به دنیا هم که می‌آمدم، سال سال ِ سگ بود...

 

بالاخره یه روز بزرگ میشی و به بلوغ فکری میرسی، به جای هاپو میگی سگ. می فهمی که سگِ اصحاب کهف میتونه آدم بشه. آدما میتونن سگ بشن. پاچه بگیرن، وق وق کنن، کل کل کنن. گوش سگ رو ببرن تا از گوسفنداشون مواظبت کنه و بعد گوسفندا رو میخورن. سگها نمیتونن سیگارشون رو بزارن پشت گوششون، چرا؟ چون آدما دلشون گوسفند میخواد. سگ سرطان ریه نمیگیره. آدما چربیشون میره بالا. زندگیشون سگی میشه. میرن تو بسکت سگی میزنن، به همدیگه میگن توله سگ، پدرسگ، سگ پدر. تو علی سگ پز بندری سه نونه میخورن، فیلم سگ کشی رو میبینن و یاد سگِ آقای پتی بل میافتن. سگ دست ماشین ِ سگ صاحابشون خراب میشه. عاشق میشن و میفهمن که آدما مرام ِ سگ رو ندارن. از اون به بعد مثل سگ به هم دیگه دروغ میگن. عاشقی؟ مگه سگ تو مُخت ر..ده ؟ خیلی خوب، سگ خور! ازدواج میکنن. صبح تا شب سگ دو میزنن، با اعصاب سگی میان خونه، بچه سگشون ازشون عروسکِ گربه سگ میخواد. مثل سگ میزننش. همسرشون طلاق میگیره. مثل سگ پشیمون میشن. میرن دزدی، سگِ نگهبان میاد و پاچشون رو میگیره. به سگه سیگار تعارف می کنن. سگه خر میشه. با پول ِ دزدی گوسفند میخرن. گوش سگ ِ رو میبرن تا از گوسفنداشون مواظبت کنه. سگ ِ پیپ میکشه، سرطان ریه میگیره. گرگِ میاد گوسفندا رو میخوره. آدما که چربیشون بالاست سکته میکنن. مثل سگ میمیرن. وراث مثل سگ حال میکنن. با پول ارثیه بچههاشون رو میفرستن مدرسه‌ی غیرانتفاعی که مثل سگ پول میگیره. اونجا بچهها یاد میگیرن که سگ نقش مهمی تو زندگیشون بازی میکنه، و به جای هاپو باید بگن سگ...

 

// اسکيزوفرنی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 




  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من یک حلزون هستم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

با این حال هنوز زن ام

پ.ن:
می‌گويد:‌ خوب فکرهات رو بکن. اگه بری و وسط کار پشيمون بشی و برگردی،‌ کلی پشت سرت حرف در ميارن.
فکر می‌کنم: شايد آخر کار پشيمون بشم،‌ اما امکان نداره وسط کار پشيمون بشم.


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در نقاشی لحظه‌یی فرا ميرسد که نقاش می‌داند تابلويش تمام شده است. چرايش را نمی‌داند. تنها به ناتوانی ناگهانی‌اش از ايجاد هرگونه تغيير در تابلو معترف می‌شود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا می‌شوند که ديگر به هم کمک نمی‌کنند. وقتی که تابلو ديگر نمی‌تواند به نقاش چيزی ببخشد. وقتی که نقاش ديگر نمی‌تواند به تابلو چيزی ببخشد.

 

کریستین بوبن

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ما

همه

چیز

را

با هم تقسیم می‌کردیم

حالا

من

و

تو

هم

تقسیم شدیم

بر هم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

می‌گویم: چه خبره؟ این همه آرایش برا چیه؟
نگاه‌ام می‌کند.

می‌گویم: تو که می‌گفتی دوست نداری خود ات را برای بقیه بزک کنی.

می‌گوید: تا حالا فکر کردی شغل من با شغل تو چه فرقی دارد؟
نگاه‌اش می‌کنم.

می‌گوید: جدن تا حالا فکر کردی من دقیقن چه کاره‌ام؟

...

می‌گویم: می‌نویسم این‌ها را.

می‌گوید: خوش باش.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

با هم زور می‌زنیم «عق!»... «عق!» نه اشتباه کرده بود، تُن نیست، نان «کرپ» است... فکر کنم خودم بتوانم سیب زمینی سرخ کرده بدهم بیرون... باید بیش‌تر تقلا کنم... باید بیش‌تر دل و روده‌ام را بپیچانم و روی عرشه بالا بیارم... سعی خودم را می‌کنم... به خودم می‌پیچم... زور می‌زنم... یک کولاک وحشت‌ناک از آن طرف ملیه‌ها هجوم می‌آورد، می‌کوبد، بلند می‌‌شود، می‌پاشد، می‌ریزد پایین. طبقه‌ی وسطی عرشه را جارو می‌کند... کف موج همه‌ی کثافت‌ها را بلند می‌کند، مخلوط می‌کند، می‌آرد و دوباره می‌چرخاند و پخش می‌کند بین ماها... دوباره می‌دهیم‌اش اندرون... دوباره می‌خوریم... با هر افتادنی جان از بدن آدم در می‌رود... بعد با هر بلند شدنی جان‌مان را با پس-موجی از آب دهن و بوهای بد پس می‌گیریم. که باز دوباره از دماغ‌مان می‌زند بیرون، خیلی هم شور. دیگر زیادی‌مان است! یک مسافر استغاثه می‌کند و بخشش می‌خواهد... رو به آسمان نعره می‌زند که دیگر همه‌ی معده‌اش خالی شده! تقلا می‌کند... اما باز یک توت فرنگی می‌آرد بالا!... با وحشت نگاه‌اش می‌کند... چنان نگاهی که چشم‌هاش چپ می‌شود! دیگر واقعن هیچ چیز توی شکم‌اش نمانده!... دل‌اش می‌خواهد چشم‌هاش را هم قی کند... برای همین به خودش فشار می‌آرد... با پشت خمیده پایه‌ی دکل را می‌چسبد... می‌خواهد کاری کند که چشم‌هاش بزند بیرون... مادرم، مادرم می‌افتد روی سراشیبی راه‌رو... دارد همه‌ی وجود خودش را کامل بالا می‌آرد... یک هویج... یک تکه پیه... دم درسته‌ی یک کپور.

...

یک لندهور، یک عوضی به تمام معنا که می‌خواهد به زن‌اش کمک کند که توی یک لگن کوچک بالا بیارد، به‌اش می‌گوید:«آها، لئونی!... جلوی خودت را نگیر! من این‌جام.. نگه‌ات داشته ام.» زنه یک‌دفعه سرش را کامل برمی‌گرداند جهت باد... همه‌ی خورش چرب و چیلی را که توی شکم‌اش قار و قور می‌کرده می‌ریزد توی صورت من... همه‌ی دهن‌ام پر می‌شود از لوبیا، گوجه فرنگی... منی که دیگر هیچ چیز برام نمانده بود که بالا بیارم!... دوباره از سر... یک خرده می‌چشم... دوباره معده‌ام می‌آید توی دهن‌ام... همتی بکنیم و اندرون‌امان را تکانی بدهیم!... بعله، راه باز می‌شود!... یک گلوله‌ی بزرگ پر و پیمان می‌آید بالا تا نوک زبان‌ام... باید امعا و احشام را بریزم توی دهن‌اش. چهار دست و پا می‌روم جلو... هر دو مان آهسته آهسته می‌خزیم... روی زمین چنگ می‌زنیم... سر می‌ساییم به زمین... هم‌دیگر را بغل می‌کنیم... روی هم‌دیگر بالا می‌آریم. بابای عزیزم و شوهر خانمه سعی می‌کنند از هم جدامان کنند... هر کدام یکی را گرفته‌اند و می‌کشند... جان به جان‌اشان کنی نمی‌فهمند قضیه چیست...

...

بلندم کرد و پرت‌ام کرد طرف مستراح... افتادم وسط چهار نفری که آن‌جا از حال رفته بودند... وسط‌شان غلت زدم... لاشان گیر کردم... هیچ کدام‌شان تنکه پاشان نیست... دسته‌ی سیفون را می‌کشم. توی گورمان غرق می‌شویم... می‌افتیم و له می‌شویم توی لگن... اما آن‌ها هنوز خرناسه می‌کشند... خودم هم نمی‌دانم مرده‌ام یا نه.

 

// مرگ قسطی – فردینان سلین

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

exhausting

 

- همه‌ی پیاده‌روهای بی مجوز شهر مال من هستند. تا پاتوق آن‌روزهای پیرمرد لبو فروش می‌روم. هنوز هم جز من کسی آن‌جا را بلد نیست. آن‌قدر دیر می‌شود که فکر می‌کنم می‌توانم برنگردم اصلن.  

 

- آئورلیانو حرفی نمی‌زند.

 

- می‌گوید: خسته‌ ایی؟ می‌گویم: خسته‌ ام. می‌گوید: حرف بزن.

خیلی خوب است برای کسی درد دل کنی که هیچ از حرف‌هات نمی‌فهمد و نگاه‌ات می‌کند و می‌گذرد.

 

- این پایین، مثل همیشه است و   

من

تو را،

او را،

کسی را

دوست دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

چیزی اضافه می‌شود، چیزی که آن‌قدر تازه است که نمی‌فهمم.

این روزها قهوه‌ را با شکر می‌خورم...


پ.ن: سر به فلک آسمانی که تو ایی یا چیزی سرسری بین من و معنا با همان تشبیه‌های سر به هوای ساناز که سر تمام سه راهی‌ها سیب می‌کاشت که من که با خود ام کاری ندارم فقط گاهی سر می‌گذارم به بیابانی که شانه‌های تو است تا مجنونی که من می‌تواند باشد با لیلی‌هایی که گم می‌شوند هر بار که سر بلند می‌کند و توی چشم‌هاشان جا می‌مانم با علامت‌هایی از صرف فعل‌های دورگه‌ی زبان مادری که سرگرم میل بافتنی‌اش سر به سر من می‌گذارد با همه‌ی فرفره‌هایی که بر وزن هیچ سرسره‌یی جواب نمی‌دهند به تکثیر من از خواب‌هام تا کمی با هجاها های های هی ها می‌کنم و سرسری گرم می‌کنم این دست را که می‌رسی و سر می‌گذاری بر من که سر گذاشته‌ام بر آب که جیر جیر دیر می‌شود و سر ما با سرمایی که نمی‌خوریم و گرسنه‌ می‌مانیم با خودمان



  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

دیر نمی‌شود، این‌بار...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«کودک تو»

وقت تولد اش،
پشت کوه‌ها، بالای ابرها
هر جا که باشم،
دل‌ام را چنگ خواهم زد
ناخواسته

زشت یا زیبا
از هر زنی که باشد
یک کلام

کودک من است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آن‌جا که دیگر نمی‌توان عشق ورزید باید آن‌ را گذاشت و گذشت.

 

چنین گفت زرتشت و دیوانه و شهر بزرگ را گذاشت و گذشت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :