اين استمناي نصفه ـ نيمه كار دست‌اش خواهد داد؛ از من گفتن.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

فقط وقتي همه‌ي ليوان‌هاي نيمه پر ِ دنيا كنار ِ هم باشند مي‌شود فهميد كه آب چه قدر كم بوده است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

حالا بايد درست تو اين فصل ِ سال هوس كني باهاش بخوابي؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

برداشت ِ آزاد :

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

دور می‌گشتم ز خانه...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

هيچ چيز مثل ناگهاني آمدن اش در يك نيمه شب ِ بي حوصله خوب‌ات نمي‌كند، حتا اگر براي يك دقيقه باشد. آن‌قدر خوب مي‌شوي كه ياد ات مي‌رود دست‌هاي‌ات را كه شسته بودي، خشك كني. صبح مي‌شود و نگاه‌ات خيره به همان چند جمله مانده.


پ.ن: اين آدم آهني بد جور حال داده. مثل ِ موجي از تناقض، تناقض با خود ام، با او، با فكر هام، با خيال‌هام؛ به هر حال يا ما آن‌طور ايم كه آن‌ها مي‌گويند، يا ما آن طور ايم كه آن‌ها فكر نمي‌كنند.
در هر صورت من كه آن‌جا نيستم، من اين‌جام و اين آدم آهني‌‌يي كه اين‌جاست مثل هميشه درست آن‌وقت كه چشم‌هام را مي‌بندم و از صد تا يك مي‌شمارم تا ناغافل بيايد، سر مي‌رسد، بغل‌اش من‌كنم و شب خوب مي‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

عكس‌اش را مي‌گذارم توي كيف‌ام و مي‌روم دم ِ دروازه‌ي شهر مي‌ايستم.

سهيل مي‌گويد: هر دو تان يك جوري بي‌قيد هستيد، مي‌گويد: مثل ِ دو تا ديوار ايد كه رو به روي هم هستيد، مي‌گويد: آن آدم آهني در دنيا فقط نسبت به يك چيز حساس است و آن هم تو هستي، مي‌گويد: تو از جهل متنفر نيستي، مي‌ترسي...

مي‌گويم: گم شو، برا من روان‌شناس بازي در نيار.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

مرداد ِ 6۹. ميدان ٍ آزادي. بغض ِ كودكي‌ ٍ تمام شده. ترمينال ِ هميشه شلوغ و اتوبوس ِ تعاوني ِ پنج.

از مني كه هيچ حافظه‌اي از گذشته ندارم بعيد است، نمي‌دانم چرا فراموش نمي‌كنم.

دل‌ام مي‌خواهد آن روز و شب را براي يك نفر تعريف كنم، با همه‌ي جزييات‌اش، شايد خلاص شوم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

فاحشه‌هاي حرفه‌اي هيچ‌وقت مشتري‌هاي‌شان را انتخاب نمي‌كنند.


پ.ن: از وقتی اين موضوع را فهميده‌ام به هيچ‌كس نه نمي‌گويم. تقريبن از همان موقع که به تو نه نگفتم.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

حساب ِ سال و ماه و روز از دست‌ام در رفته، اما این باران ِ سر خوش که پیاده‌روهای بی‌دلیل ِ شهر را می‌شوید، می‌شود شبه ِ تکراری از تمام ِ آن چه که بوده، که گذشته، که نیست.

 

چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید.

 

فکر اش را بکن! می‌شد چهار سال و یازده ماه و دو روز زیر ِ آن باران ِ یک‌ریز راه برویم، بستنی بخوریم و دنبال ِ آن کوچه‌ی تنها بگردیم که بشود توی‌اش دزدکی بوسید و شریک شد در تن ِ خیس ِ من و تو و همه‌ی گنجشک‌های بی‌جفت. 

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اي ابتذال ِ ناب ِ جمله‌هاي من! دوست‌اتان دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

چرا كه او آن‌جا بود.

خانم دلووي – وولف

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

اتفاقن تمام ِ حرف ِ ما هم اين است كه اين پرده‌ي بكارت به درد ِ اوس كريم مي‌خورد و بس. شرافت و حيثيت و از آن‌ها مهم‌تر حرمت ِ آدم‌ها نه در بكارت‌اشان است، نه در هيچ كجاي اين پيكر ِ تن ِ لش‌اشان. بني آدم هم هيچ وقت اعضاي يك‌ديگر نبوده اند، خيلي هنر بكنند، خود اشان را جمع و جور مي‌كنند و دردهاي خود اشان را مرهم مي‌كنند...


پ.ن: خيلي مانده به آن روزي كه ديگر زن‌ها جور كش ِ شرافت ِ مردها نباشند؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

سئوديم اوغلوم. گينه بو ايشلردن گور.

از آيدين ِ عزيز كه در كمال ِ درايت، اسكار ِ به‌ترين وب‌لاگ ِ سال را به اين‌جانب اهدا فرموده كمال ِ تشكر را دارم.
بنده نيز متقابلن سوسك ِ بلوري ِ «ابر انسان» ِ‌ سال را به ايشان تقديم كرده، تعالي ِ آن جوان ِ‌ هنرمند را آرزومند ام.

 
پ.ن: هي آيدين! تو را چه مي‌شود؟ چرا همه‌اش آن ور ِ خيابان راه مي‌روي؟راستي! اسكار به چه درد ام مي‌خورد؟ ناهار ِ ما را فراموش نكن فرزند.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بی‌هوده بود، بی‌هوده.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

بيست و سه سال داری که داری، بارونی پوشيدی که پوشيدی، کلی آرايش باکلاس هم کردی که کرده باشی، برا خود ات مهندس هم هستی لابد، که هستی، تو کيف‌ات يه عالمه کتاب فلسفی و روان‌شناسی داری، که داشته باشي، به هر حال دليل نمی‌شه صبح ساعت ۷ از اين سر ِ شهر تا اون سر ِ شهر رو جدول پياده رو راه نری... می‌شه؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

آهن‌ها افتاد. من آن‌ها را برداشتم... مي‌خواستم آن‌ها را دست بگيرم و براي آخرين بار نگاه كنم. از اين‌كه آهن‌ها را به پاي خود حس نمي‌كردم بسيار متعجب شده بودم. زندانيان با صداهاي خشن و بريده‌اي كه در آن نشاني از خوش‌حالي مي‌ديدم، تكرار كردند: «برويد، در امان خدا! در امان خدا!»

خاطرات خانه‌ي مرده‌گان - داستايوفسكي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


 

در زنده‌گي زخم‌هايي هست كه... باهاشان حال مي‌كني، پز مي‌دهي، كلاس مي‌گذاري و آخر سر بلند بلند به ريش‌اشان مي‌خندي.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :