من يك دختر داشتم كه اسم‌اش اوينار بود، يعني هست.
يك دختر ديگر هم داشتم كه اسم‌اش شيدا بود، يعني هست.
قرار است يك دختر ديگر هم داشته باشم كه اسم‌اش را ترنج بگذارم، يعني گذاشته‌ام.

ترنج ِ من...  

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

هی تو!
اگر مرا میخواهی،
بايد مطمئن‌ام کنی که میمانی
میمانی، تا ابد میمانی.


اگر فقط برای لحظهای حس کنم
که قرار است رفيق نيمه راه‌ام باشی،
مطمئن باش که از من
هيچ چيز نمیگذارم که به تو برسد
نه عشق‌ام، نه محبت‌ام، نه جسم‌ام، نه لبخند ام، نه هيچ چيز
هيچ چيز

آويشا

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

خواب‌هاي‌ات، خواب‌هاي‌ات را دوست دارم.

عزيزترين ِ مهربان‌ام، سلام!

همه را به نام مي‌خوانم، همه را. به تو كه مي‌رسم، سكوت مي‌كنم، نام ات انتهاي حرف‌هاي من است. جايي كه ديگر  صدا نيست و براي ديدن آدم‌ها بايد از زمان جا ماند.
آن‌جا كه تو اي،‌ هيچ كس نيست. همه كه بروند، من بازمي‌گردم، تو مانده باش و همه‌ي اين گنجشككان بي جفت كه تا بهار...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

شيندرلا... شيندرلاآآآآآآآآ..........

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

در حال ِ حاضر هرگونه بحث فلسفي ممنوع

اين‌قدر هم به پر و خالي بودن اين ليوان ِ لامصب گير نده... مي‌زنم مي‌شكنم‌اش ها...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

El Cristo Rey!
Viva! Viva El Cristo Rey!

گناه كردم، لذت بردم، رنج كشيدم، بخشيده شدم. اما حاضر نيستم شكوه ِ لذت خود را انكار كنم. من گناه نكرده‌ام. شما فرشته‌گان مي‌دانيد، شايد در انتقال من به فردوس ترديد به خود راه دهيد، اما شما چاره‌اي نداريد جز آن‌كه بپذيريد آرامش و لذتي در كار خود يافتم. خواهش تن و جان ِ من بر پيمان اهريمني مفيستو و خواهش‌هاي ابلهانه‌ي فاوست پيروز شد؛ من با همه‌ي زنانه‌گي دو مرد را از پا در آوردم.

اينس - فوئنتس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

اگر استاوروگين باور كند، باور نمي‌كند كه باور كرده. اگر باور نكند، باور نمي‌كند كه باور نكرده.

جن زده‌گان - داستايوفسكي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

تمام پرسه‌های‌ام را در خيابان جا می‌گذارم، تمام ماجراهای‌ام را، تمام برگه‌های جريمه‌ام را...

پياده روها هميشه شاهد بزرگی‌ی ِ تنهايی‌ی ِ من بوده‌اند. اگر امروز می‌بينی برای‌ات می‌نويسم، به اين خاطر است که چند ساعتی‌ست سيگارهای‌ سکوت‌ام تمام شده‌اند. حتا همه‌ی آرزوهای‌ام را چاق کرده‌ام، ولی نشد، کبريت هم ندارم. به هر حال مجبور ام هذيان‌های‌ام را بلند بلند برای‌ات ديکته کنم تا بشنوی. حالا هر جا که باشی، چه خط بدهی، چه نه، من برگه‌ی انصراف‌ام را مثل برادر‌ ات روی تمامی رد پاهای‌ام، واژه‌ای‌ام، و از همه مهم‌تر روی خود ام می‌چسبانم. حالا نوبت توست، تا موافقت نکنی هيچ چيز درست نمی‌شود. من هم زير برگه‌ی انصراف‌ام درشت ِ درشت با ماژيک‌هايی که هنوز زياد مستهلک نشده‌اند با رنگ قرمز می‌نويسم: 
                                                               من انصرافی‌ام. به من احترام بگذاريد!!

پ.ن: مهدی‌ی ِ خوب‌ام... يک روز اين را برای‌ام نوشته بودی... خيلی وقت پيش بود... آن قدر قديم که داشتم لحن فرياد های‌ات را فراموش می‌کردم... حالا همه چيز دارد مثل ِ صدای تو که آن روز پای تلفن دل‌ام را لرزاند، تکرار می‌شود و من هيچ ندارم... تو آن‌جا نشسته‌ای و می‌خواهی من بنويسم، من اين‌جا نشسته ام و می‌خواهم تو بنويسی...

ببين: «تنها يکی
        آن که خسته‌تر است.»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

ما در ارتباط با مرگ ِ خود امان چيزي براي گفتن نخواهيم داشت.

(اينس – فوئنتس)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

بعضي خبرها از مرگ هم نابه‌هنگام‌تر اند...

«در زنده‌گي زخم‌هايي هست كه... فقط خود ات را با آن‌ها سرگرم مي‌كني... »

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

هِي آقاهه! با تو اَم...

خب مي‌گي كه چي؟ اگه بعد از يك‌ سال و نيم تازه الان به اين نتيجه رسيدي كه اون روز سر اون پله‌ها، من و اون بهت دروغ گفتيم كه زن و شوهر ايم، مشكل ِ تو ِ ...  اولن كه اصلن نبايد مي‌پرسيدي كه «شما زن و شوهر ايد؟» خب پرسيدي؟ انتظار نداشتي كه تو اون وضعيت من بگم: «نه خير ايشون دوست پسر بنده هستند» اون‌هم كجا... تو اون مكان ِ مقدس!! يا وقتي زل زدي تو چشم اون و دوباره گفتي: «ببخشيد مي‌پرسم، شما زن و شوهر ايد؟» قرار نبود كه اون هم برگرده بگه: «نه خير. اين خانوم از اقوام سببي بنده هستن كه من اين‌جوري بغل كردم و دارم ماچ ‌اش مي‌كنم». ثانين، تو اون‌جا چي كار مي‌كردي كه مجبور بشي ما رو ببيني؟
به هر حال جواب اون سؤال هموني بود كه شنيدي، هر چند در تمام ِ اين مدت همون يه بار به عقل‌امون رسيد كه بگيم زن و شوهر ايم... فقط همون يه بار رو دروغ گفتيم... اون هم تقصير ِ تو بود... خود ات حرف گذاشتي تو دهن‌امون... حالا چيه هر روز چپ چپ منو نگاه مي‌كني؟ دل‌خور شدي كه دروغ گفتيم؟ از قديم گفتن: همينه كه هَه... يكي نبود بهت بگه آخه مگه زن و شوهر مريض‌ان برن تو اون خراب شده هم‌ديگه رو بغل كنن؟ به من چه كه تو اين‌قدر پاك – ذهن اي!!
خوش ندارم هر روز زل بزني به اين حلقه‌ي كوفتي كه محض تنوع انداختم تو انگشت‌ام و دنبال اون بگردي و هي ابرو بالا بندازی و اشاره بدي كه كو ؟
من هم مثل ِ تو نمي‌دونم كه اون كجاست... خيلي خوش‌حال مي‌شم که اگه يه وقت سر راه پله، توي كوچه، زير ِ درخت، يا هر جاي ديگه ديدي‌ش كه داره يكي ديگه رو ماچ مي‌كنه بياي بهم بگي تا من هم تو اولين فرصت برم يكي ديگه رو ماچ كنم!! (يكي ديگه هم نبود، خود ات رو ماچ مي‌كنم)

فعلن همينه كه هَه...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

شب تا صبح، ساکسيفون به دست، می‌نشينی پای پنجره‌ام. از ترس هم‌سايه ها جرأت نمی‌کنی صدای آن زهر مار را در بياوری. آن‌وقت انتظار داری در اين مملکت خراب شده که سگ به سگ محل نمی‌دهد عاشق‌ات شوم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

خر زهره نام يک گل است
و من نام ديگر تو هستم.
به قول تو آدم برای من زياد است
اما من از آدم‌ها می‌ترسم... چندش‌ام می‌شود.
بر می‌گردم، کتاب‌ها را ورق می‌زنم.
نمی‌خواهم فکر کنم،
چشم‌ها را می‌بندم.
سيگاری می‌گيرانم و می‌پيچم توی کوچه‌ی بعدی.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

که من در ترک پيمانه دلی پيمان شکن دار

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

بهش بگيد من بی‌کار ام...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 

ام‌شب با تمام مردان‌‌ام مي‌رقصم. با تمام مردان‌ام كه زماني، به درستي يا به اشتباه عاشق‌ام شدند.ام‌شب، دل‌ مي‌دهم به عشق‌بازي‌ي ِ سر به هواي ِ اولين برف ِ شهر. ام‌شب اصلن براي‌ام مهم نيست كه در تمام ِ هفت آسمان يك ستاره هم ندارم؛ در عوض همين‌جا، روي همين زمين ِ خاكي‌ي ِ پست، هزار مرد مي‌شناسم، هزار زن، هزار انسان.
باشد به حساب زرنگي‌ام. باشد به حساب ِ دل ِ هرزه‌‌ام. باشد به حساب ِ تمام ِ شب‌هايي كه باور كردم كه دوست داشته‌ام، كه دوست داشته شده‌ام.
ام‌شب را براي تك تك مردان‌ام مي‌رقصم. مي‌رقصم، و سهم خود ام را از همه‌ي اين ستاره‌هايي كه چشمك مي‌زنند مي‌گيرم، مي‌بوسم‌ات. مي‌بوسم‌ات و آخرين دل‌خوشي‌ات را براي هميشه براي تو كنار مي‌گذارم.
ام‌شب را با آواز كودكي‌هاي‌ام مست مي‌نوشم، با برف‌هاي خيس ِ شب‌هاي ِ دير وقت، با بنفش‌هاي بي‌ربط، با شيشه‌هاي رنگي، با بوسه‌هاي دزدانه، با آدم‌هاي خسته‌اي كه مي‌گريزند. و مي‌گريزند و فراموش كرده‌اند زير ِ اين آسمان ِ تنها جايي براي تنهايي نيست.
گنجشك‌ ِ من! لانه‌ات دست نخورده مي‌ماند... براي دل‌خوشي‌هاي‌ات، براي دل‌خوشي‌هاي مهربان‌ات... و براي عزيزترين ِ مهربان‌ام... براي دوست ِ خوب ِ بزرگ‌ام...
براي همه‌ي من.

پ.ن: قول بده عاشق‌ می‌مانی... قول بده تا آسوده بميرم...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

لا ريب َ فيهِ

ساس‌های فسقلی‌ی کثافت بورژوا! مغز خر خورده ايد و نمی‌فهميد افتخار هم‌صحبتي با چه کسي را داريد: پسر ام سفير کبير فرانسه، شواليه لژيون دونور، نويسنده‌ی بزرگ دراماتيک، ايبسن دومگابريل رانونزيوی جديد خواهد شد. پسر ام...
توی ذهن‌اش در جست‌ و جوی برگي برنده، دليلي بي برو و برگرد و قانع کننده دال بر موفقيت و تنعم مادی بود:

- ...لباس‌های‌اش را به خياط های لندن سفارش خواهد داد
!

ميعاد در سپيده دم - رومن گاری

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

تو از من نمي‌داني

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

گلوله به ستون فقرات‌اش اصابت كرد و تا آخر عمر زمين‌گير شد. در پيري و تنهايي، بدون ناله و اعتراض، و بدون لحظه‌اي ندامت، با عذاب خاطره‌ها و پروانه‌هاي زرد رنگي كه يك لحظه راحت‌اش نگذاشتند، مُرد. مطرود همه بود، درست مثل مرغ دزدها.

گارسيا ماركز – صد سال تنهايي


آدم‌هايي هستند كه اتفاقي اند... خيلي اتفاقي.
آدم‌هايي هستند كه تاريخ مصرف‌اشان كوتاه است،
زود از حوصله‌ي خوب‌ها سر مي‌روند و ديگر كسي دوست‌اشان ندارد.
آدم‌هايي هستند كه خيلي زود به همه چيز عادت مي‌كنند،
آن‌قدر عادت مي‌كنند كه خيلي اتفاقي مي‌ميرند.
آدم‌هايي هم هستند كه دل هرزه‌شان از روسپي‌ي كهنه‌كار شهر هم وقيح‌تر است،
و هميشه يك نفر هست كه زير پنجره‌اشان آواز بخواند.
آدم‌هايي هم هستند كه ديگر نيستند
فرض كن من همه‌ي اين آدم‌ها باشم، همه‌شان، يك‌جا...


پ.ن:

Whatever role you take in your life, be true to yourself

از حالا به بعد هر موقع با چراغ ِ خاموش آن لاين بشي، نمي‌فهمم... جالبه، مگه نه؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 

عزيزترين ِ مهربان‌ام، سلام!

دروغ چرا، حال ما بد است، باور كن. حال ِ همه‌مان كه نه، حال من بد است؛ تمام اين مدت دروغ گفتم كه خوب ‌ام.
شش ماه زمان زيادي‌ست... زمان زيادي براي پيچاندن زمين و زمان، براي جواب هاي سر بالا به سؤال‌هاي سخت، براي سكوت‌هاي مزمن و براي تمام ِ بغض‌هاي يتيم.
اين‌كه تا الان دندان روي جگر گذاشته باشم و تلخي‌ها را پنهان كرده باشم، نه براي رعايت حال تو بوده، نه براي دل ِ بي صاحب خود ام. دليل اش را خوب نمي‌دانم، اما هر چه بوده، از تمام شب‌هايي كه تو را از پشت اين پنجره‌ي سرد در آغوش گرفته‌ام و تا صبح گريه كرده‌ام، بي‌زار ام، از تمام حرف‌هايي كه از بين سيم هاي تلفن به تو رسانده‌ام، بي‌زار‌ ام، از همه آن اكسيژني كه فاصله‌ها را پر كرده بي‌زار ام... شش ماه زمان زيادي‌ست براي پنهان كردن دردها از كسي كه مرهم همه چيز است.
حالا اگر درست چند شب پيش از برگشتن‌ات فرياد مي‌زنم، فقط به اين خاطر است كه خسته شده‌ام، خيلي خسته... ديگر تحمل هيچ دردي را ندارم، اشباع شده‌ام از غلظت تنها‌يي‌ي اين حوالي.
كاش تا آمدن‌ات همه چيز خوب شده باشد. مي‌خواهم وقتي بغل‌ات مي‌كنم، وقتي مي‌بوسم‌ات، وقتي سر روي شانه ات مي‌گذارم، هيچ دردي نباشد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

آن‌گاه در بلندي‌ها، تكرار بوده‌ها و مانده‌ها، نقش‌هاي بي‌هوده، بادهاي آواره.
آن‌گاه نزديك‌تر، دست‌هاي پينه بسته، سايه‌هاي فراموش شده، قصه‌هاي ناتمام.
مرگ من هيچ دليلي نخواهد داشت، درست مانند زنده‌گي‌ام...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 


به آمارانتا گفت: «مي‌بيني چه‌قدر ساده است؟ مي‌گويد: دارد به خاطر عشق من مي‌ميرد، انگار من قولنج مزمن‌ام.» وقتي فرمانده‌ي جوان را نزديك پنجره‌ي او مرده يافتند، عقيده‌ي رمديوس خوشگله نسبت به گفته‌ي خود اش راسخ‌تر شد. گفت: «ديديد چه‌قدر ساده لوح بود!»

گارسيا ماركز – صد سال تنهايي

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

نوشته بود:

براي كسي كه كاش مرد به‌دنيا مي‌آمد
ولي پست چون مرد نبود...


اين من‌ام، هنوز...
كسي كه مرد به دنيا نيامد... «پست؟»
نمي‌دانم... هنوز...


پ.ن: اين جمله را يک مرد برای‌ام نوشته بود...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

سه روز گذشت
و زمستان شد.

هي! گنجشك كوچك من...
خواب ديدم كه چشم‌ها‌ي‌ام را هنوز دوست داری
و من هنوز در تب لبان‌ات مي‌خندم.
هوا سرد است
و دل هرزه‌ همين حوالي گم شده
مي‌گويد:
مرد بي‌نامي را دوست مي‌دارم
مرد بي‌نامي كه دي‌شب از پنجره پريد توي اتاق
انگشت‌هاي‌ام را لاك زدم و گذاشتم كه ببوسد
ماه ‌ات را كه گذاشته‌اي روي پيشاني‌ي من، نشان‌اش دادم و
گفتم كه رفته‌اي سيگاري بكشي‌ و برگردی
گفتم كه هر شب خواب‌ات را مي‌بينم
گفتم كه هزار مشق نخوانده دارم...
باور نمي‌كند
باور مي‌كني؟
مرد بي نامي را دوست دارم كه باور نمي‌كند دست‌هاي من را يك نفر در باد با خود برد
راستي!
دل هرزه براي‌ات بستني خريد
گذاشت روي نيمكت تا سر راه بر داري،
برف مي‌باريد
به اين زودي‌ها آب نمي‌شود، خيال‌ات تخت.
الو! الو!
تمام سيم‌هاي تلفن را گرفته‌ام توي دست‌ام و دنبال نشاني‌ي تو مي‌گردم.
وقت امتحان تمام شد
و من آخرين سؤال را براي تو كنار گذاشتم.

پنج دقيقه سکوت و... ديگر هيچ.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

براي آغاز ِ حماسه

تنها چرم پاره‌يي كم بود!

پس، چلنگر ِ بي‌باك شهر

زير جامه‌ي ِ چرمين خويش را

-    كه حافظ عورت‌اش از جرقه‌هاي كوره بود-

به در آورده، بر سر ِ چوبي آويخت

تا درفش ِ عصياني‌ي ِ كاويان پديد آيد!

برده‌گان بر مالكان خود شوريدند

و فرمان‌رواي ستم پيشه‌ي ِ خويش را گردن زدند

تا آن‌سوي ميادين ِ خون‌آلود،

چلنگر

بيرق ِ افتخار اش را

-    كه از شتك ِ خون مالكان گُل گون بود-

به فرمان‌روايي ديگر بخشد

(دستي به عورت ِ عريان و دستي به دسته‌ي بيرق!)

و تكرار دوباره‌ي ِ تاريخي سرخ را بي‌آغازد!

فريدون نام تازه‌ي ِ ضحاك است

و افتخار ِ تاريخ ما

چيزي جز همان زير جامه‌ي چرمين نيست!

 

(يغما گل‌رويي)

 

بهمن مبارک!!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


 

خود سانسوری...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :