البته كه شما درست مي‌گوييد ارباب...
من ناخن‌هاي‌ام را مي‌جوم، شما ورق مي‌زنيد. خم مي شوم. تا مي‌شوم. نمي‌شكنم. با بهانه‌اي به كبودي جاي انگشتان تو بر پوست گلوي‌ام، دوام مي‌آورم. مي‌داني دوام مي‌آورم و لب بر لب اين ميخ‌هاي ريز روي ميز دست مي‌كني توي چشم‌ام كه بيايد كه نمي‌آيد اشك. به زنانگي كه نمي‌دانستم. چيزهايي هست كه بين دندان گير مي‌كنند و زبان تا بچرخد و پيداشان كند، مي‌پوسند و بو مي‌دهند.
هي ارباب! همچنان كتاب نمي‌خوانم كه انگار فرقي داشته باشد؛ نه به جان شما. حق توليد مثل ندارم و نسل، به مرگ من تمام مي‌شود. اسفنديار من! آمدي؟ جان‌ام به قربان‌ات كه مرده بودم: فداي سر كسي كه سر نداشت ديگر. همه‌ي حرف همان اصفهان نيمه كاره‌ي چند شب پيش بود و بچه‌هاي سر راهي من كه نمي‌دانم سر كدام راه مانده‌اند و نرسيده خاك بر سر مرده‌اند زير اين همه مسجد بي كاشي. خسته می‌شدی هی هی. اجراي پنجم، پرده‌ي آخر: مرد مي‌خزد روي زميني كه زن ندارد. مرد مي‌خزد روي زميني كه سرد است. مرد مي‌خزد. زن، عاشق است. لام تا كام...  

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

تو ژكوند بودی
تو را بايد مي‌ربودند
تو را ربودند.

راه كه مي‌روي كوچه باريك‌تر مي‌شود، آدم‌ها دور مي‌شوند. تو مي‌ماني و نقش‌هايي كه هميشه مجبور بوده‌اي بازي كني. نقش‌هايي كه دوست‌اشان نداري و تنهاي‌ات مي‌كنند.

دخترك بزك مي‌كند. منتظر است. مي‌داني كه منتظر است. مي‌خندد. آن‌قدر زيباست كه جهان لحظه را تاب نمي‌آورد. و ساعت چهار بار نواخت. و مرد آمد و مرد خوب بود و دخترك را ربود. نگاه مي‌كني كه مي‌خندند. مي‌خندي.

برمي‌گردي توي كوچه. كوچه باريك است و راه هميشه همين است. نقش‌هات را دوباره روي كول‌ات مي‌گيري. مي‌روي و فكر مي‌كني به بوسه‌هاي دزدانه‌ي ام‌شب.

پيرمرد تمام روز گريه كرده بود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

شبان‌گاه چون گرد آتش نشينند، همه از من سخن مي‌گويند. از من سخن مي‌گويند؛ اما هيچ يك به من نمي‌انديشند.


//چنين گفت زرتشت

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

جبرييل كه مي‌آمد، مي‌گفت: بخوان...
تقصير خود ات بود گفتي بنويس. آي شب.. آي شب... آي.. كجايي نازنين!؟
دل‌ام را تنگ مي‌كنم براي‌ات‌... مي‌داني چه قدر كاغذ ِ پاره دارم؟ كاغذ‌هايي كه نوشتم و نخواندم... نديدم... نبودم.
اين حرف‌ها از آن حرف‌هاي قديمي هم قديمي‌تر اند. دوست ندارم ببرم ات توي كاغذهايي كه بي عينك نمي شود خواند اشان... خوب مي داني... مگر نه؟ مگر نه اين كه هستي كه باشي... كه بوده باشي... كه مانده باشي در.
به بودن مي‌رسم از ابتدا. من ِ دوباره كه غريبه نيست. مي‌دانستي. من هم مي‌دانستم. اصلن از همان اول قرار همين بود. بود؟ نه نبود. بگذريم. كه گذشته باشيم، باز.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

-     كجا مي‌روی
با اين كليد آغشته به خون؟
- مي‌روم آن كه را كه دوست مي‌دارم آزاد كنم
اگر هنوز فرصتي به جاي مانده باشد.
آن را كه به بند كشيده‌ام
از سر مهر ستمگرانه
در نهاني‌ترين هوس‌ام
در شنيع‌ترين شكنجه‌ام
در دروغ‌هاي آينده
در بلاهت پيمان‌ها
مي‌خواهم آزاد باشد
و حتا از ياد ام ببرد
و حتا برود
و حتا بازگردد و
ديگر بار دوست‌ام بدارد
يا ديگري را دوست بدارد
اگر ديگري را خوش داشت.
و اگر تنها بمانم و
او رفته،
با خود نگه خواهم داشت
هميشه
در گودي كف دستان‌ام
تا پايان عمر
لطف پستان‌هاي الگو گرفته از عشق‌اش را.

// ژاك پره‌ور


چيزی مثل يک پی نوشت بی هنگام: 

خوش به حال لك لكا كه عشق‌اشون قاف نداره 

كاش اسم من هم نازي بود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در زنده‌گی زخم‌هايی هست... که بين من و تو مشترک است.

تمام نمی‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

يه باجي بود، يه گربه داشت
گربه‌شُ خيلي دوست مي‌داشت
يه روز باجي يه گوشت خريد
گوشت ُ روي تاقچه گذاشت
گربه پريد گوشت َ رو خورد
باجي با عصاش گربه َ رو كشت
رو سنگ قبر اون نوشت:
«يه باجي بود، يه گربه داشت
گربه‌شُ خيلي دوست مي‌داشت
يه روز باجي يه گوشت خريد
گوشت ُ روي تاقچه گذاشت
گربه پريد گوشت َ رو خورد
باجي با عصاش گربه َ رو كشت
رو سنگ قبر اون نوشت:
يه باجي بود، يه گربه...»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

؛تو را به جای تمام زنانی که دوست نداشته‌ام دوست دارم.»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ما بر آن عشق که بوديم، بر آن ايم هنوز؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«اولين‌شان را به درختی بستند و آخرين‌شان طعمه‌ی موريانه‌ها شد.»

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من
ميخ کفش‌ام
از هر تراژدی گوته
دردناک‌تر است.

// ماياکوفسکی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :


 

روسپي كهنه كار شهر هم كه باشي
مي‌تواني پرنده ات را بگيري توي دست ات،
دست بگذاري روي قلب‌اش كه تند مي‌زند،
پيشاني‌اش را ببوسي،
و پرواز اش دهي.

روسپي كهنه‌كار شهر هم كه باشي،
پرنده‌ات پرواز مي‌كند،
يك دور بالاي سر ات مي‌چرخد
و بعد
مي‌رود.

كبوترها لانه‌هاشان را مي‌شناسند.
و كلاغ‌ها هميشه لانه‌ي تازه مي‌سازند.
فقط روسپي كهنه‌كار شهر دل‌تنگ پرنده‌هاش نمي‌شود.


پ.ن: حس غريبي دارد شريك شدن در طعم سيگارهايي كه لب‌هات را كشيده‌اند. چشم‌هام را مي‌بندم و سعي مي‌كنم بوسه‌هات را بشمارم... مي‌خوابي و من نيمه كاره مي‌مانم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :