هی آلفردو! بد رفتم تو نخ طالع بینی.

 

متولد اين ماه اگر ازدواج نكرده شرايطي فراهم خواهد شد كه بتواند در آن ازدواج كرده و به آرزوي خود برسد اما اگر متاهل باشد بايد خود را براي شروع يك برنامهی تازه آماده كند.




  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

دی‌شب خواب دیدم ساکسیفون‌ات را گذاشتی پای دیوار، دست سیاوش را گرفتی، و رفتی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

Cloob.com

 

«ناگهان در دام عشقي ميافتي كه تصورش را هم نميكردي. خوبي عشق به همين است كه چون يك حادثه ناگهان فرا ميرسد و آدمي را از راهي كه ميرفت به راهي كه بايد برود پرتاب ميكند.»

 

یه اپسیلون شعور اگه داشتم تا حالا حتمن عضو همه‌ی این سایت‌های عشقولامیز می‌شدم تا با این طالع بینی‌های روزانه کمی فاز بدن...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

شما خيلي راحت مشمول عفو مي‌شويد. من پيش‌نهاد مي‌كنم كاري بكنيد كه هيچ وقت قابل بخشايش نباشد، فقط در اين صورت است كه براي‌اتان صرف مي‌كند كه خود اتان را با تلاش براي رستگاري تحقير كنيد.

 

پوست انداختن - فوئنتس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

پل‌ها همیشه در انتهای خود بر همه چیز عمود اند

همه‌ی خط‌ها، مثل همه‌ی پل‌ها دو سر دارند.

من را بسته‌اند به یک سر این خط عمود

و تو را به سر دیگر اش

فاصله مان همیشه همین قدر ثابت تکرار می‌شود

و شهر من تا شهر تو فقط چند ساعت بی عقربه راه است.

خط عمود در راستای تمام شعاع‌های نوری دوران می‌کند

و من و تو

در تمام راستاهای جهان

در فاصله‌یی ثابت

خواب هم‌دیگر را می‌بینیم

و باور می‌کنیم

همه‌ی خط‌های موازی جایی هم‌دیگر را قطع می‌کنند

که تاب‌هاش فقط یک زنجیر دارد

و بچه‌هاش هیچ وقت بستنی دو قلو نمی‌خورند

...

ما

در تناوب منحنی جاذبه، با چشم‌های بسته

خواب‌های تعبیر نشده می‌بینیم

و باور می‌کنیم

که در بی نهایت

خدا مرده است و همه‌ی خط‌های موازی روی سطح یک کره پخش می‌شوند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

كتاب‌هاي من            كتاب‌هاي تو

كتاب‌هاي من            كتاب‌هاي تو

كتاب‌هاي من           

كتاب‌هاي من           

                             كتاب‌هاي تو

                             كتاب‌هاي تو

                             كتاب‌هاي تو

همه‌شان را مي‌شود يك جا آتش زد نازنين

 

ديوارها هم عاشق مي‌شوند

اين جور وقت‌ها من مي‌نشينم روي ديواري كه تو ايي

تو مي‌نشيني روي ديواري كه من ام

آن‌وقت،‌ تو عاشق ديوار من اي و من عاشق ديوار تو.

روي ديوار تو، من، تو را نمي‌بينم

روي ديوار من، تو، من را نمي‌بيني

و رو به روي ما

بالاي سر ما

از كنار گوش‌واره‌هاي من و خاكستر سيگارهاي تو

زمان در امتداد دسته‌ي يك صندلي

يا حادتر از زاويه‌ي داغ لب‌هاي تو

از پاي پله‌هاي زيرزمين‌ اولين‌ تا ظهر پنج‌شنبه‌هاي بي شماره

منبسط مي‌شود.

ـ باد مي‌زند و برگ‌ها را لابه لاي دست‌خط تو پخش مي‌كند –

من در تو صدايي هستم كه ديگر نمي‌شنوي

تو در من تصادفي هستي كه زخم ندارد.

نامه‌هاي من دراز مي‌شوند

-     كبود –

در مدرسه مي‌خوانديم:

«نزديك‌ترين فاصله بين دو خط موازي، يك خط عمود است.»

و نيمه شب

توي جاده‌يي كه برف‌هاي قشنگي دارد،

برف عمود مي‌شود از نيمكتي كه من ام

به پنجره‌يي كه تو ايي.

سر من در مرزهايي كه شانه‌هاي تو مي‌سازد

درد نمي‌كند.

-    در مدرسه چيزهاي زيادي مي‌خوانديم –

حالا

تمام جاده‌هايي كه چراغ ندارند شبيه تو هستند

و تمام كلاغ‌هايي كه اهلي نمي‌شوند

شبيه من.

 

دوربين روي صحنه‌ي پلي كه عروس قصه‌هاي بچه‌گي از روش توي آب مي‌افتد ثابت مي‌ماند:

ساري گلين آمان

ساري گلين آمان

ساري گلين...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«ما رفتيم و دل شما را شکستيم. 

                                                  همين.»

 

وقتی نباشی هم عاشق می‌شوم.

این کلاغ کهنه‌‌ی ییر

پای پنجره‌ی من خواهد مرد

-    امروز یا فردا-

اما من همین طور بی تو در من عاشق خواهم شد،

باور کن راست می‌گویم،

شاهد هم دارم.

آدم برفی بسازیم یا نه،

همیشه

با پنج انگشتی که هفته را کوتاه می‌کند،

با سردردهایی که یادگار تو هستند،

و با کتاب‌هایی که می‌شود زیر سر گذاشت و خوابید،

خیابان تمام می شود.

من،

می‌گذرم،

و صبر می‌کنم

بر تمام نبودها وقتی کلاغ قصه برای پنیر کوچک اش گریه می کند.

و آن‌قدر دل‌ام می‌گیرد که

وقتی یک عده آدم می‌آیند که برای عروس من کل بکشند،

می‌میرم

با کلاغ کهنه‌ی پیر ام...

 
// این برای سهیل که هر چه قدر  گشتم خانه نبود.



پ.ن: به مخاطب خاص...

رنگ گاهی از من به من آيد، گاهی از من در من، گاهی هم در رنگ... همين طور در محتوا... روايت کلامی.

نمی‌دانی همين طور که دارد تلفنی حرف می‌زند چه قدر هوس می کنم دست کنم توی موهاش...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

«لج کرده‌ام که دوستات داشته باشم.
پس شبی که قهر می‌وزد،
پنجره‌ات را بگشا!
و خودت را به خواب بزن!
می‌خواهم فنچ کوچکی بشوم،
دکمه‌ات را تُک بزنم،
زير پيراهنات کز کنم،
و بشنوم که می‌خندی.

لج کرده‌ام چنان دوستات داشته باشم،
که هرگز نخواهی بروم.»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

دئديم آپاغ!
سؤاليم وار:
«آلمان اولسا آلتي دانا
اوچون دوستون آليپ يسَه،
نِئچه آلما گالار سَنه؟»

آپاغ دئدي:
«منه وِرمه بله حساب، بله كتاب.
چوخ سويرم من دوستومی
گوي گوتوسون هاميسيني»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

دل می بر... دل می دار... دل می خواه... دل می ده... دل بر دار... دل بگذار... دل می‌ مان... دل می باز... دل بر جان... دل بر بام... دل بر باد... دل بر دست... دل بر دل... بر...
. . .
فقط سه نقطه می‌گذارم؛ یکی برای تو که فرفره‌ها را می‌شناسی. یکی برای خود ام که یک روز روی یکی از فرفره‌ها جا می‌مانم و یکی هم برای او، که باد او را برد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

فقط گاهی...

در ارتفاع فرفره‌های تنها، باد که می‌زند، راحت‌تر می‌شود عاشق شد، بی بهانه‌یی که بشاید حتا، دست هیچ کس هم نمی‌رسد، حالا بخواب، چشم‌هام می‌سوزند، آن یک کلاغ هم آن‌قدر دور بود که ندانست، خبر روی سطح من جا مانده، گاهی، فقط گاهی می‌شود یک خیابان نیم طرفه پیدا کرد، توش چرخید و سر از شهری در آورد که خدا ندارد، کمی از من روی پله‌ها جا مانده، هر کس زودتر رسید،‌ آسمان را نگه دارد...



  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

گاهی دیر می‌کند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

تن‌ - هاي

تن – به -  تن – هاي

تن – تن –

تن – به - ها – به – هو

تن – به - هاي‌ - هاي

تن – ها

تن‌ها

تنها

 

اما تو ديگر مشق نمي‌نوشتي و من ديگر قشنگ‌ترين چشم‌هاي دنيا را نداشتم. ديگر نمي‌شد نشست و مثنوي خواند. ديگر نمي‌شد نشست و از تركه‌ي خانوم معلم و سيب‌هاي نشسته‌ي ساناز حرف زد. ديگر نمي‌شد از عرق سگي حرف زد. نمي‌شد

با اين حال نمي‌داني چه‌قدر دل‌ام مي‌خواهد برويم توي آن باغ ِ آخر شهر و آن‌قدر برف بازي كنيم كه تمام برف‌هاي دست نخورده‌ي باغ تمام شود. چه‌قدر دل‌ام مي‌خواهد سرد ام باشد و بغل‌ام كني و گرم شوم. چه‌قدر دل‌ام مي‌خواهد بلرزي و برام مشق بخواني و من سكوت كنم هر بار.

دل من خيلي چيزها مي‌خواهد. دل كوچك و هرزه‌ي من هنوز آن‌قدر بچه‌ است كه وقتي به تو فكر مي‌كند هوس بستني مي‌كند. هوس مي‌كند بالاي يك كوه دور،‌ روي برف‌ها براي‌اش آتش روشن كني. هوس مي‌كند برود و همه‌ي نقاشي‌هاي اسماعيل را بياورد براي تو. دل كوچك من آن‌قدر كوچك است كه ديگر آخر جمله‌ها نقطه‌ نمي‌گذارد و همين كه خانوم معلم سر اش را برمي گرداند، پنجره را باز مي‌كند و همه‌ي گنجشك‌هاي خيس زمستان را مي‌آورد توي كلاس. خانوم معلم كه برمي‌گردد دل كوچك من را از كلاس بيرون مي‌كند... توي راه‌رو مي‌ميرم.

پ.ن:

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

و من شاید آن روز تنها مخاطب سکوت‌های پشت خط بودم

- کسی لا به لای چند شماره

و یک امتداد مسی-

در عوض

این روزها راحتتر می‌شود به مرغ هم‌سایه فکر کرد

و به غازهای بریان

در سطح من

جای چیزی خالی ست

-    شاید حسی،

یا صدایی که زاویه‌ی نگاه تو را یاد ام بیاورد-

انگشت‌های من همیشه عریان‌ اند

و تن‌ام آن‌قدر گرم است

که دسته دسته مرغ‌های مهاجر در حاشیه‌ام لانه می‌سازند.

در افقی که آسمان تمام می‌‌شود

انعکاس صدای تو سکوت خط را اشغال می‌کند

و بوسه‌های ما

نمادی از گذشته‌یی‌ ست

که هر روز تکرار می‌شود

و ما دیگر دوچرخهسواری نمی‌کنیم.

کاش همان‌قدر بی‌اختیار

(مثل آن‌روزها) دوست‌ات داشتم

و برای نبودن‌ات گریه می‌کردم

و ابدیت موازی با خاطرات تو

من را قطع نمی‌کرد.

کاش هنوز هم روزهای زوج من عاشق می‌شدم

و روزهای فرد تو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

باكره‌ای که از روح القدس آبستن شده  پسری به دنيا خواهد آورد كه قوم خود را از گناهان‌شان نجات خواهد داد.

/
انجيل متا

 


آن که تک می‌زند در تنه‌ی درخت، بر من این می‌خورد بر.

همین طور که می‌آیم می‌آیم. روبه رو شما به شیوه‌یی در می‌آیم حضور دارید که ایشان فراموش می‌کنند. تند تند سیگار  را خاموش می‌کنند. دوباره پک می‌زنند به تنه‌ی آن که مثل این دارکوب‌ها از دیوار برج‌ها بالا می‌رود. فلاش بک بعدی در روایت ایجازی می‌شود. من به شیشه می‌چسبم و می‌آیم که شیشه پشت به آسمان چند روزی خیس شود. راوی در سکوت این برج‌ها نفس تازه می‌کند. در می‌آیم بعدی می‌‌ایستد. صحنه ثابت است. دوربین می‌افتد، یک طرفه.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

Is it me you looking for?

 

قرار بود هیچ‌وقت به تو دروغ نگویم؛ حالا فقط به تو دروغ می‌گویم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

من که برات عر عر می‌کنم، بذارم برم؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

خوش‌بختی بوسه‌یی غیر قابل پیش‌بینی است...

 

 

هوی آیدین! گفته باشم... یا جیک ثانیه توضیح می‌دی چه گهی داری می‌خوری این چند روز، یا این‌که هر چی دیدی از چش خودات دیدی... گفتم که گفته باشم... چه معنی داره؟ داری آبروی دون ژوان‌ها رو می‌بری... پسره‌ی... حالا که این طور شد من هم می‌خوام... برو دیگه دوست ندارممممممممممممممممممممم.... به قول خودت: پوف...

 

پ.ن: اما خودمون‌ ایم... مبارکه!!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بی همگان به سر شد، یلدا هم. بی تو هم.

 

کوزه‌ی آبی با آن اناری که از اصفهان تا این‌جا دوام آورد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٤
تگ ها :