خطاي تو اين است كه نمي‌خواهي بميري.

// يانيس ريتسوس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

نگاه کن!

داری فراموش می‌شوی.

می‌شود ترسید،

یک قدم عقب‌تر رفت

و گذاشت که دل‌تنگی کنار ات بلمد

- پیش تر همیشه همین بود.

حالا اما...

بگذریم.

دست من نیست،

داری فراموش می‌شوی.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هیچ چیز را به تو نخواهم گفت...
از زنانی که در سفرهای‌ام دیده ام...
زنانی که هنوز منتظر اند من روزی برگردم...
از زنانی که فراموش‌ام کرده‌اند و هنوز فراموش‌اشان نکرده‌ام...
از خنده‌ها و اشک‌هایی که ریخته‌ام...

هیچ چیز را به تو نخواهم گفت...
چون مطمئن ‌ام که تو همه چیز را می‌دانی و همه چیز را می‌بخشی.

 

/...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بچه جان آن ممه را لولو برد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بنزين. روغن. سيگار. داريوش. پروتل. سردرد. خاک. بهانه‌های بی‌هوده‌ی دل‌تنگی. سکوت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

چون مرا دل‌خسته‌گي از آرزوي روي توست

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

-     خجالت نمي‌كشي از اين كه با من نشستي اين‌جا؟
-     تو چي؟
-     تو مگه تو چه ايرادي داري؟
-     ايراد از اين بزرگ‌تر كه با 23 سال سن نون خور بابام ام؟ تو داري بابات رو هم نون مي‌دي.
-     بقيه مثل تو فكر نمي‌كنن.
-     خب نكنن... من هم مثل اونا فكر نمي‌كنم. اين به اون در!
(مي‌خنده)
 آخه اگه يكي تو رو با من ببينه... كلي فكراي باحال در مورد ات مي‌كنن.
-     من هم در مورد اونا فكراي با حال مي‌كنم. كي به كيه؟!
-     تحمل‌ات مي‌كنم چون دل ات نمي‌سوزه برام.
-     غلط كردي. خيلي هم دل ات بخواد. مي‌دونستي دارم در مورد ات مي‌نويسم؟
-     تو كه گفتي خبرنگار نيستي.
-     نه نيستم. اما مي‌نويسم. هر چي دل‌ام بخواد مي‌نويسم. اين روزها هم خوش دارم از تو بنويسم.
-     مثلن چي مي‌نويسي؟
-     اين كه فاحشه‌ي خوبي هستي، اما لز نيستي.
-     احمق! بس كن.
-     چيه مگه؟ برا تو چه فرقي مي‌كنه؟
-     .......  (از انعكاس فحش‌هاي بانو به شخص اين‌جانب معذور ام!)
-     ....... ( از انعكاس فحش‌هايي كه خود ام هم به اون بانو دادم معذور ام، ايضن!)
-     كم نمياري!
-     ديگه!!
-     تو كه اين‌قدر به من و كار ام علاقه داري چرا نمياي هم‌كار بشيم؟
-     نمي‌ترسي مشتري‌هات رو بگيرم ازت؟
-     نه بابا! خدا روزي مي‌رسونه!
(اي ول خدا!!)
-‌  راستش من نسبت به نر جماعت آلرژي دارم! چندش ام مي‌شه!!
-  آره جون عمه‌ات. حالا خوبه اين مدت شناختم‌ات.
(مي‌خندم)
-     حالا جدي... يه بار كه ضرر نداره... بيا يه روز با من بريم.
-     ممممممممممممم... بايد از شوهر ام اجازه بگيرم و از بابام و از داداش‌‌ام و دوست پسرهام و بقيه‌ي عوامل اجرايي كه بنده ناموس‌اشون محسوب مي‌شم!!
-     خاك توي سر ات... ابله
(اين ابله خيلي برام آشناست!!)
-     حالا چي داري مي‌نويسي؟
-     حرف‌هاي امروز رو. (نشون اش مي‌دم)
-     بنويس ناراضي نيستم از كار ام.
-     هر چند باهات موافق‌ام. اما خب. اين حرف‌ات بدآموزي داره. بيش‌تر كسايي كه كار تو رو دارن مثل تو فكر نمي‌كنن. بعضي‌هاشون ناراحت‌ان، ناراضي‌ان.
-     به جهنم كه بد آموزي داره. غلط كردن كه ناراضي‌ان. برن يه گه ديگه بخورن. كور كه نبودن. كر كه نبودن. مي‌خواستن (...)
-     حالا چرا عصباني مي‌شي. باشه مي‌نويسم.
-     راستي تو چرا آرايش نمي‌كني؟
-     من؟ انگيزه ندارم!!!!!!!!! تو چي؟
-     بد ام مياد از اين كه بي‌خودي خودام رو عروسك كنم. چيزي كه از من مي‌خوان خط چشم و سايه و رژ نيست. ظاهر و لباس پوشيدن‌ام به حد كافي نشون مي‌ده چي هستم. دوست ندارم خود ام رو برا كسي بزك كنم.
(مي‌خوام بهش بگم ديوونه با اين شعارها داري خودتو گول مي‌زني... فكر مي‌كنم: به درك!! بذار اون‌قدر چاخان كنه كه بميره!! به من چه!!!!!!!!)
-     اما تو كه گفتي از شغل‌ات ناراضي نيستي... اين اعتراض چيه ديگه؟
-     نمي‌دونم... اه... ول كن...

(بحث عوض مي‌شود. قدم مي‌زنيم. حرف مي‌زند. از فروغ مي‌گويد، از شاملو، از مصدق، از مولانا، از بزرگ علوي، از معلم فيزيك، از بيماري‌هايي كه من اسم‌اشان را تا به حال نشنيده بودم، از بچه‌اي كه سقط كرده، از دست‌پخت خوب‌اش، از اين‌كه خياطي هم بلد است، كه گاهي از همه چيز بد اش مي‌آيد، كه گاهي تصميم مي‌گيرد خود اش را بكشد اما جرات‌اش را ندارد... من فقط گوش مي‌كنم و همه‌ي آن سؤال‌ها و كنج‌كاوي‌هاي بچه‌گانه‌ را كه تصميم داشتم در مورد اشان ازش بپرسم فراموش مي‌كنم.)
خيلي وقت بود كسي تو اين پياده رو هم‌راه‌ام نبود... با خود ام فكر مي‌كنم چه كسي فاحشه نيست؟

-     جدی می‌خوای اينا رو به کسی نشون بدی؟
-     آره. ايرادی داره؟
-     نه. اما خيلي بي‌كاري جون خود ات!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ت به تکرار. ت به تسليم. ت به ته‌نشينی

صبح- انگار همه چيز می‌تواند يک دروغ بی سر و ته باشد. گله‌ای نيست، که نمی‌تواند باشد.

انگار نه انگار

ظهر- گرسنه‌ايم. به همين راحتی.
مي‌گويد: يك ماه ننويس.

عصر- سكوت مي‌كنم. يک چيز تو مايع‌های خفه شدن.
حالي نيست.
زمان يا ماضي بعيد است، يا مستقبل بعيد!

تمام- هنوز...
هر چيزی را می‌شود به راحتی عوض کرد. فقط بعد اش هيچ کدام از بعدی‌ها شبيه قبلی ها نخواهند شد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

موومان دوم،
درد
درد

قانون بازي تو همين درد ِ ناغافل است.
گاهي فقط مي‌شود دوست داشت، بيش‌تر نه.
سرد است. شب سرد است.

موومان دوم.
شتاب.
خواب‌هاي بي‌رحم
درد
درد

اشك‌هاي مرا مي‌بوسي.
نمي‌شنوم.
موومان دوم
درد
درد

دور- دور تر 
دل
تنگ نيست. نيست. نيست.
گشاد است، گشاد شده است. گشاد تر مي‌شود.
دل - تنگ نيست.
درد دارد.
درد دارد.
موومان دوم.

 

بعدالتحرير: ارزش آدم‌ها به حرف‌هايی نيست که برای نگفتن دارند. ارزش آدم‌ها به حرف‌هايی است که بی ترس به زبان می‌آورند. اصلن ارزش آدم‌ها هيچ ربطی به حرف‌های گفته و ناگفته‌اشان ندارد.

ورق‌ها را می‌چنيد روی ميز. باز ياد ام می‌دهد که چه کار بايد بکنم و بازی شروع می‌شود. وسط های بازی همه‌ی قانون‌ها را فراموش می‌کنم. من می‌مانم و آن چند ورقی که دست‌ام است. نمی‌دانم بايد چه کار بکنم. هيچ‌کس باور نمی‌کند که هيچ کدام از قانون‌ها را به ياد ندارم. می‌خندند و بازی نيمه کاره رها می‌شود.

پيک اول، کسی چيزی نمی‌گويد. پيک دوم يک نفر خوش‌حال است. پيک سوم يک نفر گريه می‌کند. 
ورق‌ها را می‌چيند روی ميز و فال می‌گيرد. می‌گويد: تا مست نباشی فال‌ات جواب نمی‌دهد... می‌خندم و ليوان را روی سر اش خالی می‌کنم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

تن‌ در ها
ها در ها
تن در تن
تن رها در ها
ت مثل تن
ه مثل ها
مثل تن-ها
ها در تن
تن هاي های
تن‌-ها
تنها

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

چشم، چشم – دو ابرو...

صبح- انگار عادت همه‌ي برادرهاي دنياست كه بي مقدمه عينك‌ات را بردارند و زل بزنند توي چشم‌هات.
انگار عادت همه‌ي برادرهاي دنياست كه تمام ِ آن جاده‌ را پا به پاي‌ات گز كنند.
انگار عادت همه‌ي برادرهاي دنياست كه زود عاشق‌ شوند.
انگار...

ظهر- همه‌ي گنجشك‌هاي زمين مال ِ من هستند، همه‌شان. اما من كلاغ‌هاي رام نشدني را دوست‌تر دارم.

مي‌گويد: يك ماه ننويس.

عصر- سكوت مي‌كنم.

حالي نيست.
زمان يا در ماضي بعيد است، يا مستقبل بعيد!

تمام- هنوز...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

مشق كه مي‌نوشتم‌‌‌‌، مداد ام گم مي‌شد. خانوم معلم از پنجره حياط را تماشا مي‌كرد و درخت انار آن گوشه را. برمي‌گشتم تا مداد ام را پيدا كنم. تو سر ات را بلند مي‌كردي و چشمك مي‌زدي؛ من پقي مي‌خنديدم. خانوم معلم برمي‌گشت و ما نمي‌فهميديم كه گريه مي‌كرد.
من مشق مي‌نوشتم و تو مي‌گفتي خانوم معلم عاشغ شده. من مي‌خواستم بنويسم عشغ؛ مي‌نوشتم عشغ. تو مي‌خنديدي. مي‌گفتي ناراحت نباش، اين غلط ها به خاطر اين است كه تو چپ دست هستي. سيب را نصف مي‌كردي و مي‌خورديم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اين فاحشه‌ای که تازه‌گی‌ها باهاش دوست شدم خيلی موجود جالبيه. فقط حيف که لز نيست. کاش پسر بودم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هر يک از ما کمی اسب ايم.

ماياکوفسکی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

F'inita la comedia!

زمان كه مي‌گذرد،‌ نشانه‌ها معناي خود اشان را از دست مي‌دهند. علامت‌ها ناگهان بي‌هوده مي‌شوند.

باران ام‌روز... تخت ِ خالي ِ گوشه‌ي حياط... تلفني كه دور بود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

به ساعت ِ من- تعبير

عقربه زخم مي‌زند.
به شماره‌ي نفس‌هاي من، رگ به تورم است.
رو به شريان‌هاي بي‌حرفي،
بي‌حرفي كه به يك سكوت ِ سفيد روي سيم‌هاي ساز مي‌نشيند.
برگشته بود.
به صدا.
نگاه كرد – مرد.
پرده به ساز نمي‌خورد.

به نيت ِ يك سالي كه گذشت – بي تصوير، بي اشك – از تو.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

Mea Culpa

- ... من برادر ِ آن سگي هستم كه در كوچه ميان ِ زباله‌ها مي‌كاود. ولي ميان من و او چه چيز مشترك است؟

- زنده‌گي.


جان شيفته- رولان

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :