امكان زيستن را در همان حالي كه به كجا خيره مي‌شوي از من سلب مي‌كني. اين زيستن را مي‌گيري، آن يكي را پس نمي‌دهي. من از چيزي گرفته نشده‌ام. چيزهايي را به من پس داده‌اند كه هرگز از آن ِ كسي نبوده است. چيزهايي از من حذف مي‌شود و حذف‌اشان را نگاه مي‌كنم و مي‌مانم كه چه‌طور مي‌شود خط را درست كجايي كشيد كه چيزها تو باشند و تو هم تو باشي و من بيرون ِ آن نمانم. نگاه مي‌كني يعني ديده‌اي. مي‌داني و نمانده‌اي معطل ِ تو يا بيروني كه من هنوز گرد ِ محيط اش زيست مي‌كنم. همه چيز خوب با هم جور مي‌آيد. من اين‌جور جور شدن را مي‌پذيرم و خود ام تكه تكه‌هاي اضافي را مي‌برم و دست‌هاي‌ام از مچ به بعد بيرون‌ اند. من به زيستن اهميت زيادي نمي‌دهم. اين را خود ات خوب توي چشم‌ها‌ي‌ام نوشته‌اي. زيستن هم هميشه يكي نيست. براي همين به چند زبان ِ مختلف ِ ممكن نوشته‌اي. خب، گرفتن مهم‌تر از دادن نيست؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

زنده‌گي نه ايده‌آل مي‌گذرد، نه منطقي. همه چيز به شكل عذاب آوري سورئال است و من اسهال گرفته‌ام.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پياده روها گرم اند. خيلي گرم. آن‌قدر كه مي‌شود ول‌گردي را فراموش كرد و آمد بست نشست گوشه‌ي اتاق.
به ديوار بالاي تخت، يك طرح چسبانده ‌ام،‌ نقاشي. قفسه‌ي كتاب‌ها آن‌طرف‌تر است و ميز و نقشه‌ها و عكس‌ها. روي ميز پر از كتاب‌هاي موازي نيمه خوانده است و يك عالمه فيلم ِ به درد نخور و فرفره‌هاي رنگي.
بي‌تنش‌تر از آن ام كه نوشته‌هاي‌ام بتوانند چيزي از من را منعكس كنند. شهوت‌ام از صداي خواب‌آلود هفت صبح تبديل شده‌ است به نگراني‌هاي جنس دومي ِ زني كه مي‌ترسد. سرنوشت‌ در من بيدار مي‌شود. تجربه‌هاي بي‌دليل ِ تن را به استمناي فكرهاي سمج ِ تلخ دور مي‌ريزم. جايي درون سينه‌ام كرمي مي‌خلد و تشنه‌ام مي‌كند. سر دردهام از گوشه چپ شروع مي‌شوند. صداهاي آشنا را نمي‌شناسم.
دل‌ام مي‌خواهد كسي باشد براي‌اش گريه كنم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من صلح‌جوترين فرد ام. آرزوهاي من از اين قرار اند: يك كلبه‌ي محقر، يك سقف كاه‌گلي، يك تخت‌خواب خوب، غذاي خوش‌مزه، شير و كره‌ي بسيار تازه،‌ كنار ِ پنجره‌ي گل، چند درخت زيبا در مقابل خانه و اگر خداوند عزيز بخواهد مرا كاملن سعادت‌مند كند،‌ مرا اين‌طور شاد مي‌كند كه شش هفت نفر از دشمنان‌ام را به اين درختان حلق آويز كند. پيش از مرگ‌اشان همه‌ي ستم‌هايي را كه در زنده‌گي به من روا داشته‌اند با رقت قلب خواهم بخشيد؛ آري، آدمي بايد بر دشمنان‌اش ببخشايد،‌ اما نه پيش از آن‌كه به دار آويخته شوند.

افكار و ايده‌ها- هاينه

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

كر
لال
كور

يا در اين شهر خبري نيست، يا من نيستم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

راستي فكر نمي‌كنيد خوابيدن با زني كه يك كارد تبرك شده زير بالش‌اش قايم كرده هيجان انگيز باشد؟


پوست انداختن- فوئنتس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

سر انگشتان يخ کرده، تابستان داغ

پ.ن: جور بی‌خودی دارد تکرار می‌شود. و جور بی‌خودتری هيچ نمی‌گويم و تماشا می‌کنم. می‌خواهم زودتر تمام شود. همين.

پ.پ.ن: تازه‌تر ‌آن‌که همه چيز دارد به شکل غريبی پنهان می‌شود. من هم دارم پنهان می‌کنم، خود ام را، فکرهای ام را، و لحظه‌های‌ام را. سانسور را دوست ندارم. اما وقتی پای انگشت‌های يخ کرده‌ی او در ميان باشد، ترجيح می‌دهم سکوت کنم.
حال من خوب است. هوا گرم است و انشای نيمه کاره‌ی من هم‌چنان به دنبال حادثه‌ای‌ست که تابستان داغ را از سر گذرانده باشد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من از آن‌ كس كه دو انگشت بر او باشد، انگشت برمي‌دارم.

آن روزها از اين حرف‌ها زياد مي‌زديم. آن روزها دور آن ميز دايره مي‌نشستيم- توي آن كافه كه جلوي در اش يك درخت گيلاس بزرگ بود- و از اين حرف‌ها زياد مي‌زديم. بساط قهوه و سيگار و قليان و فال حافظ و مرغ عشق‌هاي گرسنه هم به راه بود. همهمه بود و من و بودم و همه و همهمه. هميشه هم آخر بحث من بودم كه كم مي‌آوردم؛ او مي‌گفت: كلاغ... پر... گنجشك... پر... شتر... پر... و انگشت من بلند نمي‌شد و مي‌ماند و مي‌سوخت.

اين روزها، آن‌قدر از آن روزها دور است كه گاهي فكر مي‌كنم شايد آن كافه با آن همه ميز و نيمكت شكسته‌ي يك‌وري اصلن وجود نداشت. عصر مي‌روم تا ته خيابان؛ نه! هنوز همه چيز سر جاي خود اش است. مي‌نشينم پشت همان ميز يك‌وري و سعي مي‌كنم بقيه‌ي عصر را ادامه دهم: من نمانده‌ام. او نمانده است. ما نمانده‌ايم... جاي انگشت‌ام روي ميز مانده... هنوز.

مي‌آيد و جاي هميشه‌گي‌اش مي‌نشيند. حافظ اش را باز مي‌كند و غزل يكي مانده به آخر را مي‌خواند. نگاه‌اش مي‌كنم كه انگار رد همه‌ي انگشت‌هاي زمين روي پيشاني‌اش مانده‌اند و رد انگشت من.
مي‌گويد:‌ كلاغ... گنجشك... شتر... انگشت‌ام را برنمي‌دارم. ‌
شب مي‌شود و ما هنوز از همان حرف‌هاي بي‌هوده‌ي كوچك خوب مي‌زنيم. انگشت من داغ مي‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

حادثه، عمود بر من
همه‌ي اين سال‌ها تكرار شده‌است
نام‌ها، نشاني‌ها
روزها، آدم‌ها
دور
دورتر
رو به جنوب
ديگر هيچ كس نمي‌ترسد.
از پله
مي‌رود.
كسي از من نپرسيد.

چهارده سال پيش، صبح اين جا بوديم. از حياط گذشتم. در اتاق رو باز كردم. سر اش رو فرو كرده بود توي بالش‌اش،‏ گريه مي‌كرد، نمي‌دونست قراره بياييم. صداش كردم. برگشت. با ديدن من گريه‌اش شديدتر شد. بغل‌ام كرد و من هم شروع كردم به گريه كردن. و بعد روزها و روزها و روزها گذشتند.

جوجه‌هاي نوشی رو ازش گرفتن. براي نوشي و براي بچه‌هاش كه الان منتظر بغل مامان‌اشون هستن، تنها سكوت آرزو مي‌كنم. سكوت و آينده. سكوت و فردا. سكوت و زنده‌گي.
حرفي نيست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اين‌جا همه چيز سفيد است. همين ديوار رو به رو را هم كه نگاه كني باز همه چيز سفيد است.
بغض مردانه‌اش را فرو مي‌دهد. ژست بي‌هوده‌ي اين موقع‌ها اذيت مي‌كند. دست مي‌گذارد روي زانوي‌اش، آن‌ور تر. نگاه كوچكي به پيشاني و بعد همين طور بي‌دليل مي‌خندد. مي‌شود دوست‌اش داشت. گره كراوات‌اش شل است. آرام مي‌نشيند و حرف نمي‌زند. چشم‌هاش جور خاصي سبز اند.  اين جا همه چيز سفيد است. ‌
من دارم فكر مي كنم حاضر ام همه آن راه را دوباره بيايم يا نه. به نظر مي‌رسد نمي‌صرفد. هيچ حسي نيست و چون هيچ حسي نيست منطقن نمي‌شود هيچ حسي را القا كرد. انتظار هم نمي‌رود كه هيچ حسي دريافت شود. ‌
در اين سفيدي بي‌هوده كه معلم نيست تا كي قرار است ادامه داشته باشد،‌ حوصله ام سر رفته.
سنگ‌ريزه‌ها از زير پاي اش در مي‌روند. كوه ناگهان ارتفاع مي‌گيرد. اين‌جا همه چيز سفيد است...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هي آلفردو! بزرگ‌‌ترين ضد حالي كه مي‌توني بخوري اينه كه وقتي داره لب‌هات رو مي‌بوسه، مجبور بشي چشماتو ببندي تا دماغ‌اش نره تو چشم‌ات!!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اِنّ الانسانَ لَفي خُسر

به نام خداي مشقت و تنگنا

 

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت خانم مهندس طهماسب‌پور

از اين‌که بدين طريق لاتأديبانه روي سخن با شما گشودم، بسيار معذورم و اميدوارم حقير را بخاطر اين جسارت، مورد عفو قرار دهيد، چرا که بسيار چشم بر در خيره ساختيم تا خدمت  رسيم و حرف دل به زبان بيان سازيم وليک به دليل حضور کيمياي عليا حضرت، چنين عنايتي نصيب ما نشد. بنده در ترم سابق درس طراحي مدار با شما داشته و متأسفانه به دلايل روحي نامساعد و هم‌چنين مشکلات عديده‌ای که از هر سو بر حقير محمول بوده، نتوانستم آن‌چنان که بايد و شايد در کلاس خدمت رسم و در نهايت نيز پاس زحمات شما را بجا آورم. بدين دليل نمره‌ي نهايي بنده از 6 ارتقا نيافت و مرا از حضور شما و درگاه خدا شرمنده ساخت. اکنون به عنوان يک برادر کوچک‌تر که کليد درب مشکلاتش را در دست شما مي‌بيند و بس، از شما خواستارم تا نمره‌ي قبولي در اين درس را عنايت فرماييد. چرا که اکنون بنده ترم آخري بوده و نهايتاً خواستار فراغت از تحصيل در شهريور ماه هستم، قصد ادامه تحصيل نداشته و چنان در اين چهار سال دانشگاه در عذاب و مضيقه بسر بردم که ديگر توان ماندن در اين محيط را هم ندارم و هر لحظه با اين تفکر سر بر بستر نهم که زمان فراغت کي فراخواهد رسيد. کنون با اين نتايج منوري که در انتهاي دوره بدست آمده، مجبور به تمديد زمان سکون به شش ماه ديگر خواهم بود که مطمئناً نتايج بسيار اسف‌باري در آينده اين خاکي خواهد گزارد. لذا از شما ملتمسانه خواهشمندم که بنده را مورد لطف خويش قرار داده و مجوز حضور بنده را در ترم نهم در اين غربت‌گاه پرمرارت امضا نفرماييد. چنين کرامتي مطمئناً در درگاه باري‌تعالي بي‌عدالتي محسوب نخواهد شد، چرا که در ميان دوستان کسي به چنين عقب‌افتادگي بنده راضي نبوده و مطمئناً هم نه تنها بر اين عمل خرده‌اي نخواهد بود، بلکه همواره به نکو ياد خواهند نمود.

 

با تشکر صميمانه از مساعدت شما

                                                                                                                                                      برادر حقيرتان

                                                                                                                                                       محمد حسن محمد باقرزاده

                                                                                                                                                     16/4/84

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در من دو زن است
يكي من، كه هيچ صبحی بيدار نيست
و يكي من که هر صبح يك بار عاشق می‌شود
در من دو زن است
يكي من، كه پيشينه‌ي زنان سرزمين اش را به دوش می‌كشد
و يكي من، كه ول‌گرد تمام خيابان‌هاي شهر است
در من دو زن است
حالا تو هر طور دوست داشتي بيا
فرقي نمي كند
يك مدت بعد
در من هيچ زني نخواهد بود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

و هاجر که از کوه تا کوه سراب بود و زمزم، آب زردی بر پاشنه‌ی کودکي. اين ح- ه ا را با اين آب تعميد داده‌اند.

//امير


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

کاری نمی‌توانید بکنید. بعضی بچه‌ها فقیر اند، چون پدر و مادری ندارند و بعضی دیگر فقیر اند، چون پدر و مادری دارند.

 

سرزمین گوجه‌های سبز- هرتا مولر

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

تقصیر هیچ کس نبود. می‌خواستی چه کار کنم؟ بوی تو را می داد. بوی آن سال‌ها. زمان می گذرد و سال ها سال بعد هنگامی که سرنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل جوخه اعدام ایستاد روزی را به یاد آورد که...

می دانی، سال‌ها سال بعد، در یاد من فقط بوی تو می‌ماند و صبح امروز و او که بوی تو را می‌داد. از من دل‌گیر نباش. نمی‌توانستم نبینم‌اش، نمی‌توانستم نبوسم‌اش، تو که می‌دانی، باید بدانی، نمی‌شد. حالا نشسته‌ام این‌جا. روی صندلی یادگاری‌هامان، دارم رد انگشتان‌اش را روی پوست‌ام حس می‌کنم. گرمای لب‌هاش را روی شانه‌های‌ام. تقصیر من نبود. باور کن بوی تو را می‌داد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

این ابتذال بی‌هوده...

این ابتذال بی‌هوده...
این ابتذال بی‌هوده...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

كوچه‌لره سو سپ مي‌شم...

پنج سال زنده‌گي، سه بوسه و يك بدرقه.
ياد ات هست آن شب كه از ترس ِ سرعت ٍ راننده، سفت بغل‌ام كردي؟
ياد ات هست همان شب من با مانتوي خيس و تو با پيژامه جلوي دانش‌گاه منتظر ِ محمد بوديم؟
ياد ات هست دوربين‌هامان را مي‌انداختيم روي دوش‌امان و توي راه‌رو مي‌چرخيديم تا لحظه‌ها را شكار كنيم؟
ياد ات هست يك و نيم ِ نيمه شب توي تاكسي نشستي تا اگر خانه راه‌ام ندادند با تو بروم خانه‌ي تو؟
ياد ات هست راه شيراز تا تهران را تا صبح آواز خوانديم؟
ياد ات هست فِلكه گازو... خواب‌گاه خواهران و آخر اش هم: تقصير دل ام نيست، نگاه‌ات زيباست... ؟

ياد ات هست؟

حالا برو... سفر به خير.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

نه! گريه نمي‌كنم،
مردن فقط به زمين نزديك‌تر شدن است

و به ياد بياور
هميشه براي هر اتفاق
چه قدر كوتاه ايم.

(گراناز موسوي)


او كه مي‌آمد، من نبودم. حالا كه مي رود باز نيستم. مي داني محمد! حكايت ِ من و تو و او و ديگري، حكايت ِ فال حافظ و مرغ عشق‌‌هاي گرسنه نيست، حكايت ِ تهمينه و سهراب و نوش‌دارو هم نيست، هر چه هست حكايت ِ شب بيداري‌هايي‌ست كه تلخ بر پيشاني‌ا‌مان ماندند؛ تو آن گوشه‌ي دور، من اين‌جا... چه فرقي مي‌كند... كاش بودي... كاش بودم... كاش بود... بوديم...

روي ديوار نوشته بود: انسان درد ِ بزرگي‌ست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

چشم كه به هم بزني، از زنده‌گي‌ چيزي نمي‌ماند جز تن ِ خيس ِ من و دست‌هاي ِ گرم ِ تو.


پ.ن: فراموشي كه دست ِ خود ِ آدم نيست، بخواهد مي‌آيد، نخواهد نمي‌آيد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

نه مرده ام و نه خواهم مرد.
زنده ام.
هنوز.
.
.
.
مُرد، دي روز.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هفت ساله بودم كه عاشق شدم. اسم يكي حامد بود، اسم آن يكي اردلان. هر دوشان را دوست داشتم؛ هيچ‌وقت نتوانستم يكي را به آن يكي ترجيح بدهم. هميشه فكر مي‌كردم اگر قرار باشد با يكي عروسي كنم، زن كدام‌اشان مي‌شوم؟ از بابام پرسيدم، گفت: اولن كه من تو رو شوهر نمي‌دم، بعدش هم، اگه يه روز خواستي عروسي كني با اوني عروسي كن كه به اندازه‌ي تو بيست گرفته باشه!! فرداي آن روز دفتر ديكته‌ي حامد و اردلان را گرفتم، بيست‌هاي هر دوشان كم‌تر از من بود... پوريا هم دفتر اش را آورد، بيست‌هاش از من بيش‌تر بود... به بابام كه گفتم، آن‌قدر خنديد كه من گريه كردم. گفت: خب چرا داري گريه مي‌كني؟ گفتم: حالا من چي كار كنم؟ گفت: حتمن بايد عروس ِ يكي از اينا بشي؟ گفتم: مگه آدم ديگه‌اي هم هست كه من دوست‌اش داشته باشم؟ گفت: دكتر كه شدي (نازي باباي ناكام ِ من) با يه مهندس عروسي كن!! گفتم: آخه من مهندس دوست ندارم!! گفت: چرا؟ گفتم: آخه مهندس كه بلد نيست كتاب بنويسه. گفت: مگه تو مي‌خواي كتاب بنويسي؟ گفتم: نه، اما مي‌خوام شوهر ام نويسنده باشه. بابام گفت: چي بنويسه؟ گفتم: هر چي. بابام گفت: عيب نداره، اگه تا موقعي كه خواستي عروس شي هيچ كدوم اينا اندازه‌ي تو بيست نگرفتن، يكي ديگه رو پيدا مي‌كنيم. گفتم: اين كه نمي‌شه، شايد من نخوام يكي ديگه رو دوست داشته باشم. گفت: به‌تر، به‌ هر حال من نمي‌ذاشتم تو عروس شي!!
سه سال بعد، حامد براي بدرقه آمد، اردلان پشت پنجره نشست و نگاه‌ كرد.

سال‌هاست راه‌ام به آن گوشه‌ي دنيا نيافتاده، اما هنوز هم چند تا چند تا عاشق مي‌شوم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

سگ‌ها موجوداتي هستند كه ناگاه سر و كله‌اشان پيدا مي‌شود و به ديگران حمله مي‌كنند. مهم‌ترين كاربرد سگ‌ها اين است كه مردم از ترس آن‌ها مانند گوسفند رفتار مي‌كنند،‌ از سر راه كنار مي‌روند و گوشه‌اي مي‌نشينند و كار خود را مي‌كنند تا عمري دراز داشته باشند.
.‌‌
.
.
گوسفندان نيز به همان ميزان در فاجعه نقش دارند. آنان نقش ِ خود را پذيرفته‌اند و حتا به گونه‌اي براي آن تقدس قايل اند. گوسفندان مي‌دانند كه قرباني مي‌شوند تا خورده شوند، آنان مي‌دانند كه تربيت مي‌شوند تا كشته بشوند.

ديوار- سيد ابراهيم نبوي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پيمان می‌گه: احمدی‌نژاد دوست‌ات دارم!!

آيلين می‌گه: پيمان! بی‌خود کردی!!

پزستو می‌گه: خود ات هر چی می‌خوای بنويسی، بنويس!!

من می‌گم: ای امان امان...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :