اين پست حذف شد...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

كش‌ مي‌آيد، كش‌ مي‌آيد، كش‌ مي‌آيد

                                                  پاره مي‌شود.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

ش ك س ت

يك راه خوب ِ ما بودن، همين است كه مي بيني:
تو مي‌آيی
من مي‌روم
من مي‌آيم
تو مي‌روی
و هميشه يك نفر هست كه اشتباه مي‌كند

بند تنبان كانت كوتاه‌ترين ديوار اين حوالي‌ست. بهانه، بهانه‌ است، كليشه‌اي و پست مدرن هم ندارد. تنها شباهت من و تو، و تو و او و آن‌ها و بقيه، همين آدم‌ بودن ِ بي اعتبار امان است.
گاهي، دوست داري باور كني كه يك نفر هست كه راست مي‌گويد، مي‌خواهي باور كني كه يك نفر هست كه...
يك روز مي‌رسد كه خواب‌اش را هم نمي بيني ديگر و همين آدم بودن كذايي‌، وادار ات مي‌كند كه پشيمان هم نباشي، و بخندي، و بخندي، و به رسم همه‌ي آدم‌ها...

ضربان بهت ِ من، صداها را محو مي‌كند و من از اين سكوت بي‌زار ام... مي‌فهمي؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

ريحانه صبحانه نمي‌خورد،
ريحانه 3 ساله است،
ريحانه موهاي فرفري دارد،
مادر اش براي‌اش خواهر آورده،
خواهر خيلي كوچك است.
من مي‌خندم.
تماشاي‌ات مي‌كنم.
تو مي گويي: من نيستم... بچه نمي‌خواهم...
مي‌گويم: نمي‌تواني از دست‌ام فرار كني.
عشوه‌ مي‌آيي... گوشه چشم نازك مي‌كني...
مي‌بوسم‌ات.
و مي‌رويم.
و مي‌گذرد.
و ريحانه بزرگ مي‌شود.
و تو نيستي.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

اپيزود دوم: بعد از امتحان معارف ۲

اگر قرار است از دوست داشتن همان چيزی بميری که تو را می‌کشد، فرياد بزن.

(اينس - فوئنتس)

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

اپيزود اول: قبل از امتحان معارف ۲ 

- شريعتی برای ما، مثل ِ نيچه‌ست برای اونا

- من مطهری رو ترجيح می‌دم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

«مرد زير بارون‌اش خوبه»

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

Never better

هق هق گريه اي كه مدت‌هاست گلوي‌ام را مي‌فشارد، گوش‌هاي ‌ام را آزار مي‌دهد...

زمستان هم سر به سر ِ كلاغ ِ كوچك من مي‌گذارد؛ دي‌شب منقار اش يخ زد.

آدام گئدر، آد گالار، ياخچي پيسدن آغيزدا بير داد گالار

خيره‌تر از اين هم نگاه‌ام كني اگر...

سكوتي به پهناي باند SHF

i voilate you
by being near your body
i am so impure

حالا ديگر دل‌ام سنگ نيست... پر شده از سنگ ريزه

«نگاه کن!
برهنه نگاه‌ام کن!
چشمان‌ات را برهنه می‌خواهم!»

You’d better be REdiscovered before I lose the order, OK?

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

هووي ِ من: خانوم گُل...

لي لي از خط فاصله مي‌گذرم.
هي، روزهاي بوسه و التهاب!
عجيب دل‌تنگ‌ شده‌ام.
كوتاه‌ترين خاطره‌ي تو: تاكسي! تاكسي!
بچه بوديم،
و هزار سال طول كشيد تا ترديد آغوش‌ات را از پيشاني‌ به لب‌هاي ام برساني.
هي، روزهاي موزه‌هاي بي‌هوده!!
و ...
هيچ‌كس باور نمي‌كند،
كوه، برف، بهار،
سر مي‌گذارم روي پاي‌ات
تو مي‌خوابی
و شب كه مي‌شود، باد مي‌آيد
و تو را از من مي‌برد.
هي، باد ِ بد،
من كه نه، دل ِ هرزه بهانه‌ات را مي‌گيرد،
صداي‌ات... 

 

من: بوس‌ات كنم؟
بغض‌اش را خورد و گفت: نه...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

خانوم معلم تركه‌اش را به هوا برد، چشم‌هاي‌ام را بستم، كف دست‌ام را فراموش كردم، ساناز سيب‌ها را دور ريخت، سر سه راهي از اتوبوس پياده شدم، زير باران دويدم، نقطه- سر خط بعدي را كه رد كردم، موها‌ي ات سفيد تر شده بود، خانوم معلم تركه‌اش را گم كرده بود، تو با من مي‌دويدي، روي نيمكت كه نشستيم، گفتي: تو عشق بي عاشق من اي، نقطه گذاشتم، چشم‌هاي‌ام را بستم و دفتر مشق‌ام را پر كردم از عكس بوسه‌هاي ديوانه‌ي تو، آن طرف شيشه‌هاي رنگي زنگ ‌خورد، سيگار ات را خاموش كردي و اول صف ايستادي، من در صف جا نشدم، تا رفتم عاشق بشوم، صندلي‌ام را بخشيدي، گريه نكردم، خانوم معلم دست‌ام را گرفت، ‌برد پشت در ِ كلاس و گفت: حالا تو ديگر بزرگ شده‌اي، مشق‌هاي ات را بده به بغل دستي‌ات، دل‌ام كوچك مي‌شود، كوچك‌تر مي‌‌شود، دل‌ام گم مي‌شود، خواب‌ات را مي‌بينم، تو با همه مي‌روي... تركه‌ي خانوم معلم كه نباشد، خيانت مي‌كنم، و تو در چشم‌هاي‌ام مي‌ماني.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

و نماند هيچ‌اش الا هوس قمار ديگر

بالاخره بالا آوردم. همه‌ي خود ام را، همه‌ي تو را، همه‌ي لحظه‌ها را. جرعه‌ جرعه‌ي تشنه‌گي‌ام را صريح‌تر از بكارت مضحك زنده‌گي‌ام نوشيدم و بعد همه را يك‌جا عق زدم.

حالا ديگر از هواي رقيق اين حوالي نمي‌ترسم، از سرگيجه‌هاي تهوع، از بوي تند ِ جام‌هاي تهي...

حالا ديگر آن‌قدر آب از سر ام گذشته كه در درد تكرار هاي روزانه ناله نمي‌كنم.

طعم هرزه‌گي‌ و باران ِ بي خبر... پنج‌شنبه‌هاي اتفاقي... و كوچه‌هاي خلوت و بوسه‌هاي ديوانه.

كاش مي شد يك بار ديگر در آغوش‌ات بخواب‌ام و تو تمام ‌ام را در تمام ات ببلعي... 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

Dieu nЀxiste pas

به همبن زودي‌ي زود،
به طغياني سركش، تسليم خواهم شد،
دل و تن خواهم داد
روسپي خواهم بود
مثل من، دور خواهم شد
و تو در فاصله‌اي بي مانند
شاد خواهي بود
پشت اين سايه‌ي ماه،
نور كز كرده است
و دروغي ناموزون
ماي ِ ما را مي‌بلعد
دوست‌ات خواهم داشت
تو نخواهي دانست
و همه شب‌ها را
به گناهي كه نمي‌دانم من،
لعنت‌ام خواهي كرد.
دست‌هاي‌ام را مي‌بخشم،
چشم‌هاي‌ام را نيز
و صداقت، و همه‌ي دار و ندار ام را
تو به سرگشته‌گي‌ام مي خندی
و دروغ اين قرن،
خانه‌ام مي‌سوزد.
به همين زودي‌ي زود،
يك نفر خواهد مرد،
يك نفر دور از عشق، دور از آب، دور از باران
و نخواهي دانست،
نيمكت خسته‌ي شهر
شاهد خودفروشي‌هاي‌اش بوده.
به همين زودي‌ي زود،
تسليم خواهم شد... بي حرف، بي آواز...
و تو خواهي دانست
زنده‌گي بازي نيست،
زنده‌گي تجربه‌ي تلخ كثيفي ست كه خيلي خوب است!!
همه‌گان مي‌دانند،
سرنوشت از سر من سر رفته
و تو از من بودی
و من از تو رفتم
سيب‌ها كال نماندند
و تاريخ حياي من بود.
به همين زودي‌ي زود
گور امان را گم كرديم
حق به حق‌دار رسيد.
من اذان مي‌گويم
و زمين مي‌لرزد
و خدا: پوچ، برهنه، عريان
...
خوش‌به حال دل ِ تو

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

تو كه از من ِ من هم بي‌حوصله‌تر اي... با دست‌هاي ات چه كنم؟

تاريخ مصرف اين سربرگ‌ها هم تمام شده،
انگار باز دير كرده‌ام
و پيشاني نوشت ِ دير سال‌ام، زودتر از فصل ِ تولد ام باطل شده.
عادت مي‌كنم؛
به ام‌سال ِ بي تقويم هم عادت مي‌كنم،
و شايد حتا فراموش كنم كه نام ِ تو در صفحه‌ي دوم شناس‌نامه‌ام خط خورده.
و من مهر خورده‌ام،
يا چيزي شبيه به امضا،
كف دست‌ام را از دست ِ همه‌ي آن آدم‌هاي ديگر جدا مي‌كند.
آخر صف ايستاده‌ام
نكير و منكر هم خسته‌اند،
فهميده‌اند حساب بلد ام
مي‌خواهند سربرگ‌هاي سفيد را جمع كنم.
...
آخر صف كه مي‌رسد،
وقت تمام مي‌شود
و ديگر ثانيه‌اي نيست كه مرا از خود بگذراند.
همان جا مي‌مانم.
مرا كجا رها كرده‌اي كه پيدا نمي‌شوم؟

و بي‌شرمانه تمام تعبيرهاي عاشقانه‌ي اشكال را فراموش كرده‌ام... تو را پيش از بقيه

چهاردهم دی ماه ۱۳۸۳

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

كلمه‌هاي خوب‌ روزهاي خوب ِ تو را مي‌بوسم و مي‌گذارم زير بالش‌ام و براي هميشه فراموش مي‌كنم آن دو واژه‌اي را كه من بود و تو.
نوشته بود: باشد كه خوب ِ من خوب باشد...
باش.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

«تو هميشه مسؤول چيزي هستي كه آن را اهلي كرده‌اي. تو مسؤول گل ِ خود ات هستي.»

آن‌ها كه اين‌جايي مي‌شوند، غم دارند... مي‌دانم كه گوشه‌اي از غم‌هاي تو شده‌ام. مي‌دانم كه گاه‌گاهي نگران‌ام مي‌شوي، كه منتظر ام مي‌ماني، كه دوست‌ام داري.
براي اين همه خوبي، نمي‌دانم چه بايد بگويم. شايد هيچ‌گاه نداني كه چه‌قدر بودن‌ات، در اين زمان ِ بي‌هوده‌ي طولاني، آرام‌ام مي‌كند. شايد هيچ‌گاه نداني كه تو را بيش‌ از تمام عصرهاي برفي‌ي زيبا دوست دارم كه با من مي‌آيي، كه كنار ام هستي و سكوت مي‌‌كني تا سكوت كنم. من خوبي را مي‌فهمم، مهرباني را مي‌فهمم و  محبت را كه قشنگ‌تر از همه‌ي عشق‌هاست و تو را بيش از همه...
مي‌دانم كه دل تنگ‌ام مي‌شوي. اين را هم مي‌دانم كه به‌تر از هر كسي مي‌داني چه‌قدر پريشان و آواره‌ام، مي‌دانم كه همه‌ي تلخي‌هاي‌ام را مي‌بيني، بدقلقي‌هاي‌ام را، ديوانه‌گي‌هاي‌ام را و تنهايي‌ام را... و هم‌چنان مهربان مي‌ماني.
اين روزها خوب نيستم، مهربان نيستم، لحظه‌هاي خوب كم دارم. اين روزها هيچ چيز خوبي ندارم كه به درد كسي بخورد و شاد اش كند. با اين‌حال، همه‌ي آن‌چه را كه هست، كه از دل‌ام باقي مانده، يك‌جا مي‌دهم به تو.
كاش بتوانم كمي به‌تر باشم براي‌ات، پيش از آن‌كه سفر ات تمام شود و بي من ِ تو بروي...
اما اگر خوب نشدم، به دل نگير و بگذار به حساب همان جنون ِ ذاتي‌ام... ولي خيلي دوست‌ات دارم... نه چون دوست‌ام داري و نگران‌ام مي‌شوي، فقط به اين خاطر كه دل‌ هرزه‌ام مي‌خواهد دوست‌ات داشته باشد.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

هيشکی منو دوست نداره...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

بنويس

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

 

Ecce Homo! اشاره‌اي است به روايت يوحنا از واقعه‌ي دست‌گيري‌ي ِ مسيح كه خلاصه‌ي آن به اين صورت است كه پيلاطس، مسيح را در حالي كه سربازان جامه‌ي بنفش بر تن‌اش كرده و تاجي از خار بر سر اش گذشته بودند به ميان مردم آورد و گفت:« Ecce Homo»؛ بنگريد اين مرد را.
هنگامي كه سركرده‌ي كشيشان و افسران حاضر در ميان مردم مسيح را ديدند، فرياد برآوردند: «به صليب‌اش كشيد، به صليب‌اش كشيد.»
و آن مرد مصلوب شد...

Ecce Homo! – فردريك نيچه
ترجمه‌ي رويا منجم

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸۳
تگ ها :


 

يکی بود
يکی نبود

ن
ب
و
د

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۳
تگ ها :