وقتي مي‌گويم «من»، منظورم همه‌ي شماهاست.

ويكتور هوگو

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

برداشت ِ يكي مانده به آخر:

جايي براي آن كه مي‌داند،
جايي براي آن كه نمي‌داند،
و آن كه سكوت مي‌كند.
شب است و دل- هرزه‌گي‌هاي من تمامي ندارد.
تب دارم و
مادر ام خشم‌گين از نوشتن‌ها و نوشتن‌ها و نوشتن‌هاي من است.
ديگر اما
گريه نمي‌كنم.
بگذار من هم يك شب آدمي باشم كه ساعتي قبل مرده است؛
«كه حكايت ِ من و آنان غم‌نامه‌ي دردي مكرر است:
كه چون با خون ٍ خويش پروردم اشان
باري چه كنند
اگر از نوشيدن ِ خون ِ من اِشان
گريز نيست؟»
بگذار من هم يك شب شريك ِ تكامل رنج‌هاي انساني باشم.
آه از اين كودكي‌ ِ خسته كننده‌ي ِ بي‌هوده!!
اين مرثيه تشنه‌تر ام مي‌كند
و عقربه در دير وقت ِ حادثه مي‌لنگد.
تب دارم و هذيان‌هاي‌ام پيشاني‌‌ام را داغ مي‌كند:
«آي عشق! آي عشق!
چهره‌ي آبي‌ات پيدا نيست.»
انسان هم حكايت بي بنيادي ست؛
مي‌گويند: عجيب است! عجيب است!
- عجيب است؟
باران كه ببارد، اولين شكوفه‌ي گيلاس كه باز شود...
آي، بهار ِ من!
تب دارم و حقيقت بخار مي‌شود،
چشم‌هاي‌‌ام را مي‌بندم و فكر مي‌كنم:
من، حوا باشم و آدم خيلي دور ايستاده باشد.
- جهل ِ موروثي و سرگرداني‌هاي مد ِ روز!!
يك كاش ِ بزرگ چسبيده به انتهاي فصل
و زماني كه، بالاخره، خواهد گذشت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

«آن‌كه مي‌ماند
كلاغي عاشق است
كه هيچ‌كس اهلي‌اش نكرد»

گراناز موسوي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

در حال حاضر تنها چيزي كه بهم آرامش مي‌ده اينه كه يه پسر بچه‌ي 12 ساله باشم و با دوستام برم واستم سر يه كوچه‌ي بن بست و مسابقه بديم تا ببينيم كدوم‌امون مي‌تونه شاش‌اش رو اون‌قدر شوت!! كنه تا برسه به ديوار ته ِ كوچه كه روش نوشته: «مه‌ناز جان! دوست‌ات دارم»

بعد اش برگردم خونه، يه ليوان آب آناناس بخورم، چمدون‌ام رو ببندم و برم حافظيه.

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

         

                     

                            

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 


حرف‌هايي هم هست كه گفته يا ناگفته ماند اشان، هيچ مددي نمي‌دهد، همان‌ به‌تر كه ناشنيده بمانند.
براي ام‌شب ِ طولاني با حافظ غزلي خواندم:

«زخم ِ ظريف ِ عقربه در من بود
وقتي دايره كامل شد
معماري ِ بيابان
هم‌راه با روايت ِ عقربه تكرار شد
من با خيال و عقربه مخلوط بودم
و عقربه،
بر روي ِ يك بيابان
بيابان ِ ديگري مي‌ساخت.»

يدالله رويايي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

بپاييد كه پيوند ِ زناشويي‌تان بد بسته نشود؛ زيرا سرانجام ِ پيوند ِ‌ شتاب‌كارانه زناكاري ‌ست.
و زنا كردن به كه خم شدن در زير بار ِ زناشويي و دروغ ِ زناشويي!
روزي زني با من چنين گفت: «اگر چه من با زنا عهد ِ زناشويي را شكستم، اما اين زناشويي بود كه نخست مرا شكست!»
جفت‌هاي ناجور را هميشه بدترين كينه توزان يافته‌ام. آنان از همه‌ي جهان تاوان ِ اين را مي‌خواهند كه ديگر تنها نيستند.
از اين رو، مي‌خواهم كه شرافت‌مندان به يك‌ديگر بگويند: «ما عاشق ِ يك‌ديگر ايم، اما ببينيم مي‌توانيم عشق‌امان را پاس داريم يا آن‌كه پيمان‌امان خطاست؟»
«ما را مهلتي براي يك زناشويي ِ كوچك دهيد تا ببينيم آيا براي زناشويي ِ بزرگ در خور ايم يا نه! هميشه با هم بودن كاري‌ست گران!»

چنين گفت زرتشت – نيچه

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

قد ِ آغوش ِ من اي، نه زياد اي، نه كم اي

امروز خواب نبودم. امروز هيچ خواب نبودم. توي آن اتاق، كنار تو، كنار توي ِ همه‌ي روزهاي ِ من، كنار ِ توي‌ ِ من.
مي‌داني چند وقت بود كسي هق هق گريه‌ام را نشنيده بود؟ مي‌داني چه‌ وقت بود، سرد ام بود و كسي نبود تا سر بگذارم روي سينه‌اش و گرم شوم؟ مي‌داني چند وقت بود كسي چشم‌هاي‌ام را تماشا نكرده بود؟‌ مي‌داني چند وقت بود كسي تپش‌‌هاي قلب‌ام را نشمارده بود؟ مي‌داني چند وقت بود كه من در نهايت شادی و آرامش و دل‌خوشي مرده بودم؟ بگذار خود ام بگويم، خيلي وقت بود... خيلي...

اصلن مهم نيست زنده‌گي چه‌گونه مي‌گذرد، مهم اين است كه من باور دارم آن چيزهايي كه بين ِ من و تو هست، همه‌اش راست است، من باور دارم كه يك نفر هست كه...

راستي! مامان گفت: اين همه وقت كجا قايم شدي؟ چرا نمي‌آيي ببينم‌ات؟ گفت: اين روزا پسر ام ناهار چي مي‌خوره؟ گفت: من هم دوست‌اش دارم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

نوشته بودم: «نمي‌دانم كدام را ترجيح مي‌دهم؛ اين‌كه خواب باشم و ساعت‌ها خواب ِ تو را ببينم؛ خواب ِ ول‌گردي‌هاي‌‌مان را و بوسه‌هايي را كه هيچ‌گاه دزدكي‌ نبودند، يا اين‌كه خواب باشم و با يكي از همان بوسه‌هاي گرم‌ات بيدارم كني و براي ِ يك ساعت كنارم باشي، بي هيچ بوسه‌اي؟»

جواب داده بود: «اصولن نبايد فرقي داشته باشد»

دفعه‌ي بعد كه بوسيدم‌اش، گفتم: فرق دارد عزيز ِ جان‌ام، فرق دارد...
خنديد، بغل‌ام كرد و بوسيد... گرم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

پا به پاي پرومته مي‌آيم، آن بالا، نگاه‌ات قلب‌ام را مي‌لرزاند، آن بالا، صداي‌ات دست‌هاي‌ام را وسوسه مي‌كند، آن بالا، سكوت‌ات ديوانه‌ام مي‌كند، تخته سنگ‌ را رها مي‌كنم و از سر ِ راه ِ تمام ِ خاطرات‌ام كنار مي‌روم، تو مي‌ماني و بغض ِ ديرين‌ام. اسطوره از من مي‌ميرد و من مثل همه‌ي آن‌روزهاي دور دوست‌ات دارم.

پايين‌تر انسان‌ها گِرد آتش نشسته‌اند، خدايان پرومته را نمي‌بخشند، برمي‌گردم و راه‌هاي آمده را، هنوز مي‌آيم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

قاصدك در دل ِ من، همه كور اند و كر اند...

پ.ن: من تجربه‌هايي با عشق داشته‌ام، يا فكر مي‌كنم كه داشته ام. به هر حال اگر چه آن‌هايي را كه خيلي دوست داشتم مي‌توان به راحتي به عنوان «محبت معمولي» تعريف كرد. با يك نفر براي مدتي كوتاه يا شايد حتا براي مدت طولاني خوب تا مي‌كردم، و او هم به نوبه‌ي خود با من خوب تا مي‌كرد. اين وسط عشق نقشي نداشت.
هم‌چنين: من نمي‌توانم بين عشقي كه به آدم‌ها دارم و عشقي كه به سگ‌ها دارم فرق بگذارم. وقتي بچه بودم و مشغول تماشاي كمدين‌ها در يك فيلم يا گوش كردن به كمدين‌ها در راديو نبودم، وقت زيادي صرف كشتي گرفتن روي فرش با سگ‌هاي مهرباني مي‌كردم كه داشتيم. و من هنوز هم از اين كارها زياد مي‌كنم. سگ‌ها خيلي زودتر از من خسته و گيج مي‌شوند و از رو مي‌روند. من براي هميشه مي‌توانم اين كار را ادامه دهم.

Slapstick – كورت وونه گات

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

ready to bear, ready to stand, ready to come along.

مي‌داني چند وقت است دروغ‌هاي‌ات را نشنيده‌ام؟ دل‌ام لك زده براي آن لحظه‌هاي بي سامان ِ بي‌هوده‌ات كه براي‌ام حرف بزني و من سكوت كنم و همين‌طور كه داري از توپ پوريا و دوچرخه‌ي حامد حرف مي‌زني، دست كنم توي موهاي بلند‌ ات و ببافم‌اشان و تو دروغ بگويي و بگويي و...
ياد اش به خير. كودكي چيز با ارزشي ست. نبايد جايي جا بماند. من كه سنجاق‌اش كرده‌ام به گوشه‌ي پيراهن نارنجي‌ام و هميشه با خود ام مي‌گردانم‌اش. به گمان‌ام تو گم‌اش كرده‌اي، همين دي‌روز يا پري‌روز؛ همين است كه ديگر وقتي پاي‌ات موقع فوتبال خراش بر مي‌دارد، يا وقتي زهره نمي‌گذارد لپ‌هاي‌اش را ببوسي، نمي‌آيي براي‌ام تعريف كني. اما من مي‌دانم. هيچ‌گاه نگويي هم مي‌دانم كه دي‌شب، فراموش كردي مسأله‌هاي رياضي‌ات را حل كني و ام‌روز كتك خوردي، مي‌دانم كه تا رفتي روي پشت بام، زهره پرده‌ي اتاق‌اش را كشيد، مي‌دانم كه وقتي نيستم مي‌آيي و توي دفتر خاطرات‌ام دنبال نوشته‌هاي آن‌روزي مي‌گردي كه ديدي من و اردلان رفتيم به بن بست ِ سي و سه و وقتي اردلان مي‌بوسيدم، هاج و واج ايستادي سر ِ كوچه و بعد دويدي و رفتي.
كاش لااقل مي‌شد كه يك بار ديگر با هم برويم دريا، روي ساحل، نرسيده به موج شكن، بنشينيم و تو بگويي: منتظر ام مي‌موني؟ و من بگويم: كه چي بشه؟ و تو گريه كني و من بغل‌ات كنم و بگويم: اگه منتظر ات نمونم چي كار مي‌كني؟‌ و تو بگويي: ميام تو همين ساحل، مي‌ميرم.

راستي! خواستم بگويم: منتظر ات نموندم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

قَالَ اِنٌي اَعلمُ ما لا تَعلمونَ

بقره- 30

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ
عشق بازان ِ چنين مستحق هجران‌اند
مگر ام چشم سياه تو بياموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

دل‌ام كاراي بد بد مي‌خواد.

آلفردووووووووووووووووووووو !!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

بنده مسؤول آن نخواهم بود.

پيش‌نهاد مي‌شه به مناسبت 8 مارس، روز جهاني ِ زن،‌ رييس دانش‌كده‌ مون، طي يك مراسم رسمي، هم‌سر ِ دوم‌اش رو به همه‌ي دانش‌جوهاي فضول‌ معرفي كنن.

 

پ.ن: البته زنده‌گي ِ شخصي ِ هر كي به خود اش مربوطه، نه به دانش‌جوهاش!! مخصوصن كه طرف كلي هم باسواد و روشن باشه. بالاخره پروفسورها هم دل دارن و صد البته به احتمال ِ قوي قصد آقاي دكتر از خيرات ِ دل و جان، سرپرستي از يك خانم تنها و بي‌كس بوده. به هر حال ما كه بخيل نيستيم، 2 تا زن ديگه هم جا داره. من هم به نوبه‌ي خود ام، از همين‌جا براي اجراي قوانين الاهي اعلام آماده‌گي كرده، با آن استاد ِ معظم وحدت مي‌كنم.

پ.پ.ن: اطلاعات فوق به هيچ عنوان قابل استناد نبوده و محتمل نتيجه‌ي يك كلاغ چهل كلاغ‌هاي دانش‌جويي مي‌باشد. (به عبارتي به ما گفتن كه اين‌جوري بيده... راست و دروغ‌اش هم با حضرت عباس.)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

چه تنهاست انسان وقتي دوست مي‌دارد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

هيچ چيز در دنيا چندش آور تر از توان انسان در رويارويي با حوادث نيست. اولين بار نبود كه كسي را به بيمارستان مي‌رساندم. اين بار هم تنها بودم. همه چيز كه تمام شد و گوشه‌ي دنجي پيدا كردم براي لحظه‌اي فكر كردن، از آن همه صبر و آرامش خود ام تعجب كردم. هيچ‌وقت نمي‌توانم خون‌سردي و آرامش خود ام را در مواجه با چنين شرايطي درك كنم. خود ام براي خود ام غريب مي‌شوم و مي‌ترسم از آدمي كه به آن راحتي و خون‌سردي در راه‌روهاي بيمارستان مي‌چرخد، با دكترها صحبت مي‌كند، موقع آزمايش و خون‌گيري دست بيمار اش را مي‌گيرد و براي‌اش جك مي‌گويد و سر به سر اش مي‌گذارد، وحشت مي‌كنم از جرأت الهامي كه مي‌گويد هم‌راه بيمار است و جواب آزمايش را مي‌گيرد، دنبال دارو مي‌گردد و... آخر سر، وقتي بقيه از راه مي‌رسند، مي‌نشيند و بي مقدمه استفراغ مي‌كند، توي خيابان ديوانه مي‌شود و داد مي‌زند كه «آخه يعني چي كه تو مريضي؟»
نمي‌فهمم. الهامي را كه هم‌راه يك بيمار است، درك نمي‌كنم، نمي‌فهمم آن همه انرژي را ناگهان از كجا مي آورد، آن هم در شرايطي كه بوي بيمارستان، نام داروها، رنگ خون و همه‌ي چيزهاي مشابه خود اش را از پا مي‌اندازد. بقيه مي‌گويند: «الهام خوب مي‌تواند از پس بيمارستان بر بيايد»
فكر كه مي‌كنم، وحشت مي‌كنم. مي‌روم توي دست‌شويي و زار زار گريه مي‌كنم... كسي نمي‌فهمد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

actually, i’m not drunk

وقتي بداني همان‌قدر كه تو از ما نبودي، ما هم از شما نبوديم و ايضن بر عكس... همه چيز درست مي‌شود، همه چيز. حالا ديگر كافي‌ است چشم بند به چشم و دست به سينه بنشينيم و تماشا كنيم. طاقت همه‌مان كم است اما چاره‌اي نداريم. زمان حبس‌امان مي‌كند و برنده...
اين بار يك دوئل واقعي.
تنها درد ِ بي‌ درمان،‌ آن حس ابتلاي ِ قديمي‌ست كه در نهايت تبديل مي‌شود به يك آه ِ بي‌سامان،‌ به يك... نمي‌دانم... تو بگو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

اين‌جا که من نشسته‌ام، همه چيز خوب است. صبح باران می‌باريد و من در تاريک - روشن زدم بيرون و شهر خسته‌ام را راه رفتم. من راه رفتن را دوست دارم. حتا حالا که ۱۰ روز است مچ پای‌ام همين طور برای خود اش درد می‌کند و من محل‌اش نمی‌دهم... راه می‌روم. راه می‌روم.
راستی آيدين! چند روز پيش در خيابان ديدم‌ات. مثل هميشه تو آن‌ طرف خيابان بودی و من اين طرف.
الان برف می‌بارد. هوای اسفند را دوست دارم. هوای نزديکی‌های بهار را... آخ...بهار من... دوست‌اش دارم.
ديگر... آها... خواستم بگويم ملالی هم نيست، نه از دوری شما، نه از دوری خود امان، يعنی حوصله‌ی دل‌تنگی هم ندارم... دل‌ام فقط يک اتفاق نامنتظره می‌خواهد که می‌دانم به زودی روی خواهد داد!!
داده‌ام همه چيز را رنگ کنند، ديوارها را، پرده‌ها را، جلد کتاب‌ها را، خاطره‌ها را و خود ام را...
اين‌جا که من‌ نشسته‌ام، همه چيز خوب است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

زنده‌گی شايد هميشه همين است: زمانی که می‌گذرد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

آلفردو! هي آلفردو! اين جا رو ببين، يه خر ِ باهوش...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

«برو، دراگونس، برو، سگ ِ زرد روي از استخوان‌هاي كودك برگردانده. ريسمان‌اش فقط شندره‌هايي كثيف است كه شايد به آني پاره شود و آن‌ وقت... مي‌دانم كه سيرابي ندارد. به اميد ديدار دراگونس. سخت نگير. راحت باش و خاطرخواه ِ هميشه‌گي‌ات را فراموش نكن.»

پوست انداختن - فوئنتس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

از آرشيو سارای نازنين‌ام...

چه در آغوش‌ات بگيرم... چه...
دوست‌ات دارم و اين حقيقت عريانی‌ست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 


اگر دو تن يکديگر را در آغوش کشند،
آسمان پايين مي آيد
ما از دسترس نامهايمان
به دور ميافتيم
دوست داشتن، عريان کردن ِ فرد است
از تمامي ِ اسمها

- اکتاويوپاز

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

عيسي گفت: «هر كه از شما گناه ندارد، اول بر او سنگ اندازد.»

 انجيل يوحنا، باب هشتم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

وقتي حوصله نداشته باشي سؤال‌هاي الكترونيك و ماشين را جواب بدهي... مي‌روي سراغ ِ بيولوژي يا چه مي‌دانم فيزيولوژي يا هم‌چين چيزي!!

 114- اگر غلظت كراتي‌نين ادرار 196 و غلظت ِ پلاسمايي ِ آن 1.4 و جريان ِ ادرار يك سي سي در دقيقه باشد، كليرنس كراتي‌نين كدام است؟

1) 75                 2) 125               3) 140               4) 196


116- مركز استفراغ در كدام قسمت سيستم اعصاب مركزي واقع شده است؟

 1) thalamus     2) hypo thalamus     3) Medulla oblongata    4) Cervical Spinal Cord

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

الهام
متولد ِ فروردين ِ 61
دانش‌جوي الكترونيك
جوان كه بودم تاريخ دوست داشتم، زرتشت دوست داشتم، ادبيات را مي‌پرستيدم، مي‌خواستم روان‌كاو بشوم، يا جامعه شناس. مدت‌ها تصميم داشتم نجوم بخوانم، بعد قرار شد علوم سياسي بخوانم، پيش دانش‌گاهي هوا فضا مي‌خواستم.
روز انتخاب رشته، رشته‌ي اول‌ فيزيك زدم (دانش‌گاه شريف... و صد البته قبول نشدم) 
الان
خيلي دل‌ام مي‌خواهد تغيير رشته بدهم به فلسفه يا زبان‌شناسي!! (چه ربطي به هم دارند، نمي‌دانم؟!)

كوه را دوست دارم، بيابان را دوست دارم. سيب مي‌خورم، زياد.
راه مي‌روم... راه مي‌روم... راه مي‌روم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

نازي جون دل مي‌بری
نازي جون مال ِ من اي

دي‌روز مامان يكي از دوستان ِ قديمي‌اش را بعد از 6 سال بي خبري اتفاقي كشف كرده! شماره داده‌اند و قرار و...
ام‌روز صبح آن دوست ِ قديمي زنگ زد و شروع كردند به حرف زدن. از تك تك ِ‌ فاميل‌ها و دوستان و آشنايان خبر گرفتند. انگار نه انگار كه 6 سال است كه حرف مشتركي نداشته‌اند. اين‌قدر راحت حال عروس‌ها و دامادهاي قديم و جديد را جويا مي‌شدند و از روماتيسم ِ فلاني و سكته‌ي بهماني سؤال مي‌كردند كه آدم فكر مي‌كرد همين نيم ساعت پيش از هم جدا شده‌اند و هنوز از زير و بم زنده‌گي‌ ِ‌ هم خبر دارند... خود ام را كه مقايسه كردم، ديدم اصلن اين طور نيستم. همين‌طوري كه هر روز دوستان‌ام را مي‌بينم، هيچ حرفي باهاشان ندارم، چه برسد به 200 سال بعد... حال‌ام گرفته شد اساس..
ساعت 3 كنكور دارم و راست‌اش اگر از ترس ِ يكي، دو نفر از مشتاقان ترقي‌ ِ علمي نبود سر جلسه هم نمي‌رفتم، دريغ از يك تست كه زده باشم...


پ.ن:
وقتی که باز می‌آيی
نام ِ تو را
             تمام ِ جهت‌ها
                                رسم می‌کنند.

دل‌تنگی‌ها - رويايی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

روزمره‌گي فرصت كوتاهي‌ست بين عشق و...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

-   اين مرد يك سال ِ تمام هر روز تو را شكنجه داده است. تو را زجر كش كرده و به صلابه كشيده است و حالا به عوض اين كه پليس را خبر كني، هر شب براي‌اش غذا مي‌بري؟ آيا ممكن است؟ آيا خواب نمي‌بينم؟ تو چه‌طور مي‌تواني اين كار را بكني؟
بر چهره‌ي مرد ِ قرباني حالت ِ مكري پر معنا آشكارتر شد و ار ژرفاي قرون صدايي چندين هزار ساله برخاست كه مو بر اندام ِ خياط راست كرد و قلب‌اش از حركت باز ماند:
-    قول داده است كه دفعه‌ي ديگر با من مهربان‌تر باشد!

پرنده‌گان مي‌روند در پرو مي‌ميرند – رومن گاري

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

نزديك‌تر شد و خون ِ صورت‌ام را ليسيد. بعد با قدم‌هاي كوتاه شروع كرد به دويدن.

ميرا- كريستوفر فرانک


ببين رفيق ِ ناديده‌ی ناشنيده‌ام! مسأله تشكر از تو نيست. مسأله ارضاي غرور ِ خود ام است و برانگيختن اين حس كه عجب آدم مهمي هستم كه اين همه خوب را يك جا دارم... حالا تو هر طور دوست داري بنشين و ام‌شب تا صبح با من كَل بگذار و سعي كن به من حالي كني كه هيچ براي‌ات مهم نيست كه من اين همه چرا از تو مي‌پرسم و تو با آن‌ همه سواد ِ به درد نخور ات نمي‌تواني به هيچ كدام جواب بدهي... بلد بودن يا نبودن ات هم اصلن مهم نيست... شايد به‌تر باشد بگويم كه خوش‌ام آمد از اين كار ات... خوب و بد اش هم فقط به من و تو مربوط است و سايه‌ي آبي رنگي كه از انحناي كوتاه ِ خودكار ات بيرون زده بود و اعتراف مي‌كنم كه نقاشي‌ات را هيچ نفهميده بودم و اين ربطي به اين ندارد كه بخواهي پيكاسو را با آب و تاب براي‌ام تعريف كني و من با اين چشم‌هاي نزديك‌بين‌ام بروم تو نخ ِ آن تابلو و كف كنم و ياد ام بي‌افتد كه يك بار ديگر ياد ات بي‌اندازم كه: عجب!!

«من اين كتاب‌ها را از ماشين خوش‌گل ِ بابات دوست‌تر دارم!!»

امضا: جوجه تيغی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

آدم‌ها به شكل غم انگيزي محدود اند. اين محدوديت نه از لحاظ آزادي‌هاي رايج است و نه از لحاظ تفكرات. منظور ام درجات ِ آزادي در كنش‌ها و واكنش‌هاي عاطفي، درگيري‌هاي احساسي و برخوردهاي اجتماعي، رواني و روحي است.

زماني اعتقاد داشتم كه هيچ‌گاه نمي‌توان انسان و رفتارهاي‌اش را پيش بيني كرد. چون هميشه هاله‌اي از انسانيت و تقدير ناپذيري آدم‌ها را در بر گرفته و هيچ اصل و شناختي نمي‌تواند انسان را مقيد، مدون و قانون‌مند كند. فكر مي‌كردم آدم‌ها آن‌قدر عجيب و پيش‌بيني ناپذير اند كه هرگز نمي‌شود لحظه‌ي بعدي براي سكنات‌اشان قائل شد.

دوستي مي‌گويد: «ما هميشه در تاريكي ِ مطلق زنده‌گي مي‌كنيم.» فكر مي‌كنم حرف جالبي ست. هيچ زماني اطلاعات و شعور ما از محيط ِ اطراف كامل و بي نقص نيست و درست به همين دليل است كه مي‌توانيم انسان وار، با وجود ِ تمام ِ خطاها و اشتباه‌ها، در زمان سيلان كنيم، پيش برويم، فكر كنيم، دسته بندي كنيم و در نهايت محدود به همان محيط و اطلاعات ِ ناقص نتيجه گيري كنيم. بعيد مي‌دانم كسي بتواند ادعاي ِ كمال در دريافت و درك ِ حوادث زنده‌گي داشته باشد. چرا كه اين دريافت و فهم في نفسه ناقص است و تاريكي تنها چراغ ِ روشن اين حوالي‌ست.

نمي‌دانم آن روزها درست‌تر فكر مي‌كردم يا حال. در هر صورت اين روزها ديگر مثل سابق فكر نمي‌كنم. آدم‌ها به شكل غم انگيزي محدود و تكراري هستند. آدم‌ها به شكل غم انگيزي پيش‌بيني شدني هستند و خيلي راحت طبقه‌بندي مي‌شوند، حتا اگر اين طبقه‌بندي به تعداد آدم‌هاي دنيا باشد. نزديك‌تر كه مي‌شوي، مي‌بيني عجيب شبيه ِ بقيه هستي، و بقيه شبيه ِ تو؛ خيلي راحت از هستي، از خود و از تمام مفاهيمي كه مستقل‌ات مي‌كردند از ديگران، ساقط مي‌شوي. مي‌شوي يك نفر مثل همه و همه، خود شبيه ديگران است و ...

برخوردها، انتقال احساس‌ها، تنش‌ها، عشق‌ها، نفرت‌ها، دوستي‌ها، قضاوت‌ها، قهرها، آشتي‌ها، كينه‌ها، حسد، ترس، شهامت، غرور، شهوت، دروغ، همه چيز... هيچ چيز نيست كه مثل چيز ِ ديگري نباشد. و نتواني حدس بزني كه يك آدم ِ خاص در شرايط ِ خاص كدام واكنش را نشان خواهد داد. هر چند آن تاريكي ِ بي روزن كه در آن غوطه مي‌خوريم هميشه هست و شباهت‌ها و پيش‌بيني‌ها را از نظر مخفي مي‌كند.

البته دانستن اين‌كه واكنش ِ ديگران چه‌گونه است معمولن فايده‌ي خاصي ندارد، يا براي من ندارد، چون سر به هوا و فراموش‌كار هستم و خود خواه‌تر از آن كه بخواهم به خاطر آگاهي از وضعيت يك نفر ِ ديگر روند كارهاي خود ام را عوض كنم. ولي در كل دانستن‌اش جالب است و مفرح و حتا مي‌تواند كمك كند كه آدم بعدها عذاب وجدان بگيرد! و كمي هم غصه بخورد. اما به هر حال سواد زيادي نمي‌خواهد، كافي‌ست كمي از خود ِ خود امان، از تعصب‌ها و خود محوري‌هامان دور شويم و خودمان را و دنيا را به چشم ِ يك ناظر ِ بيروني نگاه كنيم - در تاريكي ِ مطلق -

اين را امروز اين‌جا مي‌نويسم تا اگر بعدها نظر ام عوض شد، بدانم كه زماني چه‌گونه فكر مي‌كردم.
اصولن آدم بي حافظه‌اي هستم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

و لَقَد خَلقنَا الانسان َ قادرٌ  بِكل ِ كِثافاتَ *

پس از كلي شور و مشورت با خود امان نتيجه اين شد كه تصميم گرفتيم در اسرع وقت از دوست گران‌مايه‌ي ناشناس‌امان خانم يا آقاي jh تقاضا كنيم آن شيطانی را كه احتمالن خود ِ ايشان يا يكي از اقوام نزديك (كه ترجيحن نام نمي‌بريم) از محضر اشان فيض برده‌اند، به شخص اين‌جانب معرفي نمايند. اين‌حانب از همين تريبون ِ رسمي آماده‌گي‌ ِ خود را براي توليد شياطين ِ هم‌نام با خود و هم‌خوابه‌گي با شيطان و تمام ِ‌ اجنه و روح و پَري و از ما به‌تران با حتا بدتران، و خودِ آقا امام زمان، اعلام مي‌كنم.

                                                                                                  مِنَ اللهِ توفيقاً


* سوره‌ي 115، آيه‌ي 13

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

من و پرتقال فروش به روايت ِ يك تابلوي اكسپرسيو

همان‌طور كه لابد همه مي‌دانند، اربيتال‌هاي هر عنصر در فضاي اطراف هسته قرار دارند و بسته به تعداد الكترون‌هاي عنصر، داراي لايه‌هاي مختلف، با سطوح ِ انرژي ِ مختلف مي‌باشند. به تعداد ِ الكترون‌هاي ِ اربيتال ِ خارجي‌ ِ كه يك عنصر مي‌دهد يا مي‌گيرد تا به نزديك‌ترين گاز ِ بي اثر قبل يا بعد از خود تبديل شود (يعني به پايداري برسد) ظرفيت ِ آن عنصر مي‌گويند.
اين بود تعريف ِ من از ظرفيت.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :


 

آلفردو! می‌شه يه کار ِ ديگه هم کرد.يه دوربين ِ نو می‌خريم، می‌ريم همه‌ی عکسای قديمی رو دوباره می‌گيريم...

?OK

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :