همیشه همین است.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٦
تگ ها :


 

دیروز نگاهم کرد و گفت "فردا روز تو است، هر ساعتی و هر زمانی که خواستی بیا. فقط (با خودم گفتم: آه- فقط...) صبح می روم اتاق استیو – خواستی بیایی، تا آنجا بیا."

 

*پ.ن. دوست دارم بنشینم و بنویسم. از تمام شهرهام، از تمام آدم هام. اما (آه – اما...) چند سال است که زبان نوشتن من با زبان زندگی کردنم فرق کرده و من کمی خواب آلودم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :


 

شهرهایی هم هستند در نزدیکی قطب؛ جنوب ِ شرقی. شبیه‌ترین شهر به زامبی-خانه-یی که می‌شود توش زنده ماند – با تاول‌های درشت و کبودی‌های ممتد از نیش پشه‌های جور وا جور. دیروز در یک لحظه روی کتف‌م را که نگاه کردم 17 پشه را در حال خون-خواری روی خودم شمردم – از پشت کتف راست تا زیر بازوی راست.

صبح به صبح پرنده‌هایی که شاعران پارسی-گوی در وصف‌شان داستان‌ها سراییده‌اند آواز می‌خوانند تا بیدار شوی – گمان می‌کنم شاعران پارسی-گو هیچ‌کدام هرگز در چنین فاصله‌ی کمی از این بلبل‌ها و طوطی‌ها و مرغ عشق‌ها و مینا‌ها زندگی نکرده بودند، والا می‌فهمیدند که چهچه‌ی این پرندگان رنگ-وا-رنگ آن قدر‌ها هم گوش-نواز نیست اگر که صدایی جز صدای آن ها را نشنوی – بله – من در جنگل زندگی می‌کنم – این طور نیست که این حیوان‌های غیر اهلی گاه‌گداری راه‌شان بیفتد به سمت خانه ِ من؛ نه – من‌م که بین لانه‌های آن‌ها برای خودم لانه ساخته‌ام و باید بایستم که ایگواناهای خاکستری از جلو در خانه‌ام عبور کنند و بعد من در را باز کنم – یا همین دیروز، در تمام مسیر خانه تا باشگاه یک خرگوش گوش دراز ِ قهوه‌یی با من راه می‌آمد و عصرها همیشه یکی از آن موجودات نیمه راکون-نیمه موش ِ غول پیکر (Possum؟) توی زباله‌دان کنار ورودی استخر سرک می‌کشد.

و شب‌ها توری جلو پنجره پر می‌شود از حشره‌هایی که راه‌شان را به سمت خورشید گم کرده‌اند – سوسک‌ها نور را دوست ندارند؟ بی‌شک نظریه‌های کلاسیک سوسک‌شناسی در این گوشه‌ی زمین منسوخ هستند و سوسک‌های این سرزمین با نور میرقصند – تا به امروز 25 گونه‌ی مختلف سوسک را شناسایی کرده‌ام – در همین باغچه‌ی زیر پنجره.

من؟ ماهیِ سرگردانی که تمام زندگی‌ش دنبال آب گشته، بالاخره در حوالی یک دریای خالی اتراق کرده‌ام – اما هنوز به آب نرسیده‌ام.

این‌جا هم شهری ست از شهرهای من.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳٩۳
تگ ها :


 

بعد، خوابش را می‌بینی؛ توی برف و کولاک کوهستانی -  توی یک روستای دورافتاده، جایی بین صخره های یخ زده در یک رستوران بین راهی کار می‌کند – مثلا امین صاحب رستوران است- صندوق‌داری می‌کند. پس از یک سفر طولانی ِ بی محتوا با پ رسیده‌ایم به آن‌جا و قرار است توی آن رستوران  غذا بخوریم.

از 10000 پله بالا می‌رویم تا برسیم و دلِ من می‌تپد و خوشحال‌م. می‌رسیم. پ کنارم ایستاده که بغل‌ش می‌کنم، می خواهم ببوسم‌ش لب‌هاش را می‌کشد کنار و لپ‌ش را می‌آورد جلو. من اصرار می‌کنم و لب‌هاش را می‌بوسم. پ پول غذا را می‌دهد و از لا به لای دالان‌های سنگی می‌رویم سمت جایی که قرار است غذا بخوریم.

ما را همراهی می‌کند، بغل‌ش می‌کنم. باز می‌بوسم‌ش. لب‌هاش را. مکث می‌کنیم آن‌جا. هزار سال می‌گذرد. از خواب بیدار می‌شوم.

و توی‌ بیداری یادم می‌افتد که چه یادم هست نرمی لب‌هاش – بوسیدن‌های خوب‌ش...

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :


 

1-       پسورد این وبلاگ ترکیب جالبی دارد – یک چیزی هست که من یادم نرفته و نخواهد رفت – بر خلاف تمام پسوردهای دیگر مثل کارت‌های بانکی یا ایمیل‌ها و ...

2-       گاه و بی‌گاه می‌رسم به چیزهایی که مردم نوشته‌اند در مورد جام جهانی فوتبال یا والیبال، می‌خوانم- هیچ نمی فهمم مگر من توی کدام سیاره زندگی می‌کنم که هیچ کدام این‌ها را نمی‌بینم و نمی‌دانم؟

3-       رفته بودم خرید، یک قفسه‌یی بود پر از انواع چای، از هر کدام یک بسته برداشتم – فکر می‌کنم 17 بسته شد – 17 بسته چای با طعم‌ها و عطرهای مختلف.

این لیوان چای کنار دستم هی پر می‌شود از عطرهای خوب – چای می‌خورم و هربار پرت می‌شوم به گوشه‌یی از دنیا – کنار آب‌نماها، کنار اسکله‌ها، بارها، باراندازها، کافه‌های تاریک توی کوچه‌های تنگ. اما فقط دلم تنگ آشپزخانه خانه‌مان در تبریز می‌شود. دل‌تنگ، خیلی دل‌تنگ – همین خانه‌ی آخر – که از طبقه پنجم، آشپزخانه یک گوشه‌ی خانه بود و فقط یک در و پنجره بزرگ داشت به منظره پارک روبه‌روی خانه – پرده نزدیم – و صبح و ظهر و شب می‌نشستم توی آش‌پزخانه و پارک را تماشا می‌کردم و چای می‌‌خوردم – روزهای آخر از کنار مامان تکان نمی‌‌خوردم... هنوز دل‌تنگ‌م.

4-       هنوز نمی‌دانم چطور روزهام می‌گذرند – مثلا الان 3 ساعت است آمده‌ام به آزمایشگاه و نشسته‌ام پای لپ‌تاپ و هیچ کاری نمی‌کنم. دقیقا هیچ‌کاری نمی‌کردم تا این‌که دل‌م خواست از این‌ "هیچ‌کار نکردن" یک داستان بنویسم.

5-       شکلات می‌خورم و هربار شکلات می‌خورم دل‌ تنگ مجتبا می‌‌شوم و یک چیزی توی دل‌م له می‌شود – و من فکر می‌کنم میم آدم عجیبی‌ست که می‌تواند بفهمد که چه‌قدر دل من برای آدم‌های دیگر می‌تپد – من که شخصا چنین شعوری ندارم.

6-       خواهرم
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


 

صبح به صبح با لیوان چای در دست می‌روی می‌نشینی رو به روش و حرف می زنید – ساعت‌ها و ساعت‌ها. با این حال یک آدم‌هایی هم هستند که هیچ‌وقت حلال نمی شوند – هر قدر نزدیک‌شان می‌شوی – هر قدر نزدیک‌ت می‌شوند – هر قدر هم بدانی که می‌خواهد و می‌خواهی، نمی‌توانی قدم پیش بگذاری –

بعد همین امروز صبح که با لیوان چای همیشگی‌ت از پله‌ها پایین می‌روی که بنشینی رو‌به رو‌ش، ناگهان یادت می‌افتد که شاید از همین فردا نبینی‌ش دیگر – و چقدر دل‌ت می‌خواهد بروی بغل‌ش کنی – جای تمام پدرهایی که نداشته‌ای... با این ‌حال به اتاق‌ش که می‌رسی، هیچ‌کاری نمی‌کنی – حرف می‌کشد به سیاست – به صنعت – به اقتصاد – به فیلم‌های اسکار- به تصادفات جاده‌ها – به پمپ هیدرولیکی فلان دستگاه که خراب است – به شاسی ایسوزوی هشت تن – به آجرهایی که دانه به دانه روی هم می‌نشینند –

حرف را قطع می‌کند – چای می‌خورد – که چای را با هیچ چیز نباید درگیر کرد که طعم چای...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :


 

دارم از این‌جا هم می‌روم – از پنجره اتاق که نگاه می‌کنم خودم را می‌بینم که دارم از این‌جا هم می ‌روم.

مرد می‌نشیند رو‌به‌روم.

مرد فرق دارد – اول‌ش فرق داشت – محجوب بود و آرام – سر به زیر. حالا اما، پسربچه‌یی ست که از دیوار اتاق من بالا می‌رود – وقت و بی‌وقت پله‌ها را یکی به دو می‌کند و می‌دود تا اتاق من توی این گوشه‌ی ساختمان – توی گوشه‌یی که جز من کسی نیست.

همیشه یک بهانه‌یی هست؛ فیلم،‌موسیقی،‌ کتاب... همه چیزهایی که می‌شود من را به حرف بکشد. و از پسرش می‌گوید و از دخترش – فکر می‌کنم او هم پدر است.

دارم از این‌جا هم می‌روم –

مرد که می‌آید قلب‌م تند می‌زند – توی دل‌م رخت می‌شویند - حتا کمی خوشحال‌ می‌شوم – می‌نشیند و از کارخانه‌ی جدیدش می‌گوید، از اختراع‌ش، از کلاس یوگای همسرش.

دارم از این‌جا هم می‌روم –

جمعه تولدش بود و من نمی‌دانستم – دیروز هم نیامده بودم که 1000 بار تلفن کرد – وقت و بی وقت – حتا اس ام اس ولنتاین هم فرستاد –

دارم از این‌جا هم می‌روم – فکر می‌کنم باید برای‌ش هدیه‌یی بخرم – یک کتاب – موسیقی – شعر – شاید هم قصه –

در می‌زند باز – می‌گوید نرو – بمان – دستگاه را درست کن – می‌خندم که آن دستگاه اتوماتیک نمی‌شود –

می‌گوید نرو...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

دست می‌کند توی موهام – می‌گوید موی کوتاه وحشی‌ترت می‌کند.
فکر می‌کنم اصلا مگر من وحشی ام؟
مثل همه‌ی این سال‌ها فکرم را می‌خواند – موها را به هم می‌ریزد:‌حتا رام ِ‌من هم نشدی ...
پاهام را جمع می‌کنم؛ رام
می‌گوید خب یک چیزی بگو ...
قلب‌م از سینه‌م بیرون می‌زند – چرا صبح نمی‌شود؟


  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

من که نمی‌دانم این‌جا از که می‌نویسم یا برای که می‌نویسم. شاید هم می‌خوانی و من نمی‌دانم. زندگی‌م را قشنگ کرده‌ام – یک روزهایی می‌روم خرید – بیشتر سبزیجات  – این هم از تنبلی‌ست یا شاید از این که روغن دوست ندارم – بوی هر جور روغنی عذاب‌م می‌دهد – روغن تخم آفتابگردان – تخم انگور – حتا زیتون – زیتون را خام خام می‌خورم با پنیر.

آهان – خرید می‌کنم – می‌آورم می‌چینم کنار سینک – تماشای شان می‌کنم – من رنگ‌ها را دوست دارم – می‌دانستی؟

پوست می‌گیرم – قاچ می‌کنم – خرد می‌کنم – روی‌شان هزار و یک جور ادویه و معطرانه می‌پاشم – جمع‌شان می‌کنم تو کاسه‌های سفالی رنگی و می‌آورم کنار دست‌م – روی میز آشپزخانه – روی میز اتاق کارم – روی میز ارایش‌م ... همه جا را پر می کنم از رنگ‌ها و عطر‌ها ...

کار می‌کنم – فیلم می‌بینم – کتاب می‌خوانم – و لا به لای همه‌ی این‌ها سبزیجات خوب و مهربان‌م را می‌خورم – بدون روغن ...

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

من؟ آدم سفر کردنم – آدم زیاد سفر کردنم – اولش از آنجا شروع شد که پدرم توی جنگ بود – مثل بیشتر مردهای آن روزها - و مادرم، دختری از شهری دور توی شهری دورتر با یک، دو و بعدها سه بچه (آخری بعد از جنگ بود – اما جنگ فقط برای آدم های معمولی تمام شده بود – و برای پدر من فقط آتش بس بود و هنوز توی جایی شبیه جبهه بود). داشتم می گفتم، سفری بودن من از همان جا شروع شد که وسط تیر و ترکش و پروازهای هفته یی یک روز و اتوبوس های 5 عصر ، مادر من زنی بود که بچه هاش را به نیش می کشید و سفر می کرد.

بعدها خسته شد و توی یکی از سفرها ماند – سال ها – تا همین امروز.

من اما گره خوردم به سفر. سرم را که بلند کردم از این شهر به آن شهر و ازاین کشور به آن کشور می رفتم و خسته ؟ نمی شدم – هیچ.

این ها را گفتم که بگویم آدم است دیگر توی بعضی سفرها دلش می پیچد به مرد قایقران سیاه چرده یی که سکان قایقش را می دهد دستت می نشیند گوشه ی دیگر قایق، رو به روی سکان و تو را تماشا می کند که با چه ذوقی سکان و پدال گاز را دور سرت می چرخانی...

شهرهایی هم هستند که مرد قایقرانش به زبانی که نمی دانی سکان قایقش را می دهد دستت و تو می رانی تا دل دریایی که آن قدر آبی است که بی هیچ ترسی شیرچه می زنی توی آب و در دورترین فاصله ی عمرت از ساحل شنا می کنی...

شهرهایی هم هستند که مرد قایقرانش دوربین به دست عکس می گیرد از دریا-ندیدگی ت و برات آوازهای غمگین می خواند از دریایی که ماهیگیران را از زنانشان دزدیده.

می گویم بیا با هم عکس بگیریم – می گوید من و این آفتاب که تکراری هستیم، تو بمان.

همه این ها را گفتم که بگویم که برگشتم به شهر سرد و برفی خودم و دلم تنگ شده برای شهری که مرد قایقران را توش جا گذاشتم.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها :


 

کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
درآن کویی که مِی خوردم گرو شد کفش و دستارم

زعقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من
کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم

چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد
چنان می های صد ساله چنین عقلی که من دار

بگوید در چنان مستی نهان کن سِر ز من رستی
مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم

مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشت
نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم

چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان وخندانم
از آن می های کاری من چه خوش بی هوش هشیارم

چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش
اگر آن کُه خبر یابد ز لعل یار عیارم

منم چون آسمان دوتوو زعشق شمس تبریزی
بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم

/ حضرت مولانا

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها :


 

روزهایی هستند، آهسته، نرم، خوب، آرام، گرم...

ملالی نیست.

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٢
تگ ها :


 

3 سال و 2 روز ... 

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشق از عارفانه می گویم

از دوست‌ت دارم

از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می کردم

من با سفر سیاه چشم تو زیباست

خواهم زیست

من با به تمنای تو خواهم ماند

من با سخن از تو

خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می گیریم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره‌ایم از به نجواها

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه‌یی از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش

تو از به شباهت از به زیبایی

بر دیده تشنه ام تو دیدن باش

/ یداله رویایی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :


 

از شهرهای من

شهرهایی هم هست با یک هتل - سرگردانی از نقاله‌های فرودگاه به چمدان سرایت می‌کند. دستگیره چمدان را که می‌‌گیری، چیزی توی دست‌ت گز گز می‌کند – از این همه شهر همین رسیده به تو – با نقاله‌های سرگردان، کاشی‌های سبز و فرودگاه خاکستری یک روز دم‌کرده.

آن‌قدر وقت داری که از آن سر پروازهای داخلی قدم‌هات را بشماری تا  این سر پروازهای خارجی – با چمدان مسری سرگردان بنشینی جلوی آن خروجی زهوار در رفته و منتظر پروازهای خارجی با پسوند X بمانی. کسی می‌آید – همیشه کسی می‌آید –

هنوز وقت داری، کیف آرایش‌ت را باز می‌کنی و با مو چین می‌روی سراغ ابروهات - بعد آرایش می‌کنی – آرایش چیز خوبی‌ست؛ خستگی و کلافگی و سرگردانی را محو می‌کند.

هنوز وقت داری. چمدان را می‌گذاری زیر پات، عینک را می‌گذاری روی سینه‌ت و می‌خوابی – تلفن‌ت زنگ می‌خورد – عینک می‌افتد روی زمین یک شهر غریب و می‌شکند؛ چه خوب که لنزهات را آورده‌یی.

هنوز وقت داری. توی مغازه‌ها می‌چرخی... مجله می‌خری، آب می‌خری، شکلات می‌خری، غذا می‌‌خوری.

هنوز وقت داری. مگر چقدر زود رسیده‌ای؟

زن غریبه از جوانی‌ش می‌گوید – از ازدواج 13 سالگی‌ش – از طلاق 30 سالگی‌ش –  و تو با چشم‌های بی‌عینک دنباله‌ی حرف‌هاش را حدس می‌زنی.

می‌رسی به خروجی پروازهای خارجی– پرواز X نشسته و آدم‌ها، آدم‌های چمدان به دست سرگردان، از دور می‌آیند-

تاریک است –

 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها :


 

از پرچم‌های سفید

هر آدمی، یک روز تسلیم می‌شود؛ دست‌هاش را می‌گذارد روی سرش، زانو می‌زند روی زمین و گوش می‌دهد به فریادهای دشمنی که رو به‌روش ایستاده،‌ تفنگی را نشانه رفته به قلبش و منتظر یک حرکت است تا گلوله‌ها را خالی کند توی بدن‌ش.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها :


 

شب بود، من پشت میز مرد نشسته بودم و مرد روی پله سیگار می‌کشید. گفته بودم می‌روم. گفته بود نمی‌گذارم. گفته بودم چطور؟ گفته بود: ‌you can check out any time you want but you can never leave

آن سال‌ها زیاد کار می‌کردیم – کار تفریح‌مان بود.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٢
تگ ها :


 

شهرهایی هم هست که تمام آرزوهات را خلاصه می‌کنند در مرگ. در ابن مرگی که نمی‌آید. در این مرگی که هر روز دنبال‌ش می‌دوی... می‌دانی... ترس برادر مرگ نیست. هیچ‌کس برادر مرگ نیست. مرگ به تنهایی جولان می‌دهد. صداش که می‌کنی مکث می‌کند. نیشخند می‌زند و می‌رود...

تو می‌مانی و حسرت‌ها... تو می‌مانی و همین زندگی.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :


 

اتاق‌م روشن است، پر نور و سفید. پنجره باز است. اینجا،‌ در دایره‌یی به شعاع بی‌نهایت هیچ چیز نیست جز صدای پرنده‌هایی که نمی‌شناسم. گهگاه هم سگی می‌آید و می‌رود. رو به رو تپه‌ها سبز هستند. یک موسیقیِ خوبی توی گوش‌م می‌خواند.

هیچ کاری نمی‌کنم. 
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


 


پشمک مرد.
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها :


 

لای لای دئدیم یاتاسان
قیزیل گوله باتاسان 
قیزیل گوللر ایچینده 
شیرین یوخو تاپاسان

دلتنگی همین است که عکس‌هات را باز کنم روی بزرگ‌ترین مونیتور این حوالی،‌ تماشات کنم، دست بکشم روی تن‌ت و هزار بار فکر کنم چرا در این عکس در آغوش من نیستی.
دلتنگی همین است که حتا وقتی می‌پرسم که کی میایی، جوابی نداشته باشی.
دلتنگی همین است که به بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ت فکر کنم – که من بود – که من می‌ماند...
 

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :