ما ز بی جا ایم و بی جا می‌رویم

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

با آن چشم‌های میشی زل می‌زند به من و من فکر می‌کنم تمام سال‌های زنده‌گی‌ام در تعلیق گذشته. سر اش را بغل می‌کنم و می‌نشینم کنار اش. کمی بعد بلند می‌شوم. می‌آیم این سو تر. چشم‌های میشی‌اش دنبال‌ام می‌کنند.

 

از بوی گوشت‌اش استفراغ می‌کنم. هوا سرد است و چشم‌های میشی‌اش از توی آن تشت قرمز زل زده‌اند به ماه.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

کنار هم دراز می‌کشيم.

سفت به هم می‌چسبيم.

و سکوت می‌کنيم.

 

بعد از اين‌ همه مدت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

وقتی دل ام آن قدر برای ات تنگ می شود که یاد ام می رود تو هم آن گوشه‌ی دنیا دل‌ات آن‌قدر برای من تنگ می‌شود که...  این همه دوری حوصله می خواهد نازی.

نفس ام تنگ می‌شود و تو را می‌خواهم توی یکی از آن شب‌هایی که تا صبح من و تو بودیم و جیرجیرک...

 

حال ما خوب است... این بار باور کن.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

فوق العاده ست كه صبح،

تنهاي تنها بيدار شوي

و مجبور نباشي به كسي تلفن بزني

كه دوست‌اش داري،

وقتي ديگر دوست‌اش نداري.

 

مهدی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هیچ چیز غم انگیزتر از منظره‌ی آدمی نیست که شب کز می‌کند گوشه‌ی اتاق، دست می‌برد لای پاها و نفس زنان، پا و سینه یا کپل برهنه‌ی زنی را در خیال می‌کشد که روز در مترو دیده است یا کنار کانال یا پارکی. همه‌ی دیوارها را به یک باره‌گی بردار: چه‌قدر تامول، چه‌قدر ایرانی، عرب یا افریقایی در این عرصات بی‌کسی از عشق بازی با خود تحقیر می‌شوند. با این همه دردی هست که هر کسی نمی‌شناسد اش: این که از فرط برخورداری، هیچ دیداری در تو آتشی برنیانگیزد و در ابتدای هر دیدار، انتهای‌اش را مثل کف دست ببینی. آن‌وقت می‌گردی پی کسی که نیست، یا اگر باشد آسان به چشم نمی‌آید، یا اگر آمد، مال تو نخواهد بود. آن وقت است که متوجه می‌شوی دیگر جوان نیستی و خیلی چیزها هست که نداری.

 

 

چاه بابل- رضا قاسمی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بین من و تو پلی بود...

 

هست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پدرم وقتی مرد

پاسبان‌ها همه شاعر بودند

 

...

مادرم وقتی مرد...

 

چرا کسی برای یک مادر مرده شعر نگفته؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

All is fair in love and war

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :


 

از دل برود، هر آن.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :