فصل ِ ول‌گردی در کوچه‌ی زن

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

همه ‌چيز تمام خواهد شد،
مثل ِ فصل شال‌گردن‌هاي سفيد
و ترديدهاي ِ خوب ِ‌ كودكی
همه ‌چيز تمام خواهد شد
و پسر كوچك هم‌سايه با دوچرخه‌ي من بزرگ خواهد شد
و مرد ِ آن روزها،
هم‌سر اش را با سكوتي غافل‌گير خواهد كرد
همه چيز تمام خواهد شد،
كتاب من
قصه‌هاي تو،
مشق‌های اسماعیل
سيب‌هاي نشسته،
گنجشك‌هاي بي‌جفت
و فاصله
همه ‌چيز تمام خواهد شد،
شايد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در زنده‌گی زخم‌هايی هست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

مي‌گه: با اين آهنگ بچه‌مون شبيه ِ شجريان مي‌شه!
مي‌گم: نمي‌خوام. ترجيح مي‌دم بچه‌مون تو سكوت درست بشه.
مي‌گه: مي‌خواي اندي بذاريم؟

از خنده روده بُر مي‌شم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

لج كرده‌ام كه دوست‌ات داشته باشم.
پس شبي كه قهر مي‌وزد،
پنجره‌ات را بگشا!
و خود ات را به خواب بزن!
مي‌خواهم فينچ كوچكي بشوم،
دكمه‌ات را تُك بزنم،
زير پيراهن‌ات كز كنم،
و بشنوم كه مي‌خندي.
لج كرده‌ام چنان دوست‌ات داشته باشم،
كه هرگز نخواهي بروم.

(خاطره حجازي)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

(27)

كوتاه:
آينه‌اي كه مي‌شود هر سال يك بار جلو اش بايستيم
و زمان را تكرار كنيم.
چه قدر خاطره‌هاي‌ام از تو كم است،
حتا حالا كه همه‌ از تو است تا من.
يك – جنون كه لحظه را تاب مي‌آورد.
دو – بهانه‌ كه تنهام مي‌كند.
(لب‌هات، به طعم ِ آن عاشقي ِ كهنه)
ام‌شب، دست‌ مي‌كنم توي موهات و با پنچ انگشت ِ باقي‌مانده سال سال مي‌شمارم.
سه – فاصله‌ كه تمام نمي‌شود.
...
پنج، مثل ِ پنج‌شنبه‌هاي اتفاقي
مثل ِ سكوت‌هاي سر به زير
مثل ِ كتاب‌هاي ِ بي‌جلد،
مثل ِ پنجره‌هاي رو به تعطيلي ِ خرداد
مثل ِ پنجه‌ي دل‌تنگي روي بغض‌، روي حافظه...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

از همين دي‌روز تمام ِ پياده‌روهاي يك طرفه‌ي شهر تمام شدند. حالا همه چيز دو طرفه است و مي‌شود هر كس براي خود اش راه برود، مي‌شود هر كس هر موقع كه خواست بپيچد، دست ِ ره‌گذر ِ خسته‌ي ناآشنا را بگيرد و بي‌هوده‌تر از پيش ادامه دهد... حالا ديگر هر كس هر كاري مي‌تواند بكند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

طبق آخرين اطلاعات به‌دست آمده، استاد پيرامون ريشه‌های انقلاب با صدور اعلاميه‌ای که بر يکی از بولتن‌های دانش‌کده نصب شده! اين‌جانب را از شرکت در امتحان پيرامون محروم فرموده‌اند. باشد که عبرتی گردد از برای نسل بشر...


پ.ن: به نظر می‌رسيد من ترم آخر بودم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در من به از تو
چند قدم انگار
يک صدا
که صدا می‌ماند
کشيده می‌شود
دراز
در اين
چند پاره از پيراهن
فرقی نمی‌کند
اين بود؟
که نمی‌دانم
جهت تا در من
کدام؟
پشت پنجره
از ارتفاع ترس
که نداشت
بلند
بلندتر
موی بلند
طره‌ی يار
می‌چرخد
دندان به التهاب
جويدن
پاشنه به زير پا
گذاشتن
در به از گذشتن
در
به ديوار
باز شدن
به تعريف
نکردن
سبز
باز به صدا
بلند
بلندتر
دايره
در مسير آب‌های فرود
بگو: باران
در نيامدن
باريدن
که نمی‌داند
يک وعده به نخوردن
شبيه
به تو
از نديدن
اين همه حرف اضافه
به نوشتن
باز
شبيه‌تر
معادله
به ترديد نداشتن
خلاصه به نخواندن
خسته
خسته
ابتلا
مبتلا
از اعلال
چرک کردن
به سياه
شدن
جنبيدن
به ثابت شدن
از روی
رفتن
من
که نيست
سُر خوردن
از ليز شدن
عمود بر حدس
مشکل از نداشتن.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اکثرهم لايعقلون

تو را عاشق شود پيدا، ولی مجنون نخواهد شد

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بايد که جمله جان شويم

به چشم خاهری البت، می‌دونيد که... خاهر من جنده‌ست...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هی آلفردو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

گريه: فراوان
گريه: فراوان
مي‌خواهم
نمي‌آيد


پ.ن: يك روز دوباره مي‌رويم تا آن زير زمين ِ خوب و من دوباره مي‌گويم: چشماتو ببند. و تو چشمان‌ات را مي‌بندي و من براي اولين بار مي‌بوسم‌ات.

پ.پ.ن: هر چه خودکار بيک هست برمی‌دارم، می‌گذارم آن طرف ِ اتاق. حالا به‌تر شد. می‌شود نشست و راحت حرف زد. كی برمی‌گردي؟
كاش من هم الان آن‌قدر مست بودم كه به جای زار زار عر زدن، می‌خوابيدم و خواب‌ات را می‌ديدم، دل‌تنگی بهانه‌‌ی خوبی‌ست برای پنهان كردن درهای بی دليل... كاش بودي...

تنهايي، هميشه اتفاق ِ بی‌هوده‌ای‌ است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هي آلفردو! دل‌ام برات تنگ شده. كجايي؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بايد عاشق شد و رفت
بادها در گذر اند

زماني هست كه نه كلمه، كه نگاه هم حرف نمي‌زند ديگر. زماني هست كه تنها كاري كه مي‌شود كرد اين است كه سر بر سينه‌ات گذاشت و سكوت كرد تا جهان بر مدار ِ هميشه‌گي ِ خود بچرخد.


پ.ن: اين روزها دوست دارم خود ام لوكوموتيو باشم و شوهر ام كشتي...

elle

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در آغوش‌ات كه مي‌گيرم، فاصله تمام مي‌شود
و عطر ات با تن ِ من مي‌آميزد.
در باران مي‌آيي،
با باد مي‌روي.
دوست دارم براي هميشه بماني؛
مي‌داني،
و نمي‌ماني،
و من دوست‌ات دارم‌هاي‌ات را، دوست دارم.

خوش‌بختي، ساعت ِ 9 صبح يك روز ِ خرداد، ناگهان، از قطار پياده مي‌شود و ساعت‌ها و ساعت‌ها ادامه پيدا مي‌كند. آن‌قدر خوب است كه تمام شدن‌ ِ‌ ناغافل‌اش دل‌تنگ‌ات نمي‌كند و خيال ِ ناب ِ عشق ِ دور ِ آن‌ روزها براي‌ات دوباره مي‌شود. آخ كه عشق‌هاي بي سامان و ساده‌ي كودكي هميشه پر از تكرارهاي ترد و بي نظير ِ‌ خوشي‌هاي بي‌دليل اند.


پ.ن: بچه‌تر كه بودم، دوست داشتم شوهر ام لوكوموتيوران باشد و خود ام ناخداي كشتي.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من و وارونه‌گی و عشق و هوس
تو و بی هم‌دمی و جور و قفس


پ.ن: جای همه خالی... خيلی خوبهههههههههههههههههههههههههههه

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

تمام پياده روهای وارونه‌ی شهر مال من و تو است. من و تو که درست پنج روز پيش از مرگ‌ات، در آن دويديم و تو شاد بودی که چادر ات خانه ی باد است.
تمام پياده روهای وارونه‌ی شهر مال من و تو است. مال من و تو که درست همين هزار سال پيش در آغوش هم می‌گذشتيم اشان.
تمام پياده روهای وارونه‌ی شهر مال من و تو هستند که راحت می شود توی اشان راه کج کرد و وانمود کرد که خيابان دو طرفه است...
بی خيال... ديگر مهم نيست پياده روها وارونه باشند يا نباشند... همين که من و تو وارونه ايم کافی ست...


پ.ن: هيچ کس ان‌قدرها بزرگ نيست که در خاطره‌ها جای‌اش نشود... ياد ات هست؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

تو كجايي؟ نازي!

عشق بي عاشق من!

سردمه

مثل يك قايق يخ كرده رو درياچه‌ي يخ، يخ كردم...


 

اگر همه‌ي آن حساب كتاب‌ها درست باشد، ام‌روز، دوباره مي‌شود رفت توي آن زيرزمين قهوه‌اي و باز نقاشي‌ها را تماشا كرد. بعد هم مي‌شود عاشق يكي از همان طرح‌هاي سياه شد و از اسماعيل قول گرفت كه اختتاميه‌ي نمايش‌گاه آن طرح را بدهد به تو.

 

اسماعيل باز هم مشق‌هاي‌اش را به ديوار زده.


 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

نشان به آن نشان كه دي‌شب خواب‌ام را ديدی
خواب ديدم، خواب‌ام را ديده‌ای
هي بگو كه دروغ نمي‌گويی
به فرض من هم باور كردم
خواب‌ها را چه كنيم؟
-    فراموش
كه نمي‌شود از من برويم تا آن سر و خيس برگرديم
اصلن مهم نيست
همين روزها جمع مي‌شویم و بعد دوباره جدا مي‌شويم
علاف‌تر از قبل، من شوهر مي‌كنم، تو زن مي‌گيری
و سعي مي‌كنيم ياد امان برود
آن يك بار هم، من خود ام را خواب زده بودم، تا خواب‌ام را تماشا كني.
با اين‌حال
سر دردهام بيش‌تر شده‌اند
از آن گوشه به اين گوشه

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

همه چی از ياد آدم می‌ره
مگه ياد اش که هميشه ياد اشه

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

توي كلاس تئاتر كه بوديم، يك تمرينی داشتيم كه من هيچوقت نتوانستم انجام‌اش دهم. بيچاره دكتر كوثر، مرا ببخش عزيز! هيچوقت نتوانستم. هی گفت: اكبر جان چشم‌هاتو ببند، اكبر! آخر نشد كه بشود. آخر اش نشد. تمرين به اين ساده‌گي بود. تمرين به اين مطمئنی بود. همه‌ی همكلاسي‌ها دورِ آدم حلقه مي‌زدند. به فاصلهی نيم متر يا كمي بيشتر. تو بايد چشم‌هات را مي‌بستي و خود ات را عين ِ يك تكه چوب ِ سيخ رها مي‌كردي به پشت يا جلو يا به سمت راست يا سمت چپ. اين حلقهی دانشجوهاي دور ات امكان نداشت بگذارند بيافتي. پس از 50 سانتي كه خم مي‌شدي دست‌هاشان تو را مي‌گرفت و مي‌داد به دست‌هاي آن بخش از حلقه كه رو به روي تو بود، يا سمت راست، يا چپ. امكان نداشت بيافتي. شكي نبود كه نمي‌افتي. افتادن كسي در اين ساخت نمي‌گنجيد. اما نشد. من هيچوقت نتوانستم چشم‌ام را ببندم و خود ام را به دست‌هايی كه دور ام حلقه بود بسپارم.

// مثلث

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

10000001(... 08)

تلفن‌هاي عمومي با آن شماره‌هاي بي‌ربط‌ اشان... آخ كه چه‌قدر دوست دارم راه بيافتم در خيابان‌هاي شهر و گوشي ِ تمام ِ تلفن‌هاي عمومي را بشكنم.

 

پ.ن: هيچ چيز عذاب آورتر از فقط ده دقيقه تأخير نيست.
انتظار براي يك شماره‌ي ناشناس، پير ام نكند، مي‌كشد!!

پ.پ.ن: آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من زني را مي‌شناسم كه عشق را نمي‌فهمد.

باور كن، اصلن نمي‌فهمد

و مي‌گويد تا به حال هيچ مردي را دوست نداشته.

و هيچ وقت براي جاي خالي كسي گريه نكرده

و هيچ وقت چتر اش را زير باران جا نگذاشته

- آه! من زني را مي‌شناسم كه تنهاي تنها،

با يك استكان چاي تازه مي‌نشيند

و شاه‌نامه مي‌خواند

و هول نمي‌شود اگر باد دامن اش را از روي پاي‌اش كنار بزند

من زني را مي‌شناسم كه عشق را نمي‌فهمد

و هر روز براي تمام گنجشك‌هاي بي‌جفت شهر دانه مي‌پاشد

و شب‌ها تمام ستاره‌ها را مي‌بوسد

و مي‌گويد: تا به حال هيچ مردي را دوست نداشته...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اين جانب در يک حرکت تحريک آميز در آستانه‌ی انتخابات از کلاس پيرامون ريشه‌های انقلاب اسلامی اخراج گشتم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 



این شماره‌ها دیگر خیلی تکراری شده‌اند.

هر بار که تلفن زنگ می‌زند،

می‌دوم، بلکه آن شماره‌ی خیلی ناشناس سورپرایز ام کند!

بدون شرح:

اگر فقط یک بار دیگر می‌خواستی

عروس‌ات می‌شدم

- فقط اگر یک بار بیش‌تر می‌خواستی.

آن روزها خیال می‌کردم هر بار که می‌بوسم‌ات

هزار کلاغ ِ نابالغ با منقارهای بی‌شهوت به ما حسودی می‌کنند.

زبان کلاغ‌ها را یاد نگرفتم

و ندانستم قار قار ِ آخر برای من بود یا تو.

حالا، نشسته‌ام پای این تلفن ِ لعنتی،

همه‌ی شماره‌ها آشنا هستند.

- دو رقم ِ آحر را فراموش کرده‌ام.

 

و لعنت به من اگر تو آمده باشی و من سر ِ قول ام مانده باشم.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


 



با اولين فرفره مي‌رقص‌ ام.
برهنه در باد مي‌رقص‌ ام.
مي‌آيي،
در مي‌زني،
طعم دهان‌ات را روي لب‌هام جا مي‌گذاري،
مي‌روي.
هم‌چنان مي‌رقص‌ ام. 


پ.ن: دروغ چرا... خرداد که بيايد عاشق‌تر می‌شوم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :