، و سيگار نمي‌كشد و قهوه نمي‌نوشد، مثل مشت زني بودم كه ضربه‌ي فني شده است... سال 1959 بود. اين زوج اقلن ده سال از زمان خود جلو بودند.

 

 

سگ سفيد – رومن گاری

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

از من تشکر نکن ......قصه ای بود که باهم شروع کرديم ، بالا رفتيم دوغ خورديم ، بايين اومديم ماست خورديم ولی دروغ نگفتيم ......... 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من

پری کوچک غمگينی را

می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد

و دلش را

در يک نی لبک چوبين

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگينی

که شب از يک بوسه می ميرد

و سحرگاه از يک بوسه بدنيا خواهد آمد.

                                                                        فروغ 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

کوچه‌ پس کوچه‌های شهر را که رد می‌کنی،‌ جاده شروع می‌شود.

نوشته بود: «امروز خيلی زود بيدار شدم چون قرار نبود به خواب‌ام بيای.
بايد قبل از اين‌که نور صبح چراغ‌های راه رو خاموش بکنه می‌رسيدم و رسيدم.
۳۵۵
 روز فرصت دارم و باید هر روز صبح قبل از طلوع  آفتاب به سيب‌ام آب بدم.»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اگر قرار است باز هم این جا را ترک کنی، لااقل سعی کن ام‌شب را به یاد داشته باشی.

 

صد سال تنهایی- مارکز

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

زنده‌گانی سیبی است

گاز باید زد با پوست

 

می‌گویم: سیب برای شما چه معنایی دارد؟

می‌گوید: وقتی برای اولین بار پسر ام را بغل کردم، هق هق گریه کردم... می‌دانم موقع مرگ، پسر ام در کنار ام نخواهد بود با این حال...  

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«در حیاط بی‌حصار خانه‌ی من

سگ‌ها این قدر آزادی دارند

که توله‌های‌اشان را بلیسند»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هفت روز هفته را می‌شمارم

انگشت‌هام تاول می‌زنند

نمی‌رسم.

این بار نوبت من بود.

دیر می‌کنم.

این داستان آخر با من کنار نمی‌آید.

سنگ می‌زنم به پیشانی‌نوشت‌های تاریخ گذشته‌ام

بر می‌گردد

لب می‌گذارد بر لب‌ام

و آن‌قدر می‌ماند که من می‌خوابم

تا صبح تماشام می‌کند

و صبح می‌رود

و من باز می‌شمارم

پرانتز باز

دل‌ام آن قدر برای‌ات تنگ شده که فراموش می‌کنم بلیط‌ام را تمدید کنم

می سوزد

و توی تاریکی می‌مانیم

پرانتز بسته

دست که می‌گذارد زیر چانه‌ام

بغض‌اش می‌شکند

-    چه اهمیت دارد مرد باشی وقتی قرار است بروی – داد می‌زند

سرد است... تمام تن‌اش سرد است

انگشت‌هام توی موهاش می‌مانند و می‌شمارند

هفته هنوز هفت روز است

و دست من پنج انگشت بیش‌تر ندارد

این بار نوبت من بود که نرسم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

می‌گوید: خیلی بده که آدم از صدای نفس‌های یه نفر بفهمه چی می‌خواد.

با خود ام فکر می‌کنم که آدم‌ها اصلن نمی‌توانند چیز دیگری بخواهند؛ نفس‌اشان همیشه همین یک صدا را می‌دهد.

                                                                                        

سرازیری را می‌گیریم و پایین می‌آییم. تعریف می‌کند. آخرش می‌گوید: این‌بار ننویس. قول می‌دهم که ننویسم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آدم‌ها نمی‌روند، فقط جای‌‌اشان را با هم عوض می‌کنند.


پ.ن: هی آلفردو! تمام مدت داشتم فکر می‌کردم چرا عادت کردیم هیچ وقت به موقع نریم سر اصل مطلب؟



  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

و از عشق :

- عکس‌امون تو آب برکه تا قيامت می‌مونه

- رنگی يا سياه- سفيد؟

- من سياه و تو سفيد

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

این، همه‌ی آن چیزی بود که تو خواستی.

دی‌شب آن‌قدر گفتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم که آن وسط ها یادمان افتاد که یادمان نیست برای چه آن‌جا جمع شده‌ایم.

وقتی یادمان افتاد که برای چه آن‌جا جمع شده‌ایم، دوباره گفتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم.


پ.ن: نوشته: ما با هم می‌سازیم‌اش، به شرطی که با هم رو راست باشیم.
فکر می‌کنم چه ربطی به رو راستی داره؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 آخرين عكس را توي آن اتاق گرفتيم. من در چارچوب در ايستادم و تو سر ات را گذاشتي روي شانه‌ي من.

 

آن قدر خسته بودم كه وقتي آب تو را برد‏، تكان نخوردم. مي‌دانستي دريا توفاني ست. من خسته بودم. ساحل پر بود از گوش ماهي‌. تو دوست داشتي توي موج‌ها بدوي و فرياد بزني و من دوست داشتم تماشات كنم كه مي‌دوي و فرياد مي‌زني. اما خسته بودم.

 

آخرين عكس را ظاهر كرده‌ام. سر ات روي شانه‌ي من است و من دست كرده‌ام توي موهات و تو داري مي‌خندي.

 

خسته‌ام. آن‌ قدر كه اگر باز هم آب تو را ببرد، از جام تكان نمي‌خورم.


  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

mark as spam

اگه عاشق‌ات شدم چی؟


پ.ن: امروز نوبت تو نبود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

باران كه مي‌باريد،‌ بغل‌ام مي‌كردي و كنار پنجره مي‌نشستيم و من دل‌ام انار مي‌خواست و بلد نبودم انار را مثل تو دون كنم و بعد بخورم و ياد نمي‌گرفتم و تو هميشه برام انار دون مي‌كردي و باران كه مي‌باريد،‌ بغل‌ام مي‌كردي و انار مي‌خورديم و شيشه خيس مي‌شد و شيشه بخار مي‌شد و انگشت‌ام را مي‌گرفتي و روي بخارها برام آن شكلك را مي‌كشيدي و مي‌گفتي كه شبيه من است و من مي‌خنديدم و تو خنده‌هام را مي‌بوسيدي و مي‌گفتي كه طعم انار مي‌دهند لب‌هام و باران مي‌باريد و من سر ام را مي‌گذاشتم روي سينه‌ات و تو مي‌گفتي وقتي بزرگ شوم نوبت تو مي‌شود كه سر ات را بگذاري روي سينه‌ام و انار بخوري و باران را تماشا كني.

باران مي‌بارد و شيشه خيس مي‌شود و شيشه بخار مي‌شود و عكس من روي شيشه آب مي‌شود و جاي لب‌هاي تو روي پيشاني‌ام درد مي‌كند و سرد است و سرد ام است و هيچ وقت نوبت تو نرسيد و هيچ وقت ياد ام ندادي چه‌طور انار دون كنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من چيزی را طلسم می‌کنم که شبيه توست – آدمکي مومي يا عروسکي را-

 

شاخه‌ی زرين – جي جي فريزر

 

 

// در ادامه صرف نظر می‌كنم.

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

نكند آن كه مرد من بود

بهانه يي ‌بياورم كه بشايد

هيچ كس كه نباشد، از من تا مرگ نه سلامي هست، نه خدانگه داري

من از زباني هستم كه كلمه هاش منقرض شده اند

-    نمي فهميدني –

مي خارد

هنوز

كات

مي دهي

we accept you one of us

ضرب مي شوم در تويي كه ضربان نداري ديگر

پنج انگشت به دست

پنج شنبه

كه مي آيد

من كه حرف ندارم

فقط يك چيزي قلمبه مي شود توي گلوي ام

 

نيستي

و هيچ فرقي ندارد

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

گفت:«خامش! چون تو مجنون نيستي»

 

قهوه را ترك كرده بودم، تلخ. حالا قهوه هم دست از سر من برنمي دارد.

آب شور اين حوالي مزه ي نوستالژي هاي نشسته ي همين چند وقت پيش را مي دهد.

صداش را كه شنيدم، ترسيدم، صداش طوري بود كه انگار شكم اش بالا آمده باشد.

مي گويد سيگار مي كشيد؟ مي گويم نه. مي گويد برا تفريح؟ مي گويم نه. مي گويد ولي... مي گويم نه.

Can I speak to Mr. Elham?
اين تايواني ها نمي خوان بفهمن الهام اسم دختره؟

دم ات گرم، تب كردم، من به عاشقي، چه شود، پ.ن. داشت چه مي شد،

بودن ات خوش حال ام نمي كند، از نبودن ات ناراحت نمي شم.

ته فنجان فال تو از من مي آيد. تمام اش كرديم. حالا نيمي در من مرده، نيمي در تو.

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

مرگ من سفری نیست
هجرتی‌ست
از سرزمینی که دوست نمی‌داشتم
به خاطر نامردمان‌اش...

 

/شاملو

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

کاش اما همان یک بار بود که می‌شد که همان جا تمام بشود که یا بماند آن قدر که هیچ وقت تمام نشود یا نمی‌رسيد تا آن‌جا که صبح می‌شد حرفی نبود او به تنهایی خود اش من به خواب خود ام کاش همان یک بار می‌شد که بود تا این جا نمی آمد که حالا

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هی آلفردو! الف می‌گه همه‌ی مردای زمین یه طعم دارن. از اون روز تا حالا دارم به این فکر می‌کنم که اصلن طعم دارن یا نه؟

چرا هیچی یاد ام نمی‌مونه؟

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :