وقتی سفر میرویم، وقتهایی که روزهای متمادی با هم میگذرانیم، وقتی مسواکنزده بوس میکنیم، وقتی مینشینیم با هم حرف میزنیم که چقدر پول داریم، چقدر پول نداریم، کجا برویم؟ چی بخوریم؟ کی را ببینیم؟ وقتی خوابالو برای هم تعریف میکنیم چه خوابی دیدیم، وقتی من حالت هورمونیام دلم تنگ خانه میشود با یک پخی زار زار میزنم زیر گریه و میآید پیشپیشم میکند تا گریه را بس کنم و میخنداندم و آرام میشوم، وقتی با هم میخوابیم با هم بیدار میشویم، خرید میکنیم، پیادهروی میکنیم، اوقات تلخی میکنیم، استخر میرویم، پارتی میکنیم، مست میکنیم و لایعقل دست میاندازیم کمر هم نصف شهر را پیاده میرویم و هتلمان را پیدا نمیکنیم بس که مستیم، وقتی روز مادر را با مادرش میگذرانیم، وقتی من دارم مسواک میزنم، مینشیند جیش میکند، وقتی توی تخت کتاب میخوانیم، وقتی خیلی راحتیم، وقتی ساعتهای کنار هم بودنمان خیلی خودم هستم، وقتی بیشتر از همیشه احساس میکنم یک آدمی شده که یک بخشی از زندگیم شده، فکر میکنم چه احساس غریبیست.
فکر میکنم خیلی غریب است که به من این همه نزدیک است و به نزدیکترینهای من انقدر دور.
اینکه مادرم تابهحال نبوسیدهاش، برایم عادی نیست. اینکه توی اسکایپ به هم سلام کردند فقط، برایم کم است.
خیلی روزها احساس غریبی دارم وقتی بیدار میشوم و کنارم خوابیده. تماشاش میکنم و بیدار میشود و همیشه برایش عجیب است که من انقدر دوست دارم با حیرت تماشاش کنم. حیرتم از او نیست. یعنی هست. به نظرم خیلی مرد زیباییست و زیبایی همیشه حیرتانگیز است اما وقتی با حیرت تماشاش میکنم بیشتر به این فکر میکنم که چه راه دوری آمدم. چهقدر همهچیز عوض شده. چقدر برایم هنوز عجیب است که هم را خوب میفهمیم. چقدر نمیتوانستم امروز را پیشبینی کنم.
حال کمیابیست. نه کمیاب لزومن همیشه خوب. کمیابی که گاهی هم ضمن خوبی آدم درمیماند که حالا بعدش چه بکند یا چه میشود بس که موقعیت تازهایست.
/ از اینجا
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:۱۳ ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
