آدم‌ها تنها که نباشند، می‌روند.

آدم‌ها تنها که می‌شوند، برمی‌گردند.

 

خوش به حال آدم‌هایی که می‌توانند هر موقع تنها نبودند بروند و هر موقع تنها ماندند برگردند.

 

 

پ.ن: از هر طرف که نگاه می‌کنی،‌ هميشه همين است،‌ کاری‌اش هم نمی‌توانی بکني،‌ فقط می‌توانی سکوت کنی و بعد... هيچ... يکی از همان هيچ‌هايی عميق که آدم بودن را ياد ات می‌آورد...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

نفری یه پارچ آب آناناس مهمون من...

 

«هر بار یه پل عابر پیاده‌ی تازه می‌ذاشتن تو یه خیابون، علی‌رضا می‌رفت و از اون بالا می‌شاشید روی ماشین‌ها.»

 

فکرش رو بکن! رو سقف یکی از اون ماشین‌ها نوشته باشن: مهناز جان دوست‌ا‌ت دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 می‌خواستم بنويسم...


شاید اگر پیش تر بود، از موهام می‌نوشتم که آن‌قدر کوتاه‌شان کرده‌ام که انگشت‌های هیچ کس لا به لای‌اشان گیر نمی‌کند و بعد از انگشت‌های تو می‌نوشتم که آن‌ها هم گیر نمی‌کنند لای موهای من و چنگ می‌زنند و سر می‌خورند و نفس نفس می‌زنی روی پوست من که از من به من نزدیک‌تر می‌شوی و من هم می‌لرزم آن‌قدر که تکیه می‌دهم به تو و بعد با هم می‌لرزیم و نمی‌دانم کی پناه کی می‌شود این‌جور موقع‌ها.  پیش‌تر اگر بود شاید از نرم نرم طعم دهان‌ات می‌نوشتم که پایین می‌رود؛ پایین‌تر حتا از تمام حس ششم من و هر بار سعی می‌کنم که حفظ کنم طعم‌اش را و نمی‌شود که همین که دست دست تن می‌شوم باز فراموش می‌کنم. پیش‌تر زیادتر می‌نوشتم حالا اما شب که می‌شود منتظر می‌مانم، بی‌هوده، می‌دانم و بی‌هوده منتظر می‌مانم. بعد همه‌ی ساعت‌ها را جمع می‌زنم، یک گوشه می‌نشینم و دنبال صورت‌‌های فلکی می‌گردم و ستاره‌هاشان را می‌شمارم. شب که تمام می‌شود، برمی‌گردم، سر ام را می‌گذارم روی پای تو و پنج انگشت تو را می‌شمارم...


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

عمو زنجیر باف! صدام که می‌کند، دست‌ام آن‌قدر می‌لرزد که نمی‌شود جواب ندهم. – بله! زنجیر منو بافتی؟ نمی‌دانم هنوز مخاطب‌اش من هستم یا نه، ولی باز جواب می‌دهم: - بله. این روزها پنجره را که باز می‌کنم آتش همه‌ی سیگارها رو به من است. می‌گوید: به اونی که می‌گه چشمات دیگه قشنگ نیست بگو که چشم‌هات از همیشه قشنگ‌تر اند – یا چیزی با همین معنا- می‌بوسم‌اش. یاد ام می‌افتد که همه‌ی پنج شنبه‌های تقویم‌ ام‌سال تعطیل اند و می‌شود تا لنگ ظهر دراز کشید پای بخاری و فرفره فوت کرد. چیزی که عجیب است، صدای تو ست که نمی‌دانم تا کجا رفته و برنگشته هنوز. انگار آن‌قدر بزرگ شده‌ام که دیگر گریه نمی‌کنم، حتا نگران هیچ‌کدام از نردبان‌های بی پله نیستم که همین‌طور موازی ٍ موازی دست هم را گرفته‌اند و دارند از کنار هم می‌گذرند. پشت کوه انداختی؟ من که بهانه ندارم برای ماندن، تا پشت کوه می‌روم، تا برگردم شعر تمام می‌شود. – بله! بقیه‌اش را نمی‌شنوم. چشم می‌گذارم و تو آن‌قدر قایم می‌شوی که بهار می‌آید و می‌رود و پیدات نمی‌کنم، حالا فقط رد پای تو روی دست من مانده. بخور و بیا! نشان به نشان یک نشانی اشتباه. با صدای چی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

And I know by the lights of Paris,
I will never see her again...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 



  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بعضی چیزها هیچ‌وقت نمی‌شکنند، بعضی چیزها فقط یک‌بار می‌شکنند؛ می‌گوید: مثل تو. می‌گویم: مثل من.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

- من به ديدار کسی رفتم در آن سر عشق

۲- ::کسی پيش‌اته؟

- نه.

:: تو نمی‌گی من دل‌ام برا تنگ می‌شه؟

۳- سنگ قبرها هيچ معنايی ندارند...

۴- بغل تا بوس.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

فقط اگر می‌شد هزار سال بعد هم چشم‌هام را ببندم، سر ام را بگذارم روی سینه‌اش و او با موهام بازی کند...

 

 

Это Было,

Было в Одессе.

 

«Приду в Четыре», - сказала Мария.

Восемь.

Девять.

Десять.

 

- Влади́мир Маяко́вский

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

ОЧЕНЬ ХОРОШО

ديديد اين پسر بچه‌ها رو كه تو خيابون جيش‌اشون مي‌گيره؟
يواش در گوش مامان‌اشون يه چيزي مي‌گن...
اون‌و
قت مامانه دست‌اشون رو مي‌گيره مي‌بره بغل جوب، يا چه مي‌دونم باغ‌چه، يا جدول پياده‌رو.
بعد مامانه دست به كار مي‌شه تا شلوار پسره رو در بياره.
تو اين وضع قيافه‌ي پسره خيلي باحاله: هم‌چين خودشو مي‌گيره كه انگار هيچ اتفاقي نيافتاده. انگار با قيافهي حق به جانب‌اش مي‌خواد بگه: «‌چيه؟ چرا داريد نگاه مي‌كنيد؟ خب دارم مي‌شاشم ديگه»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

کسانی که چشم‌اشان به دشنه می‌افتد، نمی‌توانند از وسوسه‌ی بازی با آن بپرهیزند؛ انگار که مدت‌ها در جست‌ و جوی‌اش بوده‌اند. دست مشتاقانه دسته‌ی منتظر اش را در چنگ می‌فشارد و تیغه‌ی قدرت‌مند بی‌اختیار اش راحت به درون غلاف می‌لغزد. اما دشنه جویای چیز دیگری است.

بورخس        


پ.ن: ساکسيفون‌ات همان‌طور مانده بود پای ديوار. اين برف آخر آن‌قدر زياد بود که ساکسيفون را قايم کرد. از پنجره که نگاه می‌کنم، نمی‌بينم‌اش. گم نمی‌شود. زير برف‌ها جای‌اش امن است. همين فردا می‌روم برای‌ات يک ساز دهنی می‌خرم، می‌گذارم کنار پنجره. بهار که برف ها آب شوند، هم ساکسيفون‌ات را داری و هم يک ساز دهنی. اصلن هم مهم نيست که بلد نيستی ساز دهنی بزنی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

حيات نشئه‌ی تنهايي است.

می‌گوید: کاش فاحشه بودی

می‌گویم: چرا؟

می‌گوید: آن‌وقت من تنها کسی بودم که دوست‌ات داشت.

می‌گویم: حتمن بعدش هم مجبورم می‌کردی که شغل‌ام را عوض کنم.

 

می‌خندد.  

زنده‌گی را توی پارچ آب بالا می‌آورم، چند تا یخ می‌اندازم توش و سر می‌کشم.

پ.ن: تا بخواهی پيوند...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آن روزها دست‌ من پنج انگشت داشت نازنين. آن‌روزها من بلد بودم با همان دست همه‌ي پنج شنبه‌ها را از حفظ بشمارم. آن‌روزها آن‌قدر انگشت‌هام را شمردم كه پاك شدند. حالا از تمام انگشت‌هاي من فقط يكي مانده،‌ همان كه از همه دورتر بود و كوچك‌تر بود و هر بار كه باد مي‌آمد مي‌نشست روي دست‌خط تو تا گم نشود.

اين روزها ديگر نمي‌شود با اين يك انگشت چيزي را شمرد. فقط مي‌شود اندازه گرفت. مي‌شود مدرج‌اش كرد،‌ كنار جاده گذاشت و طول همه‌ي قطارهاي باري را كه هيچ وقت هيچ مسافري ندارند، اندازه گرفت. مي‌شود خيس‌اش كرد و توي آسمان نگه‌اش داشت تا جهت چرخش همه‌ي فرفره‌هاي دنيا را نشان بدهد. مي‌شود گذاشت‌اش لاي صفحات يك كتاب و خوابيد و خواب ديد كه همه‌ي دست‌هاي زمين فقط يك انگشت دارند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

و هم فیها خالدون

و هن فیه خلدن ایضاً

و نحن... ؟

 

 

هی آلفردو! هیچی مثل یه فرنچ کیس حسابی سر نماز حال نمی‌ده


پ.ن: تصوير نورانی من بعد از اين که اين پدر سوخته نمازش رو تموم می‌کنه خيلی ديدنيه...
می‌گه: پر رنگ‌اش کنيم...
ما هم پر رنگ‌اش می‌کنيم...

لا اجد مفراً من ما کان منی... من سو ء فعلی و اساعتی و دوام تفریطی و جهالتی و کثرة شهواتی و غفلتی...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پیش تر نام‌ام سه حرف داشت: من، اول شخص مفرد با اعمال شاقه؛ تو، کسی که قهوه جوش را روشن می‌کند؛ او، که سواد ندارد هنوز.

پیش‌تر نام‌ام را با حروف اضافه شروع می‌کردم، چیزی مثل کلید نت‌های سر مشق‌هایی که راحت می‌شد بی خیال‌اشان شد.

پیش‌تر نام‌ام در قاعده‌ی یرملون ادغام می‌شد.

پیش‌تر حتا زمانی بود که نامی نداشتم. ‌

زمان هم می‌گذرد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

صدا     در سمرقند میمونی دیدم، بدن‌اش پوشیده از لکه‌هایی زرد، در حال مرگ در قفسی. به سرعت از کنارش می‌گذشتم که آستین‌ام را کشید؛ گویی می‌خواست بگوید چیزی بیش از این در کار است.


می‌گويد: اگه يه روز نبودم و خواستی در مورد من بنويسي،‌ بنويس «کسی که چيزی نمی‌خواست»


می‌گويد: اگه يه روز نبودم و خواستی در مورد من حرف بزني، نگو يه روز دوسش داشتم و الان ندارم، بگو دوسش نداشتم.


... بقيه‌اش را هنوز نگفته...

 

صدا     و چون از بازار عتیق سمرقند می‌گذشتم، در میان قیل و قال تاجران، دست میمون در قفس پایین افتاد. چیزی بیش از این در کار نبود. 

سفر اسب پنج‌ام – رونالد ریبمن

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پس

ماندم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :