خواب ديدم مرده‌ام و ديگر دوست‌ات ندارم. می‌دانی که مرده‌ها نمی‌توانند زنده‌ها را دوست داشته باشند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اين سگ ِ احمق هنوز نفهميده من استخوان ِ مانده دوست ندارم. هر روز صبح که مرا می‌بيند، استخواني را که الان يک ماه است می‌جود برمی‌دارد، می‌دود آن‌طرف‌تر می‌نشيند، چپ چپ نگاه‌ام می‌کند و باقي مانده‌ي استخوان را می‌ليسد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

واقعيت گاهی تلخ نيست. چيزی‌ست برای دانستن و گذشتن.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

شايد يك شب ِ ديگر بيايم و دروغ ِ دي‌روز را براي‌ات اعتراف كنم.

 

درد فقط اين نيست كه سكوت كني و گه‌گاه محض ِ خالي نبودن عريضه دروغي هم بگويي.

درد مي‌تواند اين باشد كه در شب ِ باراني‌ ِ آخرين اردي‌بهشت ِ سال ياد ات بيافتد كه فردا امتحان داري و مجبور شوي از كتاب ِ او درس بخواني. از كتابي كه هر جمله‌اش و هر صفحه‌اش ياد آور ِ تكه‌اي از آرزوهاي كودكي ِ دور ِ تو و او است. بخواني و تنهاتر شوي، بخواني و دل‌تنگ‌تر شوي... و ديگر نخواني.

يك كاروان شتر با بار اش در دل ‌هرزه‌گي‌هاي تو گم شده و تنها كاري كه مي‌تواني بكني اين است كه بي اعتراض به انگشت‌هاي او خيره شوي كه مي‌شمارند و التهاب ِ سقوطي ديگر را زنده مي‌كنند.

اين روزها نه غمي هست، نه شادي ِ بي‌دليلي. اين روزها من و تو در تشديد ِ فركانسي كه نوسان‌هاي پل را بي‌تاب‌تر مي‌كند، دست و پا مي‌زنيم و هيچ فكر نمي‌كنيم دوره‌ي امتحان ِ بي‌هوده‌ي اشيا به سر آمده. فكر نمي‌كنيم و شوخي مي‌كنيم با زخم‌هاي كهنه‌اي كه هر چند دير به دير، ولي تلخ، سر باز مي‌كنند و حاشيه‌ي گستاخ ِ فاصله‌‌ را دردناك‌تر مي‌كنند.

 

ارزش ِ اين قافله به زنگوله‌هاي‌اش نيست... هوس ِ سفر و عطر ِ دارچين را چه كنم؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

زن هم که باشی، بالاخره يک شب راه‌ات می‌افتد کنار بساط سيگار فروش. به‌تر است خيلی سخت نگيری. کم پيش می‌آيد آدم‌های دور آتش ياد اشان باشد سيگار تو را پيش از سيگار خود اشان روشن کنند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

موهام رو شرابي كردم، با هاي لايت ِ نارنجي...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آموزگار:
كدام دختر است
كه به باد شو مي‌كند؟

كودك:
دختر ِ همه‌ي هوس‌ها.

آموزگار:
باد، به‌اش
چشم روشني چه مي‌دهد؟

كودك:
دسته‌ي ورق‌هاي بازی
و گردباهاي طلايي را.

آموزگار:
دختر در عوض
به او چه مي‌دهد؟

كودك:
دلك ِ بي شيله پيله‌اش را.

آموزگار:
دخترك
اسم اش چيست؟

كودك:
اسم‌اش ديگر از اسرار است! 

]پنجره‌ي مدرسه،‌ پرده‌يي از ستاره‌ها دارد.[


//فدريكو لوركا

 

پ.ن: چه‌قدر طول مي‌كشد تا تمام‌اش كنيم؟ يا نه، تا كمي بگذرانيم‌اش از سر؟
شبيه شده‌ام. شبيه ِ من از ماه ِ تمام ِ شب‌هاي بي آواز. فكر اش را هم نكن كه ديگر خواب‌ نمي‌بينم. بالاخره يك روز پيش مي‌آمد؛ آمد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

يک- من که مانده‌ام
دو- س مثل دوست‌ات دارم، هنوز
سه- دری که باز می‌شود
چهار- دستی که انگشت ندارد
پنج- تو...
شش- رد می‌شويم از هم
هفت- هامون... دل... که دو حرف بود

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آه
من حرام شده‌ام!
با اين همه، اي قلب ِ در به در!
از ياد مبر
           كه ما
                   – من و تو –
عشق را رعايت كرده‌ايم.

از ياد مبر 
           كه ما
                  – من و تو –
انسان را رعايت كرديم،
خود اگر شاه‌كار ِ خدا بود يا نبود.

شاملو

 

پ.ن: بهانه‌اي براي تسكين ِ يك درد ِ موروثي...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

چشم‌ زخمي به سينه‌ي پيشاني نوشت ِ بي‌هوده‌ام مي آويزم،
كودكي‌ام را به دوش مي‌گيرم،
و مي‌گريزم
از اين همه گذشته‌ي بدون شرح،
از اين همه زمان‌هاي ناممكن.
در كاش‌هاي من كسي كم است،
كسي كه دوست‌اش دارم،
و آن‌قدر دور است كه از حوصله‌ي دل‌تنگي‌هاي‌ام سر مي‌رود
و دل ِ هرزه‌ام روي هر نگاه ِ منتظر دنبال‌اش مي‌گردد.
دريغا مرهم ِ اين فاصله‌هاي بي‌رحم.
آي گنجشك! آي گنجشك!
اردي‌بهشت ِ خوب هم رفت،
باز دير كردي.
و من هنوز درد مي‌كنم.


پ.ن: ای آقا... ما رو چه به اين حرفا!! از ما گذشت که گذشته باشه، هوس ِ چند روز زنده‌گی بيش‌تر يا کم‌تر نيست، هوس، هوس ِ يه سفر ِ طولانيه...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ديديد اين پسر بچه‌ها رو كه تو خيابون جيش‌اشون مي‌گيره؟
يواش در گوش مامان‌اشون يه چيزي مي‌گن...
اون‌وفت مامانه دست‌اشون رو مي‌گيره مي‌بره بغل جوب، يا چه مي‌دونم باغ‌چه، يا جدول پياده‌رو.
بعد مامانه دست به كار مي‌شه تا شلوار پسره رو در بياره.
تو اين حال قيافه‌ي پسره خيلي باحاله: هم‌چين خودشو مي‌گيره كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده. انگار با قيافهي حق به جانب‌اش مي‌خواد بگه: «‌چيه؟ چرا داريد نگاه مي‌كنيد؟ خب دارم مي‌شاشم ديگه»


پ.ن: باربا-الی عوض می‌شه...

حوصله کن
کمی بيش‌تر
اين‌جا که بمانی همين چند روز بعد شايد يک روز ديگر هم بگذرد و به هيچ کجای ديگر هم نرسی باز
به کسی چه
اين همه باز و اما و اگر و چرا و چه‌گونه
آن‌طرف‌تر صدايی می‌آيد که قبلن هم شنيده بودم اما چه فرقی می‌کند الان ديگر؟
نمی‌دانم شايد
چرا؟
بگذريم
خيلی خودمانی شد انگار... نه؟
به درک، اين هم.
هر کس اگر نفهميد، خب نفهميده است، قرار نيست من اين‌جا هر چه می‌نويسم فهميدنی باشد که، قرار است؟
خود ام تکذيب می‌کنم و بقيه‌اش هم حواله به...
تقصير دل‌ام نيست، نگاه ات زيباست
جريانی هم در کار نيست.

اين‌که بعضی چيزا برا آدم عادی می‌شن اصلن خوب نيست... اما ترک عادت می‌گن موجب مرض است... است؟
اومدن و نموندن و رفتن يکی از مفرح‌ترين عادات انسانی بوده، هست و خواهد بود... به همين راحتی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ما؟
دور ایم
هم‌ديگه رو دوست داريم
به هم دروغ می‌گيم
شبيه هم‌ ايم
هم‌ديگه رو دوست داريم
زنده‌گی خود امونو می‌کنيم
باز ام هم‌ديگه رو دوست داريم
هيچ‌وقتم به هم نمی‌رسيم
ولی هميشه هم‌ديگه رو دوست داريم
درست مثل يه چيزی که تو يه سفر دور گم می‌کنی و می‌دونی ديگه هيچ‌وقت پيداش نمی‌کنی ولی خيلی دوسش داری.
ما؟
دور ايم
دور شديم
حتا اگه يه روز با هم بريم پاريس
بازم دور ايم
پاريسم خيلی گنده‌ست می‌دونی؟ توش چيزی رو که گم کردی پيدا نمی‌کنی
هر چند
هنوز هم‌ديگه رو دوست داريم.
ميگما ...
بريم به جهنم چطوره؟


//ديوونه

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ماهي فروش ميگفت
ماهي به نرخ دريا
ماهي ببر كه تازه است
سيصد تومن
، سه ماهی
زن گفت: پنج ماهي.
ماهي فروش خنديد:
«آتش زدم به مال‌ام
                     ماهي حراج!
                                    ماهي
،
                                     قيمت خدا پسند است
ماهي به روي ماسه
بي
تاب غلت ميخورد
در چشم‌هاي گِرد اش
غوغاي ساكتي بود
با التماس مي
گفت:
يك قطره آب چند است؟
موجي در آن كرانه
سر را به سنگ مي
كوفت .

//(؟)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اردي‌بهشت فصل ِ گنجشك‌هاي كوچكي‌ست كه همين دي‌روز جفت ِ خود را پيدا كرده‌اند. من گنجشك نيستم؛ مي‌دانستي؟

همه‌ي تابلوها آبي اند با زمينه‌ي بنفش ِ بي‌ربط. نقاش مي‌خندد. بين ِ آن‌ همه تابلوي آبي نمي‌توانم تشخيص بدهم كدام را دوست‌تر داشتي. ديوارها را مي‌گردم و همهمه‌ي تمام ِ بعد از ظهرهاي دور ِ آن سال را به ياد مي‌آورم؛ روزهاي بي تشبيه ِ هوس‌هاي خوب، راه‌روهاي خالي، پيشاني ِ من، لب‌هاي تو. دير كرده‌ام. از پله‌ها سرازير مي‌شوم و روبه‌روي در ِ قهوه‌اي مي‌ايستم، همان كه تو را در من حبس كرد: حافظه‌اي غم‌انگيز تكراري. گنجشك ِ تنهاي من كه حالا ديگر بي جفت نيست، شب‌ها پشت پنجره كز مي‌كند و من خيال مي‌كنم؛ فقط خيال مي‌كنم كه هنوز مي‌شود دوست‌اش داشت. بهانه‌هاي كوچك خوش‌بختي، آرام آرام تبديل مي‌شوند به بهانه‌هاي بزرگي براي دل‌تنگي، براي خط زدن همه‌ي آن چيزهايي كه زماني مي‌شد دوست اشان داشت.
رنگ‌هاي بي‌هوده‌اي كه بي‌هدف روي اين بوم‌ها پخش شده‌اند آزار ام مي‌دهند، نقاش ساز اش را بر مي‌دارد، مي‌آيد كنار ام مي‌نشيند... كاش بودي، كاش بودم، كاش بود. به سلامتي ِ من مي‌نوشد. مي‌خندم و دوباره روبه‌روي در ِ قهوه‌اي مي‌ايستم. خواب ِ هواي ابري ِ آن سال‌ را مي‌بينم. در خواب‌‌ام تو چهره نداري، انگار هرگز نديده‌ام‌ات. برمي‌گردم تا سر ِ خيابان ِ اصلي، تو بدرقه‌ام مي‌كني و من هر شب بي‌واهمه فريب مي‌خورم. پيداي‌اش مي‌كنم. مي‌گذارم كنار ِ همه‌ي خاطرات ِ بدون شرح ِ قديمي. روبه‌روي در ِ قهوه‌اي مي‌ايستم، بسته‌ي سيگار ام را مي‌دهم به پسرك ِ دست‌فروش، آلبوم ِ تازه‌اي مي‌خرم و به زودي فراموش‌ات مي‌كنم. ديگر هيچ‌كس حال ِ مرا از تو نمي‌پرسد... حالي كه ندارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«دو – دو – سي – دو – ر – ر ..» دو، دو دوي دل‌ام است؛ شور مي‌شود صورت‌ام، شور مي‌زند دل‌ام. لج مي‌كنم. گريه در من مي‌ماند. چند بار بگويم به من دست نزن؟ ماه مي‌آيد و ماه شبيه تو نيست – نگاه مي‌كنم. كسي نيست، هزار بار در مي‌زنم. مي‌شنوي و كر مي‌‌شوي. من هم سكوت مي‌كنم، اين بار براي خود ام كه نام ِ تازه‌ي يك هوس ِ بي‌هوده ام و شب كه مي‌شود، پوست‌ام از هرم ِ نفس‌هاي تو داغ مي‌شود و باز سكوت مي‌كنم.
تكرار، تهوع، ترس.
بالا مي‌آورم؛ حس لزج ِ يك كرم كه زير ِ دندان‌ ِ عقل‌ام مي‌جوم. خود ات كم توله بودي... اين هم تحفه‌ي ام‌روز. گفته بودم آخر اش را بازي نگير. گوش نكردي. حالا سيگار ات را روشن كن، نگران نباش، بچه‌گي ِ هيچ‌كس با يك بچه‌ي ديگر تمام نمي‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پتو را مي‌پيچد دور خود اش و مي‌نشيند كنار تخت. مي‌روم كنار اش مي‌نشينم. سر ام را مي‌گذارم روي زانوي‌اش. مي‌گويم: ني ني! لوس‌ام كن. بغل‌ام مي‌كند.

اين جور مواقع حس مي‌كنم شبيه جوجه اردك زشت مي‌شوم، وقتي زير بال و پر مادر اش پنهان مي‌شد.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

خاطره هم، نماند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 


ساز ات را كوك كن بگذار پاي آن ديواري كه يك روز مثل ديوانه‌ها، جلوي چشم هزار ره‌گذر علاف‌تر از خودمان، از روش رد شديم و خنديديم. اين راه‌ها عجيب تكراري شده‌اند. شايد هم من زيادي حساس شده‌ام. تمام جاده‌هاي اين حوالي كه به اين پل مي‌رسيدند، بي‌اهميت شده‌اند. انگار كه نبوده باشند... رد پاي تو روي دست‌هاي من جا مانده.

آن  گل‌ها روي آن ديوار روييده بودند.


پ.ن: جايي كه بشود سر بر سينه‌ات خوابيد و خواب ديد كه همه‌ي اين دردها دروغ‌اند و هنوز كسي هست، هنوز كسي هست...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اشتباهات انسان‌های بزرگ قابل احترام است، زيرا ثمر بخش‌تر از حقايق انسان‌های کوچک است!!!

و من تمام اشتباهات خود را بدين‌وسيله بخشيدم!

// آيدين

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هميشه سكوت، اگر ترجيح مي‌دهيم فساد كساني را نپذيريم كه به ما اصرار مي‌كنند چنان باشيم كه نيستيم و نيز فساد ديگران كه منزوي‌امان مي‌كنند، مي‌جوند امان و باز سر ِ حال و سالم تحويل امان مي‌دهند.

پوست انداختن – فوئنتس


پ.ن: باران می‌بارد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

سرانجام همه از اين افسانه‌ي بي‌معنا ملول مي‌شوند. خدايان خسته‌اند، كركس‌ها خسته‌اند، زخم به گونه‌اي دردناك التيام مي‌يابد.

افسانه‌ي سيزيف – کامو

مي‌داني آدم جان! كتاب‌ها هر چه كه باشند، هديه باشند يا امانت، يك روز مي‌روند جايي كه بايد باشند، كتاب‌ها در تملك هيچ‌كس نيستند، مي‌آيند، مي‌روند و شريك مي‌شوند با تمام ِ آرزوهاي آدم‌ها... و مي‌مانند، كتاب‌ها با آدم‌ها مي‌مانند، سكوت مي‌كنند و زخم نمي‌زنند.
شمرده‌اي چند كتاب براي من و تو تكرار شده؟


پ.ن: او مي‌رود دامن كشان، من زهر ِ تنهايي چشان

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«و عدالت، ستم ِ معتدلي‌ست»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بي همه‌گان، هم، به سر شد.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هر دوشان از دوستان ِ خوب من هستند، سال‌هاي كودكي و نوجواني را كنار هم گذرانده بوديم، روز عروسي نمي‌دانستم اول عروس را بايد ببوسم يا داماد را. غرق ِ شادي، غرق ِ عشق، همه چيز خوب بود... چهار سال پيش. بعد از ازدواج كم‌تر مي‌ديدم‌اشان، مهماني‌هاي خانواده‌گي، دوره‌هاي دوستانه. خوش‌بخت بودند، خيلي.
به ديدن ِ س مي‌روم، اندوه‌اش دل‌ام را مي‌لرزاند. مي‌پرسم چه شد؟ مي‌گويد: نمي‌دانم، سر اش را مي‌گذارد روي شانه‌ام و گريه مي‌كند، دست پاچه مي‌شوم، نمي‌دانم چه بايد بكنم. در آغوش مي‌گيرم‌اش. مي‌گويد: نشد. مي‌گويد: نمي‌شود.
زنگ مي‌زنم خانه‌ي پدري‌ ٍ م، مي‌گويد: نشد. مي‌گويد: نمي‌شود.
مثل ِ كابوسي كه تمامي ندارد. حرف ِ هيچ‌كدام را نمي‌فهمم. س مي‌خواهد، م نمي‌خواهد.

س مي‌گويد: يادته بوس‌ات كردم؟ يادته گفتم زن ِ من شو؟
مي‌خندم: خيلي زود گفتي آخه، من 9 سال‌ام بود تو 11. آدم ِ 11 ساله رو چه به اين حرفا. من هم هول كرده بودم. اگه به موقع مي‌گفتي شايد زن‌ات هم مي‌شدم.
مي‌گويد: تو از همون بچه‌گي از ما دو تا عاقل‌تر بودي... هيچ وقت عاشق نشدي.

فكر مي‌كنم: حتا او هم نمي‌داند. هيچ كس نمي‌داند انگار. برمي‌گردم تا اشك‌هاي‌ام را نبيند.

 

پ.ن: در يك‌سال گذشته، اين سومين جفت از نزديكان‌ام است كه جدا مي‌شوند. البته ازدواج هم زياد داشتيم، انگار چگالي ِ حماقت بر نفر ِ طايفه‌ي ما زياد است.

از اين بازي ِ ازدواج و طلاق عق‌ام مي‌گيرد. ترجيح می‌دهم قبل از اين‌كه ازدواج كنم، طلاق بگيرم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

كاش يك‌نفر بود كه بشود عاشق‌اش باشم، همين حالا، كوتاه. نترسم از دل بستن خود ام و خود اش، نترس‌ام از بوسيدن‌اش، از در آغوش كشيدن‌اش. كاش مي‌شد يك نفر باشد كه گرم باشد، گرم‌تر: داغ. دست كنم توي موهاي‌اش، سر ام را بگذارم روي سينه‌اش و بخوابم، ببوسد ام، بي شهوت ببوسد ام، بي هوس.
يك نفر كه بداند نبايد بماند، بداند كه فقط براي يك دم مي‌خواهم‌اش. بداند و به موقع برود. بفهمد كه فقط مي‌خواهم سكوت كنم، و حالا كه تو نمي‌خواهي، همه‌ي آن نيم ساعت ِ مرده شور را براي‌اش خلاصه كنم توي نگاه‌ام. دوست و دش‌من‌اش مهم نيست، همين كه مرد باشد، يا نامرد، كافي‌ست، همه‌ي اين دل‌تنگي را بي‌ترس كنار اش جا بگذارم و بعد برويم، هر كدام از يك طرف، و ديگر نبينم اش، هيچ وقت.
عطش ِ لب‌هاي تب‌دار اش هم مال ِ خود ام، فقط يك نفر كه با موهام بازي كند، بغل‌ام كند، و طعم دهان‌اش را دريغ نكند.
من كه ناممكن نمي‌خواهم، يك عشق ِ كوتاه كه خالي‌ام كند از اين همه كلافه‌گي.
اسم‌اش هر چه باشد مهم نيست، مي‌خواهم، همين حالا مي‌خواهم.


پ.ن: تف به همه‌ي اين آدم‌هايي كه مي‌ترسم ازشان... به چه درد مي‌خوريد شما، اگر نمي‌شود بي خبر دوست اتان داشت و ناغافل بوسيد اتان بي آن‌كه ترس از آن نظفه‌ي كثيف لذت ِ يك هم‌آغوشي ِ داغ را بگيرد؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من الهام مي‌خوام

من الهام مي‌خوام

من الهام مي‌خوام

...
من الهام مي خواستم

من غلط كردم كه الهام مي‌خواستم

اصلن كي گفته من الهام مي‌خواستم

...


الهام ِ مورد ِ نظر خر است...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

درد مي‌كنم.
زخم از تو بود، درد از من
حافظه، انفجار ِ لحظه‌اي كه كشاله‌ي آوازهاي‌ام را بي دغدغه مي‌سوزد.
جمله در اعتبار
زن، غريبانه شبيه ِ من، فريب مي‌خورد، هزار باره بيش‌تر – از، ندارد.
عصر،
ازدحام، مي‌شاشد. به درك. برگرد.
تف مي‌كنم توي صورت‌اش. پاك مي‌كند؛ چند قدم آن‌طرف‌تر، اول مي‌خندد، بعد مي‌ميرد.
از ارتفاع ِ ديگر مي‌آيم. خوب است، همه چيز.
آن‌قدر بالا مي‌آورم كه چشم‌هام در سطح ٍ كاسه مي‌مانند.
جيغ بزن... مي‌زنم.
در خواب‌ام، بوي تن ِ تو مي‌آيد، بوي گوشت ِ تن ِ تو كه مي‌سوزد.
(بعضي آدم‌ها عجيب زر مي‌زنند، خفه مي‌شوم از لجن ِ استعاره‌هاشان كه مثل ِ سرنوشت‌اشان پلاسده است، بدبخت ِ بي‌شعور، آخر تو مي‌فهمي دوست داشتن چيست؟ اي داد، حالا جواب ِ زن هم سايه را چه بدهم؟ كثافت... خيلي كم‌ات است اين جمله‌ها البته، ولي خب، بيش‌تر حوصله ندارم، اين‌جا هم كه ربطي به گوز ِ تو و شقيقه‌ي آن احمق‌‌تر از تو ندارد. به مردم چه كه من جرأت ندارم بيايم توي چشم‌هات نگاه كنم. بي خيال... ارزش ِ اين همه كلافه‌گي را نداريد... «مطمئن نيستم اگر چه»)

يك تكه باران،
پليسي كه جريمه مي‌كند،
گواهي‌نامه هم كه نداريم،
سرعت ِ غير مجاز، سبقت. كمر بند ام را بسته بودم به حضرت عباس، سفت، هر كار كرد شلوار ام در نيامد.
منهاي متن، نماي نزديك، آجري كه لحن‌ام را عوض مي‌كند، سطر ِ سوم: گفته بودم فاحشه‌ها را دوست دارم.

تازيانه را بردار، بكش روي بغض‌هاي من... به جرم ِ يك ابتلاي ِ بي‌هوده.
جنده‌ي ابله... از توست كه بر توست (اين يكي با من بود)

عجيب به هم رفته ايد... هر چه باشد از يک تخم‌ ايد... بی ربط... بی رابطه.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آخر اش من می‌مانم و...
آخر اش من می‌مانم و...

آخر اش شبيه هيچ کدام از آخرهای ديگر نيست... شايد اصلن آخر نباشد.
حرفی که می‌ماند، در گلو می‌ماند... من می‌مانم و گلويی که نمی‌خواند.

بهانه هم بهانه‌های قديم... دل‌ام تنگ شده... و نيست.

پ.ن: و نيستم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

دل من مي چرخد

دل من سرگيجه نمي گيرد

دل من...

 

مادر اش سراغ‌اش را از من مي‌گرفت. خجالت كشيدم بگويم دو ماه است هيچ خبري از پسر اش ندارم. خجالت كشيدم بگويم اين يك هفته‌اي هم كه اين جا بود حتا احوال‌پرسي هم نكرديم.

گفتم: مي‌گم باهاتون تماس بگيره.

آمدم دنبال‌اش.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در تن‌ات كه مي‌آميزم
يكي مي‌شوم با تمام ِ طعم‌هاي ناشناس،
-    زبان‌ام از فاصله‌ات مي‌شورد.
و اين نيز مي‌گذرد،‌
بي همه‌گاني بي‌ دغدغه بي ‌هوده
و استعاره‌هاي ناگهان ِ انگشت‌هات
پوست‌ام را مي‌نوازد.
تو مي‌گويي:«سرد نباش!»
و در آغوش‌ام مي‌كشی
و گرم مي‌شوم
و حادثه از اقبال ِ پيشاني‌ام پرت مي‌شود.
«كجاست سمت حيات؟»
و جمجمه‌ي ممكن ِ صبح‌هاي اردي‌بهشت.
يك بهار ِ كوچك ِ دير، يك اتفاق ساده‌‌
مرز از دست‌هاي تو شروع مي‌شود
و به چشم‌هاي من مي‌رسد
و نگاه‌ام كه از پشت ِ التهاب‌ام سَر مي‌رود.
دار دار طناب،
سكوت ِ كتابي كه نام‌اش را مي‌دانم
: «به او»
-    به من
ياد ِ من باشد يك جمله را دوباره فراموش كنم:
«بي من ِ تو... عشق، عشق، كبود»
رو به روي‌ات مي‌ايستم
و سيلي خور ِ روزهات مي‌شوم،
حرفي نيست
تو گنجشك
من... عطش ِ عرياني از هجاهاي بي دليل
سر بر سينه‌ات مي‌شمارم: هيچ، هيچ، فاصله
«يادگار ايم و خاطره اكنون –
دو پرنده
            يادمان ِ پروازی
و گلويی
            يادمان ِ آوازي»
يك سلام براي آشتی
يك بوسه براي بدرقه
مي‌روم تا مانده باشم – كليشه، تكرار، حوصله
مي‌خندي؟
بلند مي‌شود حرف‌هاي‌ام، غريب از تكثر لب‌هات
و دست‌ خط‌ ات... ناخوانا
تن‌ات را مي‌شناسم، با تو ام اي تقدس ِ خالص!!
تن‌ات را مي‌شناسم،
مي‌دانستي؟
فکر نمی‌کنم که باشم.
گناه... ربطي به حافظه‌ام ندارد... مرده‌ام... دوست‌تر اش دارم.
بگذار چراغ خاموش ِ اين شب
ماه باشد و انتظاري كه تمام مي‌شود،
مي‌دانم.
زنگ، زنگ، ترانه‌ي مكرر بلوغ،
مرد مي‌شوي... دختر مي‌مانم
«خدا مرده است»
و من ميهمان ِ خواب‌هايي كه تو را ربودند
تجربه‌ي كثيف تنهايی
مشق‌هاي خط خورده
آسمان ِ پر ستاره‌ از صداي من
شب خوش

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بانو! ببين، باهار اومد، چمنا سبز شدن،‌ ابرا باروني شدن
تو ولي نيستي هنوز
بانو! ببين، دل ِ ماهي توي تُنگ‌اش پوسيد
آفتاب از كنج ِ‌ ديوار پريد بالا، تا تو رو نديد، خزيد رو بوم ِ هم‌سايه
بانو! آفتاب نداريم، بانو! مه‌تاب نداريم
بي تو بانو، همه چي خسته شده تو اين باهار
بي تو بانو، گيلاسا كال مي‌مونن
آدما از غم ِ هم دور مي‌مونن
بي تو بانو، زنبورا گل ندارن
بُزامون شير ندارن،‌ عكسامون رنگ ندارن
...
بانو! دل ِ من تنگه برات، دل ِ من غصه داره
دل ِ من هر جا مي‌ره تو رو مي‌خواد
...
راستي، بانو! باهارا، همه آشتي مي‌كنن، تو هنوز قهري با من؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

انسان‌ها هميشه در جهل به سر مي‌برند و سياست‌مدارها در دروغ.

شخصن جهل را ترجيح مي‌دهم.

زماني سياست را خيلي دوست داشتم. هنوز هم علم ِ سياست را دوست دارم، اما با هرگونه ريا، دروغ و دو رويي به شدت مشكل دارم. در نتيجه نه آن دنيا براي‌ام مهم است، نه اين دنيا. اگر با سكوت در برابر پيش‌آمدهاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي ِ ايران و جهان رسالت نويسنده‌گي‌ام (؟) خدشه‌دار مي‌شود، ترجيح مي‌دهم ديگر ننويسم. مي‌دانم كه همه چيز اين دنيا در دست سياست‌مدارهاست و هرگونه تغييري در نظام‌هاي ارزشي و فكري ِ انسان وابسته به سياست است اما به هيچ شكلي نمي‌توانم الگوها و ساختارهاي باورهاي شخصي ِ خود ام را با اين دنيا و دروغ‌هاي شاخ‌دار ِ‌ مالكان‌اش تطبيق دهم، تا لااقل بتوانم مخالفت کنم.
از طرفي شيوه‌ي برخورد ام را اصلن نمي‌پسندم و مي‌دانم كه راه به جايي ندارد اما فكر مي‌كنم تا وقتي نتوانسته‌ام در اين زمينه با خود ام كنار بيايم، نبايد كار بي‌هوده‌ي ديگري انجام بدهم.

 

پ.ن: حتا فكر كردن به لجن‌زاري مثل ِ تشكيلات حكومتي ِ ايران من را دچار بيماري و هذيان و ضعف اعصاب مي‌كند. بنابراين از همين‌جا از تمام ِ دوستاني كه انتظار دارند من هم يك روشن‌فكر ِ اجتماع دوست با تمام ِ دغدغه‌هاي سياسي باشم، معذرت مي‌خواهم؛ ولي در حال حاضر هيچ ارتباطي بين خود ام و انتخابات نمي‌بينم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

life is dating.... dating is life

ماشين را جلوي ورودي ِ مجتمع نگه داشت. چند لحظه‌ در سكوت نشستيم. گفت: يه بوس برا خداحافظي نمي‌دي؟‌
لب‌خند زدم، پياده شدم. در ِ خانه را كه باز كردم، تلفن زنگ زد. خود اش بود. گفت: مي‌دوني چي كار كردي؟ گفتم: نه.
گفت: خداحافظ.

فرداي‌‌اش با هم‌ رفتيم براي رباتي كه قرار بود براي مسابقه بسازيم موتور خريديم.



پ.ن: قديمي‌ها، گرد و غبار آلبوم‌هاي عكس‌اشان را كه پاك مي‌كردند، بار ِ دل‌اشان سبك مي‌شد. اين روزها سي‌دي‌هاي عكس‌هامان خش برمي‌دارد، ترك مي‌خورد و ديگر هيچ عكسي باز نمي‌شود.

احتمالن دل‌هامان هيچ باري ندارند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بي تو، اگر، به سر شود.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :