يك بار همين حوالي بوديم، حالا چه فرقي دارد من و تو بوده باشيم، يا من و خيلي‌هاي ديگر. همين حوالي جاي خلوتي است براي اين كه راست جاده را بگيري، تخته گار براني و هيچ جنبنده‌يي نخواهد سرعت‌ات را كم كني. توي آينه، شهر پشت سر جا می‌ماند و چراغ‌ها تا بالاي كوه مي‌روند؛ انگار شهر را ادامه مي‌دهند تا كاروان‌هاي دارچين و تحفه‌هاي شهرهاي دورتر. من اما از اين سو مي‌روم،‌ از اين سو كه به هيچ كجا نزديك نمي‌شود. از اين سو كه آخرش يك دريا دارد و جاي پاي من و تو روي ساحل‌اش هنوز پاك نشده. از اين سو كه وقتي گريه مي‌كني اشك‌ات قاطي آب‌هاي شور مي‌شود و كسي به ازدياد نمك اعتراض نمي‌كند. از اين سو كه پنج شنبه‌هاش در انتظاري بي انتها خشك نمي‌شود، كه نيمكت‌هاش هميشه برعكس است و چمن‌هاش دست نخورده‌‌تر از بكارت بي‌هوده‌ي من. خواب ديده بودم كه هنوز دوست‌ات دارم و تابستان كه مي‌شود سر بستني شرط مي‌بنديم روي ابرهاي توي آسمان. هميشه من مي‌بردم. مي‌دانستي و هميشه من مي‌بردم. خواب ديده بودم كه هنوز دوست‌ات دارم و جيرجيرك شب به شب برامان قصه مي‌گويد... هي نازي! اين‌ها همه خواب است. نگران نباش. دنيا در اين سرعت كوتاه مي‌شود و من ياد اينشتين مي‌افتم و فكر مي‌كنم مي‌فهمم چرا مي‌گفت كه در سرعت‌هاي بالا زمان كند مي‌گذرد. احتمالن آن بيرون هوا روشن شده باشد و من اين جا هنوز در قرن سنگ‌واره‌هاي مرطوب با خواب‌هاي تاريخ گذشته‌ام زنده‌گي مي‌كنم. هوا دارد سرد مي‌شود و اين احتمالن ربطي به سرعت بالا ندارد و گنجشك‌ها هر طور شده زمستان را سر مي‌كنند؛ كه چه بشود، ‌نمي‌دانم.

صدا از من آرام‌تر است، صدا از زمان‌هاي دورتر است، از آن روزها كه گيلاس‌ها را با هسته مي‌خوردند و كسي نمي‌ترسيد از كرم‌هاي نپخته. به سرازيري كه مي‌رسيم، دريا پيدا مي‌شود با مرغي كه بال‌هاش را براي من باز كرده. سر ام درد مي‌كند براي شكار نهنگ، ولي كفش مناسب ندارم. جاده را خالي مي‌كنم و دراز مي‌كشم روي آن تخته سنگ. مي‌آيي بالاي سر ام مي‌ايستي و من دل‌ام مي‌خواهد بروي آن طرف‌تر تا ماه را ببينم. نمي‌روي و من خوش‌حال تو را تماشا مي‌كنم كه لج كرده‌اي با من و ماه و مانده‌اي كه نگاه‌ات كنم و نمي‌داني كه ماه بهانه بود براي سر لج آوردن تو. صداي بچه نهنگ با مادر اش مي‌آيد و من فكر مي‌كنم اين بچه گربه‌هاي بي پدر چه قدر مي‌توانند اتفاقي باشند. سر راه گردو خريده‌ايم و حالا داريم با سنگ مي‌زنيم تو فرق‌اشان كه باز شوند. آن‌قدر مي‌شكنيم كه ساحل پر مي‌شود از پوست گردو و گوش ماهي‌ها را آب مي‌برد تا جا باز شود براي پوست‌ گردوها و هسته‌هاي گيلاس.

كمي از اين اسم‌ها باقي مانده. از اين اسم‌هايي كه نه شبيه من هستند، نه شبيه تو و بقيه. مي‌گذارم‌اشان كنار هم و خانواده‌امان را مي‌شمارم. كمي بيش‌تر از انفجار جمعيت. با اين حال جاي خيلي‌ها خالي‌ست. حتا آن‌ها كه هيچ اسمي ندارند و سنگ قبر اشان بر عكس سنگ قبر من، هيچ نامي نخواهد داشت: خوش به حال‌اشان. توي اين خانه‌ي تازه‌ي شصت متري، جاي يك سنجاقك پير با يك قلب اضافي خالي‌ست و من دوست دارم ام‌شب هم خواب ببينم كه هنوز...

بماند. با اين خودكارهاي بيك رنگ به رنگ، آدم‌ حتا الفبا را گم مي‌كند چه برسد به سرمشق‌هاي اضطراري. اما راست‌اش، بين همه‌ي مردهايي كه عاشق‌ام شدند، فقط يك نفر خوش خط بود... كه آن‌ هم اصلن عاشق نشده بود،‌ درست مثل همه‌ي بد خط‌ها...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

امروز پنج شنبه است. اين سوي ميز من هستم. آن سو او. سر ام را انداخته‌ام پايين. همين طور كه دارم مي‌نويسم مي‌گويم:‌ خيلي جالبه. مگه نه؟ مي‌گويد: پيشنهاد مي‌كنم تمركز كنيد روي سوال‌ها. مي‌داند كه نمي‌توانم. همين‌طور كه دارد نگاه مي‌كند، بوي عطر اش توي سر ام مي‌پيچد. اين آن نيست. آن هم اين نبود. به همين راحتي. گم بشوي توي كوچه پس كوچه‌هاي شهر و بعد برسي به آن خيابان خلوت نيمه شب زمستان و قدم بزني زير برفي كه آرام آرام مي‌بارد. وقت اين فكرها نبود، اما بوي عطر اش... نمي‌گذاشت... مساله‌ها را حل مي‌كردم؛ ظاهرن!


امروز پنج شنبه است. و خبري نيست كه نيست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ديوونه! دوست‌ات دارم.

 

هي آلفردو! اگه گفتي كدوم‌اشون رو مي‌گم؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

صبح که بيدار می‌شوم، جيرجيرک نيست...

بوي ديگري داشت. از آن بوها كه هميشه ياد آدم مي‌ماند و پاييز كه مي‌شود، باد كه مي‌وزد، نفس آدم را پر مي‌كند. بوي ديگري داشت. از آن‌ها كه در خواب هم مي‌شود فهميد اش. از آن‌ها كه هيچ‌كس ديگري ندارد. سر كه مي‌گذاشتي روي شانه‌اش و صورت ات را فرو مي‌كردي در گودي گلوي‌اش، فقط تو مي‌ماندي و آن بوي هميشه. دل‌ات پر مي‌شد از هواي آشناي‌اش و مي‌توانستي آرام گريه كني. آن‌قدر كه توي دل‌ات چيزي باقي نماند. آن‌قدر كه بتواني تا بهار دوام بياوري.
همه‌ي دنيا يك طرف، شب پاييز يك طرف ديگر؛ آن شب كه ساعت‌ها لبو فروش را تماشا كردي. همه‌ي دنيا يك طرف، پنج شنبه‌ي پاييز يك طرف ديگر؛ آن پنج‌شنبه‌ي اتفاقي كه لي لي از جوب گذشتي و زخم پات را فراموش كردي. همه‌ي دنيا يك طرف، بوي گودي گلوي او يك طرف ديگر. من كه ديگر حرفي ندارم. فقط اين دل نمي‌دانم چرا تمام نمي‌شود، چرا ساكت نمي‌شود.
سر كه مي‌گذاشتم روي سينه‌اش، زمان بين ظهر تا عصر متوقف مي‌شد،‌ عقربه روي دوازده مي‌ماند و ديگر هيچ كس حرفي از انتهاي دنيا نمي‌زد، همه چيز همان جا بود، روي سينه‌ي او تا لب‌هاي من. هنوز وقت اين حرف‌ها نيست. هنوز آبان نيامده، هنوز جاي پاي كلاغ‌ها روي برف شروع نشده، هنوز گنجشكي نمرده. با اين حال، آن بو هست، از همين ام‌شب تا عصر پنج‌شنه كه شش ساعت بگذرد. 
داشتم فكر مي‌كردم مبادا فصل سيب تمام شود و حوا بدون گناه بميرد. ياد ام افتاد كه سيب هميشه هست، حتا وقتي كلاغ كوچك من زير ميز بنشيند و حرفي از دل‌تنگي خواب‌هاش نزند، از برگ‌هايي كه لابه‌لاي كاغذ‌هاش ريخت و مشق آن سال‌ها را تكرار كرد: آن مرد در باران آمد... آن مرد با اسب آمد... آن مرد در باد رفت...
من كه مي‌دانم. اين دل هرزه هر طور شده تا پنج‌شنبه مي‌ماند؛ مي‌لرزد و مي‌ماند. پنج‌شنبه كه برسد با بوي گودي گلوي او، بيدار مي‌شود، تا قطارهاي بي موقع مي‌رود و بدون او برمي‌گردد. بعد مي‌ترسد، بعد مي‌ترسد، بعد مي‌ترسد، از اين عقربه مي‌ترسد، و انگشت‌هاش روي پوست او مي‌ميرد.
من كه حرفي ندارم. پاييز پاييز است و آبان بي موقع‌ترين زمان براي مهاجرت فنچ‌هاي كوچك و پير. من كه حرفي ندارم،‌ اما بوي گودي گلوي او،‌ روي دست‌هاي من مي‌نشيند و من مثل هميشه روي نيمكتي كه هيچ علامتي ندارد، جا مي‌مانم.

قصه‌ هم قصه‌هاي قديم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

همان يك بالش را داشتيم. شب كه مي‌شد، من و جيرجيرك،‌ هر كجاي دنيا كه بوديم خود امان را مي‌رسانديم به آن بالش كوچك و كنار هم دراز مي‌كشيديم. همين‌طور كه كنار هم دراز كشيده بوديم، جيرجيرك شروع مي‌كرد آواز مي‌خواند، آواز كولياني را كه آن‌روز ديده بود. آن‌قدر مي‌خواند تا من خواب‌ام مي‌برد و او تا صبح تماشام مي‌كرد.  

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آغوش‌ات اندك جايي براي زيستن
اندك جايي براي مردن

ياد به فراموشي داده‌ام، به گربه‌هايي كه چمن‌ها را بو مي‌كنند و دنبال تكه زميني مي‌گردند كه پيش‌تر هم ريده باشند توي‌اش. روي پوست او، رد دندان‌‌ مي‌ماند. روي پوست من اما، فقط رد نگاه مي‌ماند و كبودي رابطه‌ كه به آب مي‌رود.
صدام مي‌كند. نزديك‌تر، ‌سر صحبت را باز مي‌كند با شماره تلفني كه مي‌خواهد كف دست‌ام بنويسد و دارد حرف مي‌زند كه هاجر مي‌رسد و سوار مي‌شوم و او شماره را مي‌جود.

خانه خراب مي‌شود. نيمكت، طرح ارتباط من است و تو سال‌ها پيش، همان نيمكت.

ساري گلين آمان
ساري گلين آمان
ساري گلين...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ما را رها كنيد در اين رنج بي حساب...

بر ملا شده‌ام. لب‌هاي تو مال من، لب‌هاي من مال او، لب‌هاي او مال ديگري. به حساب تكرار از تسلسل. در تمدد اعصاب، به جاي تهوع از واژه‌ي مشابه استفراغ، مي‌كنيم تا اين پروازهاي شبانه. خوش خرامان مي‌روي، اي جان جان، بي من مرو، مي‌خواند. دست‌اش را كه توي دست‌ام مي‌گيرم، گرم مي‌شود،‌ شوم. و بعد مي‌لرزم به نوبت بلوغ دوباره. دست‌اش را مي‌كشد، دست‌ام روي دست‌اش كشيده مي‌شود، دست‌ام از دست‌اش مي‌افتد، دست‌ام از دست‌اش درد مي‌كند. دست به دست مي‌كنم اين دست را به دستي كه دست دست مي‌شمارد دست‌ام را كه خسته مي‌شود. و چروك مي‌شود و بعد من ياد عكس دست‌ام مي‌افتم كه شايد هنوز مانده باشد با پنج انگشت و يك قلب آن گوشه. حالا پناهنده شده‌ام به سر برگ مانده‌يي از شب كه پاي تلفن هي هي صدات مي‌كنم؛ نيستي. خواب‌ات را ديده‌ام، كرده‌ام، رفته‌ام، نشسته‌ام. به تعبير آقايان دارد تمام مي‌شود. چند روز... فقط يك دست مانده، انگشت به سبابه. من از اين جاده‌يي كه از من مي‌گذرد، مي‌گذرم: خلاف. دل دل مي‌كنم كه بكنم،‌ جاده سوراخ مي‌شود. شهر پياده رو ندارد و خيال مي‌كنم تو در خيال من اي و من انگار دوست ات... فرق باز می‌کنم. 

پ.ن: از خواب که می‌آيد، دست که می‌کنم توی موهاش...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ميرا به آماده كردن من براي مرگ ادامه مي‌دهد و من به او اعتماد دارم.


ميرا- كريستوفر فرانك

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

عاشق اگر نيستيد، بهانه را آرام تر...

پاييز است. كاري به كار اولين برف سال ندارم؛ اگر ببارد. كاري به كار داوودي‌هاي زرد و سفيد هم ندارم، به گنجشك‌هاي بي حوصله‌ي مهر؛ اين همه پرنده‌‌ي ديگر... زمان در فاصله زياد مي‌شود، در اين جاده‌هايي كه هميشه چيزي كم دارند و راه به راه ِ اين همه مسافر پير درازتر مي‌شوند. عصر كه مي‌شود، توي پياده‌روهاي هميشه‌‌ي شهر قدم مي‌زنيم، چيزي مثل پسر ـ بازي ِ نيم ساعت مانده به اذان. با يك نخ سيگار افطار مي‌كنيم و همان‌طور كه بچه گربه را مي‌چلانيم، من تلفني حرف مي‌زنم و او سرد اش است... از توي جيب كناري‌اش يك عالمه از اين گردنبندها و النگوهاي كولي در مي‌آورد و به سر و گردن و دست و پاي من آويزان مي‌كند و من هم‌چنان تلفني حرف مي‌زنم و مي‌خندم به اين همه رنگ. مي‌گويد با اين گردن‌بندها من را فريب خواهد داد و من فكر مي‌كنم عجب آدم علافي بايد باشد كه آب در هاون مي‌كوبد و تاس مي‌ريزد كه جفت جفت شش از دست‌اش در برود. مهم نيست. دارد طرح نمايش‌نامه‌اش را براي‌ام تعريف مي‌كند و من دارم تلفني حرف مي‌زنم و آخر اش هم نمي‌فهمم چه مي‌گويد. گاهي هم چيزي مثل چخوف مي‌شنوم. دل‌ام تنگ‌تر مي‌شود و باز سكوت مي‌كنم، حتا مي‌خندم، باور مي‌كني؟ مي‌خندم. ماندن هميشه يك صيغه دارد؛ من. اين خيلي خنده‌دار نيست. رمضان هم عالمي دارد، شب‌هاش خلوت‌اند و آدم‌ها آن‌قدر خوب مي‌شوند كه انگار كسي ياد فاحشه‌هاي بي‌كار كنار خيابان نمي‌افتد و ما بي ترس اين پليس‌ها كه چپ و راست توي خيابان مي‌لولند، براي خود امان مي‌چرخيم. حتا وسط آن خيابان عريض قهقهه زديم و نمرديم. راستي! رفتيم توي آن كوچه‌هاي بي نهايت. آن‌ها كه آن‌ روزها مي‌رفتيم و زير پنجره‌هاي نيمه‌باز اش تو لب‌هام را مي بوسيدي و من دست مي‌كردم توي موهات. همان‌ها كه توي‌اشان گم مي‌شديم و شب كه مي‌شد راه را با بوي لبوي سر چهار راه پيدا مي‌كرديم. آن كوچه كه آخر اش شيشه‌هاي رنگي داشت و... گفته بودم اولين بوسه هميشه جاي عجيبي اتفاق مي‌افتد. اين را هم گفته بودم كه تكرار شدني‌ها تكرار مي‌شوند. بماند كه اين اسدالله ميرزا هنوز زير گوش من آيه‌ي سانفرانسيسكو  مي‌خواند و من تلفني حرف مي‌زنم. هنوز مهم نيست. داغ‌ام. خنك‌تر كه بشوم، معناي اين شعر نيمه كاره را خواهم فهميد: از اين كه در آن جنگل دور، مرا به چيدن تمشك دعوت كرده‌ايد، تشكر مي‌كنم...

پ.ن: شهری که کلاغ نداشته باشد به هيچ دردی نمی‌خورد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

مي‌ترسم.
حرفي نيست.
نمي‌نويسم.

سهراب هميشه می‌گفت: گاه زخمی که به پا داشته‌ام، زير و بم‌های زمين را به من آموخته است...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

sitting naked by the phone

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

صداي تن من مي‌آيد،
صداي تن ِ بي حوصله‌ي من.
به سيم نگاه مي‌كنم،
و مي‌شمارم...
هي! تو كجايي نازي؟
همان روز بود انگار،
چشم‌هات را هم بستي.
روي پنجه‌ي پام ايستادم.
در باد رفتي،
چيزي حدود چند روز پيش تر.
حالا تا بهار كه بيايي،
دست دست مي‌شمارم و
دل دل مي‌سپارم به كي كه كجاست.
تو رفته‌اي،
و من
انگار منتظر ات هستم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

معشوقه‌ها شايسته‌ي هر نوع حقارتي هستند.

صد سال تنهايي- ماركز
 

همه‌ي تكرار شدني‌ها تكرار مي‌شوند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پاييز هميشه همين‌قدر ناگهان مي‌رسد، درست آن‌ وقت كه انتظار نداري، آن وقت كه هنوز طعم آخرين روز تابستان را مي‌چشي. چشم كه به هم مي‌زني،‌ سرد است و زرد است و تاريك. خم مي‌شوي زير اين همه بار و مي‌روي مثل آن شب او زير ميز پنهان مي‌شوي و مي‌لرزي. شب مي‌شود و تو  هنوز مي‌لرزي. ترس دارد: مي‌ترسي. سكوت ات درازتر مي ‌شود. آرزو مي‌كني كه كاش همان آخرين روز خوب زمان تمام مي‌شد و به پاييز نمي‌رسيد،. تقصير خود ات بود. از همان مهر بي پنجره كه عاشق شدي،‌ كه توي آن زير زمين نيمه تاريك عاشق شدي، بايد مي‌دانستي كه از پاييز تا بهار كلي راه است و تو جز زير ميز جاي ديگري براي گريه‌هاي نيمه شب ات نداري. نمي‌داند. هيچ كس نمي‌داند و اين فنج كوچك پير، بي‌تاب تر از قبل بال مي‌زند و پرهاش يكي يكي مي‌ريزند. آن طرف هميشه صدايي مي‌ميرد و اين سو، نگاه مي‌كني به جمله‌هاي نگفته كه كتاب كتاب د- ر- د مي‌شوند. حرفي نيست. نازنين! چه زود دير شود، چه هرگز دير نشود، بالاخره در زندگي زخم‌هايي هست، كه تعفن سال‌ها بي‌خبري را يدك مي‌كشند. گفته بودم تمام نمي‌شوند. دير يا زود بغض اين روزها را به كلافه‌‌گي همه‌ي نداشته‌هاي تاريخي‌ام اضافه مي‌كنم. بعد از اين همه سال، يك چيز را خوب ياد گرفته‌ام: وقتي كسي صداي‌اش را مي‌دزدد، بايد مرد. من در سكوت‌هام بزرگ شده‌ام، در سكوت‌هايي كه زبان‌اشان را اضطراب قصه‌هاي ناتمام و خاطره‌هاي يتيم بسته است. نوشته بودم كه مي‌ترسم. هذيان‌هام از تب نيست. سكوت‌ام چرك كرده و پاييز هميشه زود مي‌رسد؛ زود و بي موقع. كاش زودتر مرده بودم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پاي من در لب - تشنه‌گي،
يا لب ِ تشنه‌گي.
دل،
پيش تو
بود،
است.
شماره به انگشت‌هام مي‌زنم.
- يك دست -
هميشه يك دست
                       براي من،
يك دست براي تو.
اين بار،
گل‌ات روي ميز جا ماند.
د
ر
د
نمي‌كنم.
روي گرد و غبار صندلي
جاي تو
من مي‌مانم.
نشان به نشان همان يك دست،
ده
به انگشت
مي‌شمارم،
يك...

كلاغ پاييز،
نشاني‌: آخرين روز تابستان
عشق ِ نود و نه.
عينك به دست مي‌نشينم، نازنين.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

رفته رفته لب‌هاي‌ام شروع به لرزيدن كرد، صورت‌ام حالت آزرده‌گي و خشم به خود گرفت و از ترس و شگفتي و خشم بناي نعره زدن گذاشتم.
از آن پس به اين حالت خو گرفته‌ام و به جاي نعره زدن كتاب مي‌نويسم.


ميعاد در سپيده دم- رومن گاري

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

مي‌دانم كه حال شما خوب است. حال ما هم مثل هميشه با چند بيت از حافظ تعريفي ندارد كه بگويم، احتمالن بداني كه نيست. اين همه كتاب. آن‌وقت... راستي آيدين ياد ات هست چند روز پيش چه گفتم؟ گفتم آن كتاب را ندارم هنوز... نگفتم؟ خوب‌ترين اين است كه هميشه كسي هست كه به فكر كتاب‌هاي نخوانده و تمبرهاي نفرستاده‌ي من باشد. بعد مي‌گوييد چرا اين‌قدر كلاغ‌ها را دوست دارم، كه دارم. فكر اش را بكن، يك نفر پيدا شده كه لب به لب تب خال من مي‌دهد و تب نمي‌كند. از دور شبيه اين مرغ عشق‌هاي رسمن جوات، هي هي چرت و پرت مي‌گوييم و هي هي زير شر شر فواره‌هايي كه بي محل راه مي‌افتند سعي مي‌كنيم خون‌سردي خود امان را حفظ كنيم! ملال و اين حرف‌ها را كه كنار بگذاريم، اصل مطلب ربطي به مني كه راه به راه عاشق مي‌شوم ندارد، همين‌طور مي‌شود فرض كرد كه گه‌گاه ترافيك كوتاه مي‌شود و راننده‌ي تاكسي اصلن به اين فكر نمي‌كند كه اين دو نفر دارند زمان را روي آسفالت كش مي‌دهند و شب مي‌شود و همين جور الكي الكي نخود نخود... بعد هم كه خبري نيست كه نيست. مرد گنده هم خجالت نمي‌كشد سر صبح گير مي‌دهد كه خانوم جان! شما ام‌روز خيلي خوشگل شده‌ايد. حالا كاري ندارم كه دي‌شب چه خواب ديده بودم.
بگذريم. وقت تنگ است و من هم كه بي‌كار، نشسته‌ام همين‌طور براي خود ام مي‌نويسم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آلفردو! يه هو بزنه به سرت و نخواي بري حموم، كه چي؟ كه رد لب‌هاش از پوست‌ات پاك نشه...

Fuck!

 

 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :